دانلود آهنگ جدیدclose
برانیسلاو نوشیج: زندگی من
زمان جاری : جمعه 24 آبان 1398 - 7:13 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم

اسلایدر

تعداد بازدید 310
نویسنده پیام
zaebos
آنلاین

ارسال‌ها : 26
عضویت: 1 /7 /1394
محل زندگی: شیراز
سن: 33
تشکرها : 1
تشکر شده : 3
برانیسلاو نوشیج: زندگی من
این که چگونه یک کودک ده، دوازده ساله این کتاب را هدیه گرفته است خودش جای بحث دارد اما هر چه بود از آن خوشم نیامد چون هم نام ها، عجیب و غریب بودند و هم کتاب، کاغذی کاهی داشت که اصلا با سلیقه ی من هماهنگ نبود! پس، بعد از چند دقیقه کتاب را به گوشه ای انداختم و سراغ «لاوسون در جزیره وحشت» پرویز قاضی سعید رفتم که اگر چه کاغذ آن هم کاهی بود ولی خواندن هزار باره اش هم لذت داشت!

فکر می کنم یک روز که کتابی برای خواندن نداشتم به ناچار سراغ این کتاب رفتم و با ترس و لرز آن را گشودم. فصل اول را که خواندم کمی گیج شدم… هیچ شباهتی به طنزی که تا آن زمان می شناختم- و البته بیشتر به عزیز نسین با ترجمه رضا همراه محدود می شد- نداشت. حتا به طنزهای رادیویی یا تله ویزیونی هم شبیه نبود. در حقیقت مانده بودم که جدی است یا شوخی، به ویژه که ترجمه ی سروژ استپانیان هم برای من کمی سنگین بود و متوجه خیلی از چیزها نمی شدم… اما دروغ چرا از آن خوشم آمده بود.

داستان از زمان کودکی نویسنده شروع می شد و با پیری او و تلاش یک فروشنده برای فروختن یک تابوت به او به پایان می رسید. لحن گزنده اش در مورد مدرسه یا عشق و سربازی مدام من را سرخ و سفید می کرد و به خودم می گفتم:» خیلی بی ادبه! «، و در ته ذهنم از بی ادبی اش که بسیار مودبانه و لای زرورق تحویل خواننده داده می شد، لذت می بردم!

آن زمان نمی دانستم صربستان کجا است و اصلا چه رابطه ای با ترک ها دارد که نویسنده با این لحن بد از آنها یاد می کند. از همه بدتر این که فکر می کردم دارد از ترک های خودمان حرف می زند و چون پدرم آذری است مواظب بودم کتاب را نبیند! اوسرشار از شوخی هایی بود که هرگز نظیرشان را نشنیده بودم و برای مثال وقتی می گفت در کلاس درس او را موش می نامیده اند وبه همین دلیل نویسنده شده است به خنده می افتادم و وقتی در مورد سربازی حرف می زد با این که طبیعتا سربازی نرفته بودم آن را با تمام وجود حس می کردم و تجربه ی او زمانی که سرباز بودم بارها به کمکم آمد و نگذاشت از محیط سربازخانه شگفت زده شوم! در حقیقت نوشیج در این کتاب از گفتن تحقیرهایی که شده است ابایی ندارد ولی ناله هم نمی کند برای همین است که این قدر نزدیک به نظر می رسد. او نماد یکی از غول های نویسندگی در عصری است که بسیاری از نویسندگانش در پس نام های پر طرفدار کمتر به چشم آمدند و در سکوت مردند.

با این که بیشتر از پنجاه بار کتاب زندگی من را خوانده ام دیگر خیلی از قسمت های آن را به یاد نمی آورم اما این کتاب همچنان در من زنده است و گاهی با به یاد آوردن بخشی از آن مانند همان کودک دوازده ساله گیج می شوم و لبخند می زنم. حتا روزی که نخستین بوسه را گرفتم بیشتر از آن که به خود بوسه فکر کنم در این اندیشه بودم که آیا همان گونه که او گفته است مثل شامپاین است یا نه، آن هم در شرایطی که اصلا نمی دانستم شامپاین چه طعمی دارد!

سال ها گذشت و کتاب های زیادی خواندم ولی یک روز دیدم خودم هم دارم می نویسم… در آغاز نمی دانستم از سبک چه کسی پیروی می کنم، خودم را به صادق هدایت و فضای دیوانه کننده داستان هایش نزدیک می دانستم ولی از سوی دیگر می دانستم گزندگی طنزم در دنیای سیاه داستان هایم را مدیون نوشیج هستم که حتا از صادق هدایت هم بی رحم تر است.

و این نوشته ادای دینی بود به کسی که به من آموخت اگر می خواهی مردم را مسخره کنی باید آن را از خودت آغاز نمایی!
سه شنبه 12 آبان 1394 - 13:40
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر

پاسخ ها


برای نمایش پاسخ جدید نیازی به رفرش صفحه نیست روی تازه سازی پاسخ ها کلیک کنید !



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :

اسلایدر