به وب، اپ امیر ضیاء خوش اومدید | پيشنهاد ميکنیم اپ سایتم دانلود کنید | جهت تماس بامن لطفا به این شماره 5000247561 پیامک بزنید

Hi, I'm amir Zia WEB DESIGNER, CODER, ... - آرشیو

درباره اپلیکیشن و سایت
Hi, I'm amir Zia WEB DESIGNER, CODER, ...
سلام من امیرضیا هستم طراح وب،اپ و کدنویس و... چه کاری میتونم براتون انجام بدم. من در حال حاضر برای کارهای آزاد در دسترس هستم. برای کارهای زیر میتونید رو من حساب کنید: 1-طراحی کاور موزیک 2-طراحی کارت ویزیت 3-طراحی پست اینستاگرام(محتواگذار اینستاگرام) 4-طراحی نرم افزار افزایش فالوور و لایک در اینستاگرام 5-طراحی استوری اینستاگرام 6-طراحی پست تلگرام وربات تلگرام 7-طراحی انواع سایت(فروشگاهی)و.. 8-طراحی انواع اپلیکیشن 9-طراحی لوگو ؛کاتالوگ؛هدر؛اسلایدر؛تراکت 10-طراحی بنر( متحرک تبلیغاتی،تلگرام،اینستاگرام) 11-منیجر وادمین سایت(محتوا گذارسایت) 12-طراحی و تولید محتوای پست های اینستاگرام و تلگرام 13-طراحی پنلsms اگر می خواهید یک وب سایت یا برنامه اندرویدی داشته باشید ، در صورت تمایل با من تماس بگیرید. یکی از نیازهای اصلی بلاگرها، داشتن اپلیکیشن اندروید است اگر می خواهید برای وبلاگ تون یه برنامه اندروید داشته باشید اونم خیلی مناسب و ارزان بامن تماس بگیرید تماس بامن از طریق پیامک5000247561واز طریق کامنت در همین سایت اطلاعات بیشتر درباره من و تماس با من در پروفایلم

ضیاموزیک

پست ثابت
تعداد بازديد : 3634

سلام خدمت دوستای گلم 
 
 لینک آهنگ هایی رو که خوندماینجامیزارم  .
 
با تشکر از همتون امیدوارم  دوست داشته باشین و مورد پسندتون قرار بگیره 
 
فدا مدا امیر
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

بازی ادامه دارد
تعداد بازديد : 298

نو شدن سال ، بازیِ عقربه و ثانیه است ..

برای به آخر رسیدن عمر من ..

نقش سیگار هم در این بازی پر رنگ است ،

سیگار میکشم و به سال جدید لبخند میزنم ،

 

یک سال دیگر هم گذشت ودر سال جدید هستیم اما هنوز بازی ادامه دارد !

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

گور بابای همتون
تعداد بازديد : 256

سنــــگ شدن دلــم آخـــرين سيـــن امســال بــود .
ديـــگه هيـــچ نگاهـــى دلــم رو نمـيــلـرزونــه .
گــــور بــابــای هـــمــتـــون
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

آتش
تعداد بازديد : 361

دستانت را به من بده آتش

میخواستم از روی تو بپرم

اما حالا

میخواهم خودم را در تو آتش بکشم.

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

آقای چیز هرچند کلیشه‌ای، اما سالی نوهمراه با خوشکامی را برای دوستان و دشمنان خود آرزو می‌کند
تعداد بازديد : 935

یک نیایش نوروزی

 

پیشاپیش سال جدید را به دوستان مجازی گرامی تبریک عرض می کنم.

 

با آرزوی سالی بهتر همراه با شادی و امید و آسایش برای یکایک شما عزیزان

 

+بوی عید با صدای استاد رامزی

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

دوستان عزیزم ،زندگیتان پرازسلامتی ،عشق ،شادی وامید باد
تعداد بازديد : 804

مرد ها عاقل اند

مرد ها سیگار نمی کشند

دل ندارند، به کسی دل نمی بندند ...

مرد ها عاشق نمی شوند ...

مرد ها سبزی پاک می کنند و ظرف می شویند ... موهای سیاه بلندی که از پشت گوش رد شوند بنشینند روی شانه ... نه مرد ها این ها را دوست ندارند ...

مرد ها محال ست به خود کشی فکر کنند ...

مرد ها دیوانه و مغرور نیستند ...

حتی احمق هم ... نیستند ... مرد ها را نمیشناسی، استخوان وفا را که پرت کنی جلویشان، بی وفایی می کنند، مرد ها هم شبیه سگ ها ...

مرد ها قدر نشناسند ...

راستی حواست را جمع کن ...

به مردی نگویی دوستت دارم ... مرد ها از این جمله خیلی بدشان می آید ... مرد ها آه نمی کشند ...

حسادت نمی کنند ...

مرد ها ...

مرد ها میدانستی از قرمه سبزی خوششان نمی آید؟!

مرد ها ته کلاس نمی نشینند ...

چشم های سیاه را دوست ندارند ...

یک وقت مرد ها را در آغوش نکشی ...

اصلا دوست ندارند ... مرد ها از بوسیدن نفرت دارند ...

مرد ها شب ها زود می خوابند ...

مرد ها خیال پردازی نمی کنند ...

مرد ها تحمل دوری را دارند ...

مرد ها زود فراموش می کنند ...

دلتنگ نمی شوند ...

مرد ها خسته نیستند...

مرد ها نمی دانند چه مرگشان است ... این ها که تازه

نیست ...

حتی شنیده ام مرد ها که گریه هم نمی كنند

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

( اینجا بدون من ) * بر اساس ملودی *
تعداد بازديد : 328

یک شیشه الکل و / با قرص می خورم

با دوغ خونه گی / مستی مو می برم

اینجا بدون من / خوابم نمی بره

اینجا بدون من / زمان نمیگذره

اینجا بدون من / خورشید نمی تابه

جز من رو تختمون / هیچکی نمیخوابه

اینجا بدون من / دنیام خالیه

آرامش خونه / بی من خیالیه

اینجا بدون من / دنیا مرخصه

من گوشه گیر شدم / مرگم مشخصه 

اینجا بدون من / از قبر بدتره

پس لعنتی چرا / زمان نمی گذره 

اینجا بدون من / روزام تاریکه

حس میکنم مرگم / هر لحظه نزدیکه

یک شیشه الکل و / با قرص می خورم

با دوغ خونه گی / مستیمو می برم

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

روی ملودی نوشتم(سال پیش)
تعداد بازديد : 308

سالِ پیش این روزا

تو کنارم بودی

وقتی دیر می کردم

نگرانم بودی

سال پیش این موقع

هردوخوشبخت بودیم

زندگی دلچسب بود

دشمنِ غم بودی

خیلی دوست داشتم

نمیذاشتم هیچکسی حتی یه بار/ به تو بد نگا کنه

انقد عاشقت بودم /نمیذاشتم هیچکسی/اسمِ کوچیکِ تورو...صدا کنه

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

کیروش‌هراسی و کی‌روش‌دوستی
تعداد بازديد : 354

 
یه مربی آوردن(آقای  کف‌شاشیان) آخرش نفهمیدیم اسمش کارلوس کیروشه؟ کی‌روشه؟ کیه‌روشه؟ کی روشه؟ کیه؟ کیـــــــه؟ کی خط تیره روشه؟ کیرشهفه؟ کروشه؟ کوروشه؟ اسمش هم فیلتره!؟                                                                                                                                                                                                    
 
مهم‌ترین دستاورد حضور «کی‌روش» تو ایران این بود که تو سایت‌های ورزشی، «نیم‌فاصله» یه‌کم رواج پیدا کرد 
 
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

من عاشق بیرترک قیزاولمیشام
تعداد بازديد : 261

بوی بهشت میدی

زیبا مثه خورشید

با رقص موهات

بادبا عشق می خندید

موهاتو وا کردی

دنیا تنش لرزید

دریای بی موجی

آرامشت زیباست

لبخند تو مثل

تصویر یک رویاست

انقدر زیبایی

محو تماشاتم

لبخند بزن وقتی

من غرق چشماتم

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

منو تهدید نکن
تعداد بازديد : 267

منو تهدید نکن

من خودم تهدیدم

من تا امروز فقط

از یه سوسک ترسیدم

تو که مغزت چیزته

روحیت چیز تره

مغز من کوچیکه

ولی خب تیز تره

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

چرا مهندس ها این قدر مهم هستند؟!
تعداد بازديد : 218

اگر یک پزشک اشتباه کند یک نفر می میرد؛
 
اگر یک مهندس اشتباه کند ده ها نفر؛
 
و اگر یک سیاستمدار اشتباه کند هزاران نفر؛
 
در مورد مردان خدا آمار رسمی ای وجود ندارد!
 
(گزین گویه از خودم!)
 همیشه برایم جالب بوده است که بدانم چرا مردم واژه ی مهندس را این قدر مهم فرض می کنند. البته در این که مهندس ها آدم های مهمی هستند شکی ندارم ولی آن اهمیتی که من به آنها میدهم با اهمیتی که مردم در خود واژه ی مهندس جستجو می کنند تفاوت دارد. مهندس گویا برای آنها واژه ای جادویی است که اگرچه کمتر از دکتر- به مفهوم پزشک- برای شان نماد پول است ولی در عین حال قدرت را برای شان تداعی می کند… قدرتی که از نیروی سازندگی پدید می آید. البته این بدین مفهوم نیست که آنها پزشکان را دوست ندارند البته که دوست دارند زیرا همه ی آنها نیز پزشک هستند و دلیل این که علیرغم پزشک بودن به یک پزشک واقعی رجوع می کنند این است که هر احمقی می داند هیچ پزشکی نمی تواند خودش را درمان کند! در حقیقت پزشکی دانشی است که بر خلاف تصور این دانشمندان زبان نفهم از پدر و مادر و عمه و خاله به ارث برده می شود و اگر کسی برای تحصیل این بدیهیات به دانشگاه می رود هدفش چیزی جز سرکیسه کردن مردم نیست. اما مهندس یک نابغه است زیرا می داند چگونه وسایلی را که آقاجون هم نمی تواند درست کند راه بیاندازد! اما این دکتر ها به هیچ چیزدست نمی زنند که نکند یک وقت دست شان کثیف شود.
 
تازه مهندس ها از کسانی که سیاست خوانده اند یا سیاستمدار هستند هم مهم ترند. زیرا:» سیاست که پدر و مادر ندارد و هر چی بی پدر و مادر است کار سیاسی می کند مگر این که مهندس باشد. اصلا سیاست که تحصیلات نمی خواد… اینهایی هم که میرن تو دانشگاه سیاست می خونن یا مهندسن که می خوان وزیر و وکیل بشن که البته خیلی خوبه یا یه مشت بچه قرتی دیوونه هستن که عاق والدین شده اند و به همین دلیل بی پدر و مادرن. مگه خانجون سیاست خونده بود که می گفت اینا به فکر جیب خودشون هستن؟ اون هم کی؟ بیست سال پیش که هنوز هیچکی جرات نداشت این حرف رو بزنه! حالا خانجون که برای خودش مخی بود… همین زری ورپریده که کلاس دومه… مگه اون روز نمی گفت چرا رییس جمهور زن نیست؟ البته غلط کرد و گه زیادی خورد ولی به هر حال یه روز یه چیزی میشه و جای خانجون رو می گیره. حالا از خودم تعریف نکنم خودم هم کم از سیاست سر در نمیارم آخه تو فامیل ما ارثیه.»
 
واقعیتش را بخواهید میان پزشکی و سیاست یک شباهت عمده و یک تفاوت بزرگ وجود دارد: شباهت آنها این است که همه ی انسان ها به طور ذاتی پزشک و سیاستمدار زاده می شوند. اما تفاوت آنها این است که در پزشکی چون علم به شمار می آید پزشکان به دلیل پیوستگی حرفه ای که با هم دارند از راهنمایی های یکدیگر سود می برند و به هم کمک می کنند برای داروهای بی مصرف موجود در کشوی کابینت مصارف دیگری نیز بیابند تا آن داروها خراب نشوند… مثلا برای ترک پاشنه ی پا می شود آمپی سیلین را با کمی برگ بابونه و ویتانین ث و زرده ی تخم مرغ قاطی کرد… و برای بی خوابی می توان دیازپام را با سوخته ی تریاک و آب قاطی کرد و توی کتری جوشاند! اما سیاست چون علم به شمار نمی آید و یک امر خصوصی است نباید به گفته ی دیگران محل سگ هم گذاشت چون اندازه ی الاغ هم نمی فهمند و فقط ادا در می آورند به ویژه اگر درس سیاست خوانده باشند که لابد ریگی در کفش دارند. البته چون سیاستمدار هستیم و می دانیم سیاست پدر و مادر ندارد نباید کسی را از خودمان برنجانیم پس وقتی آنها حرف می زنند ساکت می نشینیم و سرمان را تکان می دهیم که راست می گویی ولی ته دلمان فحشش می دهیم که چقدر زر مفت می زند… آن هم در حالی که ما که خودمان خدای سیاستیم و انگلستان را درس می دهیم، حضور داریم و فقط به خاطر مهمان نوازی چیزی نمی گوییم!
 
دوباره به این پرسش برگردیم که چرا مهندس ها مهم هستند… بی تردید آنها مهم نیستند چون می توانند انتگرال های چند گانه را حل کنند یا از استاتیک و مقاومت مصالح که چیزهای مزخرفی هستند و کسی نمی داند چرا یک مهندس باید وقتش را برای آنها هدر بدهد، سر در بیاورند. آنها مهم نیستند چون می توانند چیزهای جدید خلق کنند یا روش های نوینی بیابند. آنها مهم هستند چرا که اگر در یک مهمانی رسمی هم از آنها بخواهی چرخ خیاطی سینگر پنجاه سال پیش شما را درست کنند نه نمی گویند…  حتا اگر ندانند چرخ خیاطی چیست!
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

تو دنیا رو برام جذاب کردی
تعداد بازديد : 277

تو آغوشت ستاره هارو دیدم
تو آغوشم ستاره هارو چیدی
کنارت زندگیم تغییر کرده
تو دردای منو تسکین میدی
تو آغوشم فقط آروم میشی
تو آغوشت فقط آروم میشم
تو دنیا رو برام جذاب کردی
توی چشمای تو معصوم میشم
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

عاشقتم روانی
تعداد بازديد : 232

دیوونه من دیوونه بازیاتو دوس دارم 
گمشو بیا پیشم کثافت دوستت دارم
تو آرزوی بیست و چند سال زندگیم بودی
از اسمون وقتی نباشی سخت بیزارم
بارون و دوس دارم کنار تو با دلشوره
مثل دوتا دیوونه بدوییم زیر بارون
باهم که باشیم اونقده دیوونه هستیم که
باهم برقصیم لخت توی شهر و تو میدون
من بیست و چندسال زندگیمو باتو دور ریختم
چون تازه فهمیدم که دیوونه شدن خووبه
دیوونگی کن تا منم دیوونه تر باشم
آغوش من روی تن تو سخت مصلوبه
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

تورو جون من
تعداد بازديد : 290

تورو جون من
موهاتو نبند
بشین روبروم
بخند و بخند
بشین و بخند
که حالم خوشه
شرابیه موهات
منو می کشه
بشین و من و
ببر تو هوات
چقدر روو مخه
رژ ِ روو لبات
بهم خیره شو
تا دیوونه شم
چشاتو نبند
که بی خونه شم
تو باشی خوشم
توو لذت گمم
نباشی ! نمی شه !
زمین می خورم
یشین روبروم ـ باهام حرف بزن ِ دلم حرف می خواد
نگاهم نکن ِ دارم گُر می گیرم ِ دلم برف می خواد
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

زندگی
تعداد بازديد : 284

زندگی ترنم یک ملودیست ،که ما آن را با نوای اعمال خود می سازیم.چقدر خوب است که ملودی زندگانی ما جاودانه باشد نه زود گذر.کافی است کمی خودمان را دریابیم.....همین وبس!!! 

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

منو انتخاب کن
تعداد بازديد : 386

غمُ دور کن از خودت...از غمت ميميرم

 

هر مسيري که بري....پشتِ تو راه ميرم

 

توو غم و شاديهات...روي من حساب کن

 

هرجاکه اسمِ منه......منو انتخاب کن

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

لحظه هاتون شکلاتی
تعداد بازديد : 297

درود عزیزای دلم

روز پنجشنبه تون بخیر و خوشی

زندگی درست مثل نقاشی کردن است؛

خطوط را با امید بکشید 

اشتباهات را با آرامش پاک کنید

قلم مو را در صبر غوطه ور کنید

و با عشق رنگ بزنید...

شب جمعتون سرشار از انرژی و اتفاق های خوب

عاشقتونم.مراقب دلای مهربونتون باشید♥

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

من کیم!
تعداد بازديد : 418

من ! یه موجود عجیب غریبم
مثل یه میوه ای که نا شناخته س
مث یه حیوون که کسی ندیدش
مثه یه برجی که کسی نساخته ش
یه موجود فضایی ام که شاید
یه روز بیام دنیارو نابود کنم
یه تابلو ایست م که شاید یروزی
تموم جاده هارو مسدود کنم
دنیا برای من ! یه جای تنگه
تنگه مثه یه قبر و یه توالت
وقتی بخوای بریینی توی دنیا
آب که نباشه می خوره توو حالت...
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

من یه موشم
تعداد بازديد : 297

هوا

صد در صد

آلوده ست

زمینم

دیگه

محکم 

نیست

خدا !

می گن رویِ

ابراست

ولی !

من 

هرچی گشتم 

نیست !!

من از وقتی

چشام باز شد

اذون ! (ازون) 

خوندن درِ

گوووشم

جهان

یه آزمایش گاهه !

 منم 

در نقش یه

موووشم !

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

مرگ به من نزدیک است
تعداد بازديد : 669

مرگ به من نزدیک است

سکوت می کنم

قهوه می خورم و نگاه میکنم به ته فنجان قهوه

زندگی چقدر تلخ است

مرگ به من نزدیک است

هربار می خوابم به بیدار نشدنم فکر می کنم

سالهاست می خوابم و بیدار می شوم

و هرروز فکر می کنم مرگ به من نزدیک است

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

فاصله ی عشق
تعداد بازديد : 298

فرقی نمی کنه دودی که مصرف میکنی سیگار باشه یا قلیون...
اما تو اون لحظه جای خالیشو پر میکنه.
تقصیر ما نیست می خواست باشه تا ما بودنشو بوسه بارون کنیم
نه اینکه خاطره هاشو دود کنیم...!!!
تو به احساست بیاموز نفس نکشد.
هوای دلها آلوده است...
اینجا فاصله ی یه عشق تا عشق بعدی یه نخ سیگار است...!!

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

بی تو
تعداد بازديد : 250

اینجا

بدون تو

چشمای من تره

هر کار می کنم

خوابم نمی بره !

اینجا

بدون تو 

دنیا

مرخصه

من 

گوشه گیر شدم

مرگم

مشخصه !

اینجا

بدون تو 

از قبر !

بدتره

پس

لعنتی

چرااا ؟!؟!

زمان نمی گذره !!

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

سلول های ما حرف میزنند
تعداد بازديد : 316

موسیقی

 

قدرت آفرینش دارد

 

قدرت رویاندن جوانه ها را

 

سلول های ما حرف می زنند

 

به زبان ما نه

 

با ما نه

 

با نت ها و سکوت ها

 

و بیچاره ها لال می مانند تمام عمر

 

اگر به موسیقی

 

زبان باز نکرده باشند هرگز

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

قلمرو موسیقی
تعداد بازديد : 290

قلمرو موسیقی

قلب است

جایی که تو راه می روی

همه آهنگ ها

از موهای تو

به آسمان می رسد،

بخند.

           خاکستر

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

روز عشق ایرانی
تعداد بازديد : 793

من نميفهمم كسايي كه ولنتاينو قبول دارن و واسه هم كادو ميگيرن چرا كريسمسو جشن نميگيرن ؟ چرا لباس ترسناك تو هالووين نميپوشن ؟اخه چرا جو ميگيردتون ؟بابا ما ايرانييم روزي كه واسه خودمونرو جشن بگيريمو كادو بگيريم
 

در ایران باستان یعنی ۲هزار سال پیش از تولد ولنتاین، میان آریایی ها روزی موسوم به روز عشق(سپندارمذگان) بود
در تقویم زرتشتی ۵ اسفند و در تقویم جدید ایرانی ۲۹بهمن است
• ماتو خودمون توآیین زرتشت همچین روزی داریم.
 چرا تو روز خودمون این کارو نمی کنیم
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

دوست داشتنت
تعداد بازديد : 235

    کـوتـاه مـی گـویـم
                                                 دوسـتَ ت دارم
                                                       ولی
                                                 کـوتـاه نـمـی آیم
                                                     از دوست
                                                     داشـتـنـت
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

ترش متال
تعداد بازديد : 281

زنگ زده ميگه تو كه بهتر ميفهمى اين Torsh metal يعنى چى؟!
گفتم يعنى متال بازايى كه قبل از آهنگ زدن آبليمو ميخورن!
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

به اندازۀ سگِ ولگردِ هدایت خسته ام
تعداد بازديد : 359

محکومم به حبس ابد درون خودم

شعرهایم را برای تو می نویسم 

برای تو که نیستی

دنیارا سیاه می بینم 

آنقدر سیاه که خودم را درون آیینه نمی بینم

من زنده هستم تا زندگی من را بکند

خسته ام آنقدر خسته که خسته از من خسته می شود

آغوشم هنوز بوی عطر تو را می دهد

تو دیگر نمی آیی و من می ترسم حمام بروم که مبادا

عطر تو از آغوشم بپرد

محکومم به تنهایی

به خودم

به خودزنی درون خاطره ها

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

این مردم:
تعداد بازديد : 354

از کاه کوه میسازن/کوهشونو کاه میکنن
به خودشون وقتی میرسی/میگن همه اشتباه میکنن
راه رفتنتو میبینن/میخونن گمراه تورو/قبل از اینکه قضاوت کنی با کفشاش دوقدم راه برووو
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

من اتفاقی بودم که افتاد و شکست...!
تعداد بازديد : 348

شکستم

ولی تیکه هام رو زمینه

درست وقتی رفت 

گریه کردم 

نذاشتم

نخواستم که اشکای من رو ببینه

نخواستم بمونه 

نگاش سمت من نیست

نه!خواستم بمونه

نخواست که بمونه 

نخواستم بفهمه 

نه!خواستم بفهمه

نخواست که بفهمه

ش ک س ت م

م

م.... 

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

انتظار
تعداد بازديد : 360

انتظار برای من یعنی کما یعنی برو یا که بیا ؟!

اما نمی دونم کجا !

باشه میرم فقط بهم بگو چرا ؟!

یه بادکنک توو آسمون  انتظار برای من تلخه بدون

خواهشا نگاه بکن به آسمون  حتی اگه یه روز برم 

توو کهکشون

خواهشا شعرامو دسته کم بخون

انتظار خیلی بده سخته بخوام حرف نزنم

فکرشو بکن یه روز برف بیادو به سمت تو برف نزنم

انتظار تلخه برام ! مثل یه سرباز شدم

که باید !

موهامو از ته بزنم

نمی تونم تورو از وجود و ریشه م بکنم

انتظار برای من یعنی کما  یعنی یه امپول هوا یعنی دلم می خواد برم  پیش خدا  تو هم ازم نپرس چرا من دارم می رم خدا...

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

بغل
تعداد بازديد : 301

هوا که سرد میشه

باس هم دیگرو بغل کنیم

بریم زیر پتو

وگرنه هوا بیکار نیست

که سرد بشه،هوم ؟

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

شب شکسته
تعداد بازديد : 303

شب شکسته، شب سوزونده
شب همه ستاره هارو
من بریدم ،تو میترسی
ببین شب دوباره هارو
تیرگی این شب تار
حتی سایمونو بلعید 
به جز ما تدفین ماهو
کی توپنجه های شب دید
بیا بگذریم از این شب
برسیم به پشت ابرا
برسیم به حکم خورشید
همین امشب واسه فردا
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

خدای من
تعداد بازديد : 660

شبی با خدایم صحبت میکردم 
خدایی که میپرستمش

خدایی که به من قدرت خدایی میدهد
خدایی که از خنده هایش خنده ام میگیرد
خدایی که سنگ صبور است
خدایی که وقتی غمم، غمش میگیرد
خدایی که دور نیست ،در قلبم است نزدیک تر از رگ کردن
خدایی که میشود دیدش
خدایی که میشود لمسش کرد

خدایی که همه ی وجودش را اورده در وجود من
خدایی از جنس خودم
خدایی از جنس آدم

هیچ میدانید
بعضی از آدمها لایق پرستش هستند
مثله عشقت
ایـــــــــــــــــن خـــــــــــدای مـــــــــــــن اســـــــــــــــت
ادامه مطلب
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

با آرزوی شادی در شب یلدا
تعداد بازديد : 418

«یکی» گفت : برنامت واسه شب یلدا چیه؟

«اون یکی» گفت :با فامیل دور هم جمع میشیم،

ببینیم میتونیم واسه  بحران سوریه راه حل پیدا کنیم

یا نه؟

 

در آستانه شب یلدا؛

 

انار و هندوانه و آجیل و پفک و فال؛

ذکر عوام شده : فال میگیرم فالِ پشه / میخواد بشه،میخواد نشه.

پس جرا ذکر ما نشود؟

 

با نیت "معشوقه" فال حافظ گرفتم و این اومد:

 

هر کسی پنج روز نوبت اوست

 

 حساب کردم سالی شد هفتاد و سه نفر.

 

                                                                                 ای وای... ای وای...

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

جیک جیک مستان
تعداد بازديد : 267

گنجیشکه در حالی که از سرما و گشنگی می‌لرزید رفت سراغ مورچه‌ها و گفت مورچه‌ها از اون گندم‌هایی که تابستون ذخیره کردین به من هم میدین؟  مورچه‌ها گفتن وقتی جیک‌جیک مستونت بود فکر زمستونت بود؟ گنجیشکه گفت خفه شین بابا… مثلا خواستیم متمدن باشیم! یک دقیقه بعد با شکمی پر از مورچه دوباره زد زیر آواز!

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

ته رون
تعداد بازديد : 390

تهران، کل جدول مندلیف رو با یه نفس می‌کشی تو بدن!پایتخته داریم؟

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

تو بنویس
تعداد بازديد : 350

هی بانو 

نوشته های من عرضه نداشتند تو را عاشق کنند 

این بار تو بنویس من برایت عاشقی کنم.

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

برای تو
تعداد بازديد : 293

 

لمس کن کلماتی ر اکه برایت می نویسم ...

 

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ و ساز و موسیقی می چکد برای تو....

 

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم، لمس کن این با تو نبودنها را....

 

. دلم لک زده بود....برای بودن و حرف های خودمانی...

 

چه خوب که، هستید و سالمید ....

 

اتفاقات خوبی در راه است ...

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

چند نفر به یک نفر ؟
تعداد بازديد : 474

اندامت
“رعنا”
چشمهایت
“شهلا” 
صورتت
“فریبا”
طعم ات
“شیرین”
لبانت
“عسل”
.
.
رحم کن دختر
چند نفر به یک نفر…!؟ 
 
بهرنگ قاسمی
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

یلدا
تعداد بازديد : 315

ایران باستان و فرهنگ ایرانی، سراسر جشن و سرور و شادمانی بوده است، نیاکان ما به بهانه های گوناگونی به پایکوبی و رقص و آواز می پرداختند و روزهای بسیاری را در طولِ سال، به منظور جشن گرفتن و دور هم جمع شدن، برگزیده بودند.

از آن همه زیبایی و شادمانی برای ما فقط چند روز انگشت شمار باقی مانده که از آن ها می توان به نوروز، جشن مهرگان، جشن سده، جشن چهارشنبه سوری و شب یلدا اشاره نمود. سایر روزهای شادمانی ما شوربختانه به دست فراموشی سپرده شده و یا به دلیل تهاجم فرهنگی بسیار، از حمله اعراب گرفته تا مغولان و تُرکان خونخوار، از میان رفته است.

 

حال پاسداشت و نگاهداری از این آیین بر جای مانده از نیاکان مان، یک وظیفه ملی است که تمامی ایرانیان در برابر این مهم مسئول می باشند. ما وظیفه داریم که این فرهنگ زیبا و دوست داشتنی را به نسل های پس از خود منتقل نموده و ریشه های فرهنگی خود را حفظ نماییم.
- شب یلدا، یک بهانه برای عشق ورزیدن:

شب یلدا  یعنی بلند ترین شب سال، برابر با شب پایان سی ام آذر و شب اول زمستان، نزدیک است. این شب در  تاریخ  مسیحی با شب ۲۱ دسامبر، برابر می شود.



یلدا یکی از زیباترین جشن های ملی و شادی بخش ایرانی است، جشنی که آوازه اش به گوش جهانیان رسیده و هزاران سال پیش، از ایران ما، به روم باستان و اروپا نیز صادر شده است و گوشه هایی از این آیین زیبا، در مراسم کریسمس و جشن زادروز مسیح قابل لمس و مشاهده است. یلدا سبب گرمی خانواده و بهبود روابط میان دوستان و آشنایان و یادی از گذشته ها و خاطرات زیبا می گردد.

یلدا مایه نشاط و سبب خرسندی تمامی ایران می شود چرا که همگان دور هم جمع شده و شب را با مسرت و دلخوشی به صبح می رسانند. یلدا به غم ها و تلخی ها پایانی شیرین داده و به اعضای یک خانواده، یک فرصت دوباره برای بهتر کنار هم بودن و درک کردن یکدیگر را می دهد.

یلدا، جشن عشق و مهرورزی است، در شب یلدا از بزرگان و مشاهیر ایران زمین یاد می گردد، ، همه می خواهند از بابک و کوروش و آرش بشنوند. بزرگ فامیل، قصه هایی از شاهنامه می گوید و سری هم به حضرت حافظ و غزلیات دلنشین شان می زنند.

یلدا شب تمدید پیمان های دوستی و انسان دوستی است، یلدا که می آید، همه عاشق یکدیگر می شوند، گویی که رازی نهان در پس این آیین و فرهنگ هفت هزار ساله، چون سحری دل فریب وجود دارد که در آن شب همه لبخند می زنند و می رقصند و فارغ از غم های دنیا، تلاش می کنند تا مراسم به زیبایی هر چه تمام تر به پایان برسد.

راستی شب یلدا که از راه می رسد، فکری نیز به حال کودکان کار کنیم، بیایید آن ها را نیز در جشن یلدای خود شریک کنیم، مگر چه می شود که آن ها نیز یک شب خوشحال و خندان باشند؟ کودکان بی سرپناه و درمانده را، دریابیم و در آغوش شان بکشیم و به آنان محبت کنیم، نه فقط در شب یلدا بلکه در تمامی روزها و ماه های سال، یلدا یک بهانه برای ایجاد روابط دوستانه و انسانی با دیگران است.



یلدا می آید و هنوز خیلی ها، هر لحظه از زندگی شان با سختی و تلخی می گذرد و مدام چشم های شان گریان است، بیایید برای یک شب هم که شده، همه در کنار یکدیگر، تلاش کنیم تا دیگران را شاد کنیم، هر کس که گمان می کنیم غمی دارد را، به شادی و نشاط دعوت کنید و دست نیازمندان را بگیریم. بیایید طوری یلدا را بگذارنیم که وقتی رفت، تا آمدن سال دیگرش، خاطرات خوشی که برای دیگران و به خصوص تهی دستان ساخته ایم را، هر لحظه همراه داشته باشیم.

ادامه مطلب
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

F U Fellow
تعداد بازديد : 382

رفیق یادته سر کلاس انشا با چه آب و تابی می‌نوشتی می‌خواهی پزشک شوی تا به جامعه‌ات خدمت کنی؟ می‌دانم پزشک شده‌ای، می‌دانم تقریبا معروف هستی و باز می‌دانم ثروت اندکی نیز اندوخته‌ای. برایت خوشحالم ولی امروز که عکس آن کودک4ساله را دیدم که بخاطر بی پولی بخیه های چانه اش را شکافتی  یادم آمد از سر کلاس انشا چیزی به تو بدهکارم: فاک یو رفیق

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

تحول
تعداد بازديد : 476

تو ماشین داشتم،یک از این آهنگای رپی که در و دافشون رو

 

 به رخت میکشن گوش میدادم که یدفه چشمم افتاد به یه تک مصرع

 

 معروف ازآهنگ حمیرا پشت یه کامیون :

 

شاید امشب به طلوع صبح فردا نرسه

 

+عجیب یه حالی شدما

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

آه! اگر موسیقی نبود چه بر سر جهان میآمد؟
تعداد بازديد : 314

آن لطف وتغییر حالتی که بیهوده در عشق و سفر می جوییم، موسیقی به ما می دهد.مارسل پروست

موسیقی ،صدای خداست.ابن سینا

تنها دلیل من برای اثبات وجود خداوند، موسیقی بود ....!ونه گات

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

موسیقی سنتی
تعداد بازديد : 407

نمیشه وسط موسیقی سنتی ایرانی دیلینگ دیلینگ تار و سه تار، و تلق و تلوق دف، و عربده‌کشی خواننده نباشه؟!cafe-webniaz.ircafe-webniaz.ircafe-webniaz.ir

مجسمه های سیمی توسط Gavin Worth

مجسمه های سیمی توسط Gavin Worth

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

برف
تعداد بازديد : 317

صدای پایش آرام آرام به گوشم می رسد

.

گونه ام را بوسید

نم نم

از گوشه چشمم نشست

.

باز هم خاطراتم زنده شد

.

"من و تو به یاد ان برف

یا شاید

به یاد تو ،من و ان برف"

.

فرقی نمی کند

چه در کنارم باشی

چه در کنارش باشی

 

زیر برف 

بی اغوش 

یاد تو

ان کلبه گرم

مرا سرما برد !

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

رخنه در او
تعداد بازديد : 295

گفت كه دختر خورشيدم و

 

بيزار از خورشيد

 

گوش هايش را بوسيدم

 

و چقدر موهايش

 

بوي خورشيد مي داد

 

گفت كه دختر ابرم و

 

در آرزوي ابر

 

مژه هايش را بوسيدم

 

و چقدر چشمانش

 

در پس ابر پنهان بود

 

گفت كه دختر بارانم و

 

چشم به راه باران

 

اشك هايش را بوسيدم

 

و چقدر لب هايش

 

شادابي باران داشت

 

+++

 

گفت كه دختر برفم و

 

سرد همچون برف

 

سينه اش را بوسيدم

 

و چقدر اندامش

 

همچون پناهگاهي از برف

 

سپيد و گرم بود

 

گفت: نه!

 

گفتم كه به افتخار برف!

 

و در او محو شدم.

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

به تو رسیدن
تعداد بازديد : 285

دوربین

جاده

من...

می آیم تا به تو برسم

حتما جایی باید باشی

پشت یک احساس...

کنار یک کوه دلتنگی

یا دریایی که تو را در

جزر و مد دوست داشتنش غرق کرده...

من و تو...

یک عکس دونفره به این دنیا بدهکاریم...

حاضری؟؟؟

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

عروس دریایی
تعداد بازديد : 364

تو آموزش غواصي حرفه اي مهمترين مطلب اينه كه

طرف بفهمه وقتي تو عمق هاي زياد عروس دريايي رو ديد

نبايد وايسه نگاش كنه و بايد بياد بالا

همين مطلب ساده بيشترين علت مرگ غواص هاست

ميگن تو عمق هاي خيلي خيلي زياد يه هو اون مياد سراغت

عروس دريایي

ميگن اينقدر دور و برت مي رقصه كه يادت ميره كجايي

ميگن زيبايي اونطوريه كه انگار تو دوربينا نشون داده نميشه

ميگن هر چقدر هم كه برات گفته باشن انگار نه انگار

بازم برات

زيباست و اينقدر محو زيباييش ميشي كه يادت ميره كپسول داري

اگه غواصه ديگه خيلي عقلش كار كنه و يه طوري دل بكنه

اينقدر عمق زياده كه طرف تا بياد بالا اكسيژن تموم ميشه

 

تو عميقي دختر

می ارزه مُردن

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

بن بست
تعداد بازديد : 1063

مرگ هنگامیست
که بخواهی بیافرینی، اما دنیایی نیست
بخواهی عشق بورزی، اما قلبی نیست
بخواهی بنوشی، اما جامی‌ نیست
بخواهی زمزمه کنی‌، اما هوایی نیست
مرگ جایی‌ است
که من هستم
تو هستی‌
ما هستیم
اما صدای آشنایی‌ نیست
شعری از : آوا کوه بر
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

کی باشد و کی ؟؟
تعداد بازديد : 1239

کی باشد و کی باشد و کی باشد و کی ؟
من باشم و وی باشد و می باشد و نی !
من گه لب وی بوسم و وی گه لب من .....
من مست ز وی باشم و وی مست زمی!

؟؟

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

درباره حافظ
تعداد بازديد : 282

نیچه به حافظ

میخانه ای که تو برای خویش

پی افکنده ای

فراخ تر ازهر خانه ایست

جهان از سرکشیدن می ئی

که تو در اندرون آن می اندازی،

ناتوان است.

پرنده ای،که روزگاری ققنوس بود

درضیافت توست

موشی که کوهی را بزاد

خود گویا تویی!

 

توهمه ای،تو هیچی

میخانه ای،می یی

ققنوسی،کوهی و موشی،

درخود فرو می روی ابدی،

از خود می پروازی ابدی،

رخشندگی ِ همه ی ژرفاها.

 

و مستیِ همه ی مستانی

-تو و شراب؟

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

خواستگاری
تعداد بازديد : 1098

فکر کنم این فسقلی می گوید:

آمده ام خواستگاری، خلاصه مرا به غلامی قبول کنید...! دی

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

رخنه در من!
تعداد بازديد : 299

كنار همون جاده ي سبز


كه يه روز تو خواب ديدم


يه كوره راهه رنگ شراب


شرابي كه يه شب


آبيه


يه شب بنفش


ته كوره راه


يه حباب


اندازه ي آرزو هام


مثل قاصدكي بي پيغام


توي هوا


سرگردونه.


در سرد ترين نقطه ي حباب


يه جاييه- كه جايي نيست


يه چيزيه- كه چيزي نيست.


+++


بـــــه درك…


اگه همه شو قبول داري


بهت ميگم…


با تموم وجود ميگم:


دلبرم به كاخ ديو خوش اومدي!

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

کتاب
تعداد بازديد : 425

کتاب همون چیزی نیست که با دمپایی ابری و کاه قاطی می کنن و میدن گوسفندا بخورن پروار بشن؟! میگن خیلی خاصیت داره

 

اسمش اینه که در ایران کتاب چاپ میشه… بیشتر این کتاب ها، درسی هستند یا کمک آموزشی. تازه همین ها هم تیراژی بالای پنج هزار ندارند. بقیه کتاب ها که تیراژشان به زحمت به دو هزار می رسد… برای یک کشور هشتاد میلیون نفری با این همه مردم که ادعای باسوادی دارند این تیراژ شرم آور نیست، تهوع آور است… دست همه تان درد نکند!

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

روزهای خوب: چس ناله ای قدیمی
تعداد بازديد : 263

امروز آمدي

پس از سال ها

درست هنگامي كه در سكوت

فرياد مي كردم

(( با تو بودن خيلي وقته كه گذشته ))

امروز آمدي

پس از سال ها

پس از قرن ها

با لبخندي بر لب.

در ميان ماشين ها

چشمانت مرا جستجو مي كرد

و من در كنارت بودم

بي آن كه بداني.

امروز غنچه ي سرخي كه بر لبانم كاشتي

بوي گل هاي شكفته مي داد

امروز اسارت نا خواسته اي

كه در آغوشت داشتم

شادي صد آزادي داشت.

امروز پس از

سال ها…قرن ها

چشمانت مرا مي ديد

و دلت براي من

مي تپيد.

روزهاي خوب

روز هاي شادمانه

روز هاي زندگي

روز هاي خوب

اگر چه شب باشند

با تو آغاز مي شوند

با تو

همان گاه كه خودت هستي

– نه آن كسي

كه من او را نمي شناسم.

روز هاي خوب

با تو آغاز مي شوند

با لبخندي كه صورتت را مي پوشاند

با چشم هايي كه از شادي مي درخشند

با دست هاي مهربانت

با شيطنت هاي پنهانت

روز هاي خوب

اگرچه شب باشند

با تو به پايان مي رسند

با بوسه هاي وداع.

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

قافیه!
تعداد بازديد : 316

ما بدبخت قافیه ها شدیم از وقتی که برای جور شدن وزن و آهنگ شعرمان
بلندی موی معشوقه مان را به شب یلدا رنگ چشمانش را به رنگ عسل
و طمع لبانش را شیرین همچون نقل ونبات و  قامتش را همچون سرو
 تشبیه نمودیم.غافل از آنکه معشوقه مان هیچکدام از اینها را نداشت.
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

در میان دو بوسه
تعداد بازديد : 294

http://8pic.ir/images/08199307649067690446.jpg

دوستم داشت و

ديوانه ي لب هايم بود؛

دوستم داشت و

به گاه نفس تازه كردن

در ميان دو بوسه

در گوشم نجوا مي كرد كه:

لب هايت شيرين است.

و من،

در آرامش ميان دو بوسه

- در هزار توي خويش -

نجوا مي كردم كه:

چه تلخ است لب هايش.

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

راهنمای مشاغل در زبان عامیانه‌ی ایرانی
تعداد بازديد : 238

قصاب: مرتیکه ی چاقوکش

کارگر: مرتیکه‌ی حمّال

فروشنده‌ی خدمات یا کالا: مرتیکه‌ی دلّال

آرایشگر: زنیکه‌ی فاحشه

ورزشکار: مرتیکه‌ی تنه‌لش

بازرگان: مرتیکه‌ی دزد

مهندس راه و ساختمان: مرتیکه‌ی عمله

پزشک: مرتیکه‌ی قاتل

طنزپرداز: مرتیکه‌ی دلقک

نوازنده: مرتیکه‌ی مطرب

شاعر: مرتیکه‌ی بیعار

دانشمند: مرتیکه‌ی بیکار

فیلسوف: مرتیکه‌ی کس‌خل

سخن‌ور: مرتیکه‌ی ورّاج

منتقد: مرتیکه‌ی عقده‌یی

قاضی: مرتیکه‌ی بی‌وجدان

سیاستمدار: مرتیکه‌ی حرومزاده
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

نوای تن‌ات
تعداد بازديد : 390

به هر کجای تنت که دست میزنم

نوایی میدهد ...

یا تو خود موسیقی هستی

یا تنت یک وسیله موسیقی ...!

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

محمد علی جمال‌زاده
تعداد بازديد : 362

نا امیدی یعنی این که با چه شور و شوقی کتاب «دارالمجانین» جمال‌زاده را پیدا کنی و بخوانی بعد ببینی چند تا از چیزهایی را که فکر می کرده ای برای نخستین بار به ذهن خودت رسیده است و در یکی از داستان هایت به کار برده ای، او هفتاد سال پیش در داستانش آورده است. حالا من به یک دارالمجانین واقعی نیاز دارم!


نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

عشق، واژه ی ممنوع!
تعداد بازديد : 371

می دونی… کسی به من یاد نداد عشق چیه. کسی برای من عشق را معنی نکرد. فقط گاهی می شنیدم چیز خوبی به نام عشق وجود داره. برای من کلمه ی عشق کلمه ای ممنوع بود. البته کسی به من نگفته بود عشق چیز بدیه یا نباید حرفش رو بزنم اما چون کسی از عشق حرف نمی زد فکر می کردم چیز خجالت آوریه! عاقبت تصمیم گرفتم دنبالش برم و ببینم چیه… همه جا دنبالش گشتم از توی سطل آشغال بگیر تا کنار دریا، ولی باز هم نفهمیدم چیه… خجالت هم می کشیدم از کسی بپرسم. هر وقت می خواستم کلمه ی عشق را بر زبان بیارم نا خود آگاه یواش حرف می زدم که کسی فکر نکنه من خیلی پر رو هستم! اما تا دلت بخواد می تونستم بگم از این بدم میاد از اون متنفرم و کسی هم ایراد نمی گرفت شاید فکر می کردند کسی که از همه چیز بدش میاد دنبال عشق نمی ره و این خیلی بهتره.

راستی الان اوضاع چطوره؟ هنوز هم عشق ممنوعه؟! هنوز هم نفرت بهتر از عشقه؟!
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

درین شب‌ها
تعداد بازديد : 257

سلام بر همه دوستان همراه.
برای این پست شعر زیبائی از دکتر شفیعی کدکنی که خطاب به استاد مهدی اخوان ثالث هست رو انتخاب کردم. امیدوارم که لذت ببرید.

 

درین شب‌ها،

که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می‌ترسد.

درین شب‌ها، 

که هر آیینه با تصویر بیگانه‌ست

و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای 

سرّ و سرودش را

چنین بیدار و دریا وار 

توئی تنها که می‌خوانی.


توئی تنها که می‌خوانی 

رثای ِ قتل ِعام و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را 

توئی تنها که می‌فهمی 

زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ نا امیدان را.


بر آن شاخ بلند، 

ای نغمه ساز باغ ِ بی‌برگی!

بمان تا بشنوند از شور آوازت 

درختانی که اینک در جوانه‌های خُرد ِ باغ

در خوابند

بمان تا دشت‌های روشن آیینه‌ها،

گل‌های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را 

ز ِ آواز تو دریابند.

تو غمگین‌تر سرودِ حسرت و چاووش این ایام.

تو، بارانی‌ترین ابری 

که می‌گرید،

به باغ مزدک و زرتشت.

تو، عصیانی‌ترین خشمی، که می‌جوشد،

ز جام و ساغر خیام.


درین شب‌ها 

که گل از برگ و 

برگ از باد و 

ابر از خویش می‌ترسد،

و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای 

سرّ و سرودش را، 

در این آقاق ظلمانی 

چنین بیدار و دریا وار

توئی تنها که می‌خوانی.

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

هیچ نگو!
تعداد بازديد : 289

ایـن ســالــهـا را خــوب بـه خـاطــر بـســپـار
سـالــهـائـی کـه لـبـخــنـد، دگـرگـیــسـی کـامـلــی از غــم شــده
و مــن هـائــی کـه در تـنــهــائـی شـان غـنــی تـر شـده انـد
ایــن ســالــهـای بـا فــصـل مــشــتـرک درد را بــه خـاطــر بـســپـار
و هــیــچ نــگـو ...

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

آيه ي تازه اي بفرست!
تعداد بازديد : 301

وقتي دلخور ميشوي
از بي حواسي هاي من..
آيه ي تازه اي بفرست!
سلولهاي من به هدايت محتاجند
و به وحيِ نگاهت..
محتاجتر!.. 
بلند شو و بایست !!

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

پرانتز!!
تعداد بازديد : 217

http://8pic.ir/images/zft6ut30pltuiqj9abli.jpg

بعضی وقت ها دلت می خواد یه پرانتز باز کنی
کسی که دوسش داری رو بزاری توش
بعد پرانتز رو ببندی
که مبادا دست کسی بهش برسه

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

عشق پوشالی
تعداد بازديد : 424

 پيامبري به نام عشق هاي پوشالي ظهور كرده و همه را به
پيروي وا داشته.اندكي تامل كن تو هم خود يكي از اين
پيروان هستي ؟ كجاييم كه از پس لبخنهاي عاشقانه و بوسه هاي
هوس انگيز،نفرت هاي وحشت انگيز روزهاي تنهايي ظهوركرده.
در كدامين كوچه گم شده اي در كدامين چاه افتاده ايم در كدام
كوره راه،راه را به بيراهه سپرديم تالبخندهاي نفرت ازعشق بر
روزها سايه بيفكند؟
دل مردگيهاي نفرت انگيز تا كجا ادامه پيداخواهد كرد؟
هيچ از خود پرسيديم اين روزها عشق هاي اساطيري
به كدامين عزلت پناه بردند؟
 
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

خاطرات
تعداد بازديد : 318

این روز ها هـــــــمه از دود سیگارشان می گویند....!

و خاطراتی را کــــــه دود می کنند....

من چه کنم کــــــــــه با آتش زدن جنگل هم....

خاطراتم را نمی توانم دود کــــــــــــــنم !!! 

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

سکس نیمه کاره
تعداد بازديد : 743

کتاب را باید در دست گرفت، لمس کرد، ورق زد و حتا با خود به تختخواب برد. خواندن کتاب توی مونیتور یک سکس نیمه کاره س…                       البته کاچی به از هیچی!

همه میگن فردوسی، ولی چون به درد فال گرفتن نمی‌خوره باید دهه ها بگذره که به شکل اتفاقی یکی لای شاهنامه رو باز کنه... تازه نه برای خواندن که به امید یافتن یک اسکناس یک تومانی عهد قجر! 

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

ترک کردن
تعداد بازديد : 289

http://uupload.ir/files/kedu_400959_578013338897930_1974692145_n.jpg

آدمها ترک کردن را دوست دارند ، سرشان را با افتخار بالا میگیرند و میگویند : ترک کردم (سیگار را ، نت را ، خانه را ، دوستانم را ، معشوقم را و ...)

 

اما هیچ کس ترک شدن را دوس ندارد، سرشان را پایین میندازند و با همه‌ی غم وجودشان میگویند ترکم کردند ( دوستانم ، خانواده‌ام ، عشقم و ...)

 

میبینی؟ما همان آدمهاییم که ترک میکنیم اما وقتی کسی ترکمان میکند جوری که انگار دنیا به آخر رسیده باشد بغض گلویمان را خفه میکند

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

زبان خودم
تعداد بازديد : 272

گاهی‌ برای با تو بودن واژه‌ها محدودند

شعر از وزن می‌افتد

ساز از کوک

من از فهم

لب از حرف

اینبار بگذار با زبان خودم با تو حرف بزنم
بی‌ واژه، بی‌ فکر، بی‌ ضرب، بی‌ وزن
فقط با زبان خودم ...!

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

وسوسه
تعداد بازديد : 252

http://8pic.ir/images/54795767274215447081.jpg

آغوشت غاریست …

 

که وسوسه میکند همه را برای پیامبر شدن ...

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

اگه دلت خواست
تعداد بازديد : 494

اگه دلت خواست خورشیدم باش 
اگه دلت خواست مهتابم شو 
شبا که خوابی آروم آروم 
اگه دلت خواست بی تابم شو 
اگه دلت خواست آوازم باش 
اگه دلت خواست آهنگم کن 
تو که نباشی ؛ خیلی تنهام 
اگه دلت خواست دل تنگم کن

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

تحمل
تعداد بازديد : 301

با شمایم !!!

اینگونه برای من ننوازید 

موسیقی بی او را نمیشنوم

فقط تحمل میکنم

 

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

گور بابای دنیا
تعداد بازديد : 315

دوس دخدره آدم باس شیطون باشه
باهاش بری بیرون خیابونو بزاره رو سرش
خودتم باس پا به پاش خیابونو بزاری رو سرت
کون لقه بقیه که نگات میکنن یا چی در موردت فک میکنن
وسط خیابون بپرین تو بغل هم ، تا بقیه هم یاد بگیرن
باس با دوس دخدرت اصن بری دخدر بازی
دوس دخدرت اصن باس با تو بره پسر بازی
برین تو خیابونا ملتو اصن اسکل کنین
تیریپ شلخته بزنین ، برین جلو گشت ارشاد بهشون بگین اصن بیا ما بگیر .
کلن همو بگا بدین ، نه ازون بگاها که بگا برینا ازون بگاها که باهم بگا برین
از خوشی زیادی ، ازینکه دنیا به تخمِ جفتتونه

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

یار
تعداد بازديد : 343

بیش از هفت میلیارد نفر آمده‌اند، خدایی هم اگر باشد همان لابلای جمعیت است! نوبت به من رسیده است. من آغاز می‌کنم:
یار؛
به نام تو!
با استفراغِ حضارِ مستاصل، من به خود می‌بالم. بعضی‌ها خاموش می‌شوند، نیازی به شنیدن ادامه‌ی گفتار ندارند، خودشان مرور می‌کنند و بدون این که سری بجنبانند یا ذره‌ای از عمق نگاهشان کاسته شود، نوبت‌شان را در امتداد صدای من جشن می‌گیرند. شکوه صحنه سروصدای ماکیان را که آن وسط‌ها تخم‌های رنگارنگی را در دست گرفته‌اند که رویش نوشته است «یار» در حالت بی‌صدا نگه داشته است. پیرمردی دست یارش را که پیدا نیست می‌فشارد، او را در آغوش می‌گیرد و سخت لبخند می‌زند. چنان که من نگاهش می‌کنم تا رخصت دهد که زبانم بچرخد! مرد جوانی اشک می‌ریزد، آنگاه پیاله‌اش که پر شد، با خشم آن را می‌ریزد. بلند می‌شود، پاهایش از زمین کنده می‌شوند آنقدر عروج می‌کند تا سرش به سنگ قبری می‌خورد که خالی است! دختری تازه از راه رسیده، با اولین کلمه کیسه‌های خریدش را که روی آن‌ها هم نوشته‌ای تخم مرغی پیدا است زمین می‌گذارد، در حالی که چشم‌هایش می‌لرزند نفرتی عمیق در درونش شروع به جوشیدن می‌کند، بال در می‌آورد، بال‌هایش را به زمین می‌کوبد، زمین را می‌کند، در زمین فرو می‌رود و می‌خواهد هرطور شده مرده‌ای را از آن بیرون بکشد و از او انتقام بگیرد. آنقدر زمین را می‌کند تا به درون قبری می‌افتد که خالی بود. با ناپدید شدن آن‌ها، زوجی پدیدار می‌شوند، هم جوانند و هم پیر، هم ایده‌ال‌گرا هستند و هم نه،  هم خوش قیافه‌اند و هم نه، هم مرفهند و هم نه! دست در دست هم درست همان لحظه که من می‌گویم «با یار خوش است» به جمعیت هفت میلیاردی اضافه می‌شوند. در حالی که کسی متوجه آن‌ها نیست، در میان جمعیت ناپدید می‌شوند. پیرمرد اشک‌هایش را پاک می‌کند، ماکیان آرام می‌گیرند و حضار مستاصل لبخند می‌زنند. من حرفم تمام شده است.  صحنه پابرجا است.
سخن این بود: ثروتمند بودن یا نبودن، رها بودن یا نبودن، دانشمند بودن یا نبودن، دربند بودن یا نبودن، شلوغ بودن یا نبودن، شوخ بودن یا نبودن، اعتبار داشتن یا نداشتن، توانا بودن یا نبودن، تلاش‌گر بودن یا نبودن، بودن یا نبودن! هر حالتی از دوتایی‌ها را می‌توان تجربه کرد. چه با یار، چه بی یار، هر ترکیبی از این‌ها شدنی است.
اما؛
زندگی با یار خوش است!
ادامه مطلب
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

به تو رسیدن
تعداد بازديد : 750

دوربین
جاده
من...
می آیم تا به تو برسم
حتما جایی باید باشی
پشت یک احساس...
کنار یک کوه دلتنگی
یا دریایی که تو را در
جزر و مد دوست داشتنش غرق کرده...
من و تو...
یک عکس دونفره به این دنیا بدهکاریم...
حاضری؟؟؟

http://8pic.ir/images/32037210173553676002.jpg

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

هفت نصيحت مولانا
تعداد بازديد : 643

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

 


>>>گشاده دست باش ، جاري باش ، کمک کن

>>>( مثل رود )

>>>

>>>با شفقت و مهربان باش

>>>( مثل خورشيد )

>>>

>>>اگر کسي اشتباه کرد آن را بپوشان

>>>( مثل شب )

>>>

>>>وقتي عصباني شدي خاموش باش

>>>(مثل مرگ )

>>>

>>>متواضع باش و کبر نداشته باش

>>>( مثل خاک )

>>>

>>>بخشش و عفو داشته باش

>>>( مثل دريا )

>>>

>>>اگر مي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش( مثل آينه)

 

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

نامه ی وارده!
تعداد بازديد : 291

این پاسخی است از یک دوست نادیده به نام فروغ به درخواست من برای نوشتن:

سلام نوشته تان را با عنوان » تو هم بنویس» خواندم و خیلی به یاد دوارن نوجوانی خودم افتادم ! «البته کاملن نقطه مقابل یکدیگر بوده ایم چون من همیشه نمره کمتر از 19 از انشاء نمیگرفتم و اکثرن دست به قلم بودم هر وقت که انشاء داشتیم»
در هر صورت بعد از خواندن دست نوشت شما پر بودم از کلی حرف واسه گفتن اما به همون دلایلی که بعدن خواهید خواند و دانست تنها راه چاره ای که داشتم نوشتن بود و نوشتن .
و الان که این پیام را مینویسم چند روزی از این نوشته ام میگذره اما تا کنون به هیچ نتیجه ای در خصوص اینکه » خب ! نوشتی حالا میخای این نوشته ات را چه بکنی ؟!؟»
نرسیدم و فقط به ذهنم رسید که تحت پیامی برای خودتان ارسال کنم
البته ممکنه که کاملن بی ربط و عبث به نظر بیاد اما میدانید که ما آدم ها حرف و نوشته خیلی داریم اما فقط تعدادی از اونها قابلیت خاصی دارند
امیر گرامی ، از مزایای نوشتن گفتی و از یاد دورانی که انشاء «
مینوشتی، از دلائل نوشتن نوشتی و اینکه باید نوشت
آری باید نوشت چه راست گفتی اینکه باید نوشت!
زمانی در عنفوان نوجوانی تازه از دبستان به دوره راهنمایی رفته بودم ،مشابه همان دورانی که انشاء حفظ میکردی یا انشاء کپی میکردی ، میاندیشیدم که هر کس به نوعی ذهن خودرا خالی میکند ؛
یکی شعر مینویسد و دیگری مینوازد و دیگری هردوی این ها را با صدایش جلایی میدهد
دیگری نثر مینویسد و یا شاید داستانی و محتمل تر، واقعه ای را به قلم میکشد و ان دیگری بازی اش میکند
دیگری با نگاه تیزش نکته های طبیعت را و هر آنچه گرد اوست به قلم میکشد بر روی بومی از پارچه ای سفید و به رنگ میا لایدش سفید، سیاه، سفید و سیاه
گاهی سبز گاهی سرخ گاهی نیلی گاه ارغوانی ، میکشد تا من و تو ببینیم هر آنچه را که نمیدیدیم
بسته به نوع دردش مینگرد و بسته به نوع درونش به قلم میکشد و تصویری میسازد و بسته به نوع حس اش در آن احساسی را میدمد.
حتا پرندگان نیز صبح دمان به چهچهه مشغولند و کل کائنات نیز به نوعی از درونش سخن میگوید هر یک به ابزاری و به نحوی.
آب جاری میشود میشوید و صیقل میدهد سنگ استقامت میکند درنهایت خیلی دور دور تسلیم شده و تن به سخن آب مییسپارد.
و بسیار چیزها که در آن دوران به آن میاندیشیدم و انشا ئی را نگاشتم با همین مضمون ها چه بسا بیش از این اوصاف .
در آن دوران میخواستم پاسخ سوالم را بیابم که من با چه ابزاری حرف درونم را بگویم
منی که خودم تنها هم بازی خویش بودم و همیشه تا یاد دارم با خودم حرف میزدم و گوشهایم ماُمنی برای حرفهای دلم بود و مرهمی به تنهایی همه طول بچگی هایم
در آن دوران بزرگسالها میپنداشتند که بازی بیش نیست از سر بچگی و غافل از اینکه این بازی همچنان از سر بزرگسالی در میانسالی هم ادامه دارد چون منشاُ آن همچنان پابرجاست که مکرری است مستمر.
و اما سوالم، سالهای سال بی پاسخ ماند
سوالی که در نوشته هایت برایش باید آورده ای و دلائلی بر شمرده ای؛
با چه ابزاری؟ سخن دل و واگویه های ذهنی وفکری را با چه ابزاری باید گفت ؟؟
و اینک سالهاست که میدانم و خوانده ام و آموخته ام که
دهان گلخانه فکر است !
و به این نتیجه رسیده ام که سر انگشتان هر کس؛ دهان ذهنیات اوست!
دهانی بی آوا ، صامت ، تنها می باید چشم داشت یا حس لامسه برای اینکه بدانی اش
چون کلام این سرانگشتان فقط نگارش است و بس
برای این است که وقتی قلم به سپیدی کاغذ میفشاری همیشه ردی میگذاری
خطی، مهم نیست کج باشد، راست باشد، مورب باشد یا هر شکل هندسی دیگر
سطری ، و مهم نیست که چه حروفی یا کلماتی در آن گنجانده ای مهم اینست که دهان ذهن و فکر تو دارد حرفهایش را مینگارد تا بشنوی ببینی بخوانی ، با مفهموم یا بی مفهوم ، مهم نیست !
از بی معنایی شروع کن خودش به معنا میرسد و مفهوم میدهد همه اش را .
اکنون سالهاست به همت دانش دوست و همکاری عزیز میدانم که نوشتن، راه تخلیه فکر است و ذهن !
مسیرش به سر انگشتان دست ها ختم میشود و به روی سپیدی کاغذ میچکد
همچنان که بعد از صرف غذا معده هر انسانی نیاز به تخلیه دارد و راه و مسیر خود را نیز میداند فکر و ذهن نیز همین مراحل را نیازمند است لیکن فقط این مورد را باید آگاه بود و دانست که مسیر تخلیه چیست و وسیله اش کدام والا زمانی میرسد که همچو معده به شدت بهم میریزد دیگر نمیتوان کنترل اش کرد .
هر چه ذهن مشغول تر و فکر بیشتر، نیاز به تخلیه بیشتر
پس ای دوست گرامی، آری تو که این نوشته مرا که در پی نوشته دوست گرامیمان امیرضیاء تحت عنوان تو هم بنویس!، نگاشته ام از چشم و نگاه خویش میگذرانی ؛
قلمی بردار و سپیدی کاغذی را برگیر و بنویس و بنگار.
مهم نیست که چه مینویسی یا مینگاری مهم اینست که بنویسی
همه مان دوره ای از زندگی مان فقط با خود حرف زده ایم و خودمان گوش شنوای خویش بوده ایم
و عده ای از ما همیشه بر این منوال روزگار گذرانده ایم ، همه مان داریم کسانی را در کنار که فقط در کنارند!! حتا همه مان عزیزانی داریم، اما در کنار ! تلخ است همچو غرابه زهری ، میدانم میدانم اما حقیقت است از روزگار همه ما، میپندارم آنچه که در کنار است ، در کنار خواهد ماند همچو دیواری درکنار که میتوان گاهی به آن تکیه کرد ،یا تابلویی آویخت و از تماشای تابلو حظی ببریم ، به قول آشنایی ؛ خطای خودش نیست!
از دیوار چه انتظاری میتوان داشت بیش از این ؟!؟، مسلم آنست که هرآنچه درکنار است در کنار خواهد ماند، شاید، تنها تفاوت در اینست که دور باشد یا نزدیک !
تنها همدوشان هستند که میتوانند بشنوند ، مرهمی باشند و التیامی به دردها و نیاز به گفتن ها ، و میپندارم هیچ دوشی همدوش تر از خویش نیابم همچنان که نیافتم تا کنون ، حتا با عزیزان عزیزتر از جان در کنار!
گمان میبرم که هم روزگاران من کم نباشند اگر بسیار نباشند
اما آنچه مسلم است اینست که همه ما بی استثنا خودمان مسئول تخلیه روان و ذهن و فکر خودمان هستیم و بس!
و هیچ احدی حتا هیچ عاشق دلخسته ای هم نه تنها مسئولیت اش را برعهده نمیگیرد حتا کمکی نیز نخواهد کرد اگر زخمی نابه گاه ویا نا آگاه نزند بر تارهای دل و روح ات !، و این تنها ماییم و خودمان که باید بدانیم چه میکنیم چون تنها خودمان هستیم که گوش شنوای خودمان و مرهم و همدم و همدوش خودمان هستیم و خواهیم بود
به امید آنکه بنویسی و نگاشته هایت را به نگاه چشم ما نیز برسانی .
این دیگر بازی بچه گانه دوره کودکی نیست، همان است اما آن نیست !
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

گاهی وقتا
تعداد بازديد : 311

گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد با یکی مهربان باشی، دوستش بداری و برایش چای بریزی.
گاهی وقت‌ها، دلت می‌خواهد یکی را صدا کنی، بگویی سلام، می آیی قدم بزنیم؟!
گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد یکی را ببینی، شب بروی خانه بنشینی، فکر کنی و کمی برایش بنویسی.
گاهی وقت‌ها آدم چه چیزهایِ ساده‌ای را ندارد!

 

فریبا حیدرزاده

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

خود کشی ....فریاد خاموش بر ضد بی عدالتی
تعداد بازديد : 279

از من می پرسد : کدامیک از نویسندگان ایرانی خود کشی کرده اند ؟
میگویم : هدایت . غزاله علیزاده . دکتر حسن هنرمندی . اسلام کاظمیه . منصور خاکسار . سیامک پور زند و غلامحسین ساعدی
می پرسد : از جهانیان کسی را میشناسی ؟
لیست بالا بلندی از نویسندگان و شاعرانی را که به زندگی خود خاتمه داده اند در ذهن دارم . . چند تای شان را میشمارم .
ارنست همینگوی . ویر جینیا وولف . ولادیمیر مایا کوفسکی . سیلویا پلات . آیریس چانگ . دوروتی پارکر . رومن گاری . آرتور کستلر .....
می پرسد : چرا ؟
میگویم : خودکشی ؛ فریادی است علیه بیعدالتی و ابتذال و شقاوتی که آفاق تا آفاق جاری است .
خود کشی ؛ گهکاه تنها سلاح برنده ای است که برای انسان های شریف باقی میماند تا شرف  خود را از دست رجاله ها نجات دهند

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

تو هم بنویس!
تعداد بازديد : 287

تا حالا فکر کرده ای که خود تو هم می توانی بنویسی؟ فکر می کنی نوشتن کار سختی است؟ نکند نمی نویسی چون نمی دانی درباره ی چه باید بنویسی؛ یا شاید هم از خودت می پرسی که چرا باید بنویسی… شاید هم در کل از نوشتن نفرت داری!

روزگاری من هم از نوشتن نفرت داشتم… بدم می آمد که از پاییز بنویسم… از انشای علم بهتر است یا ثروت که حالم به هم می خورد! البته نوشتن انشا مشکل من نبود و مادرم که انشا نویس خوبی بود به دردسر می افتاد و همیشه هم می گفت:» آخرش بدبخت میشی چون نمی تونی دو خط بنویسی… این همه کتاب می خونی نمی تونی چند خط در مورد این که می خوای چکاره بشی بنویسی؟!»

راستش شاید می توانستم ولی هنوز نمی دانستم دوست دارم چکاره بشوم و فکر می کردم هنوز خیلی زود است که تصمیم بگیرم چون من همه ی شغل ها را که نمی شناسم! از طرف دیگر شغل هایی که من دوست داشتم خیلی متنوع بودند برای مثال گاهی دوست داشتم خلبان بشوم ولی گاهی هم وقتی می دیدم کارگرها در خیابان کاه گل درست می کنند و یک نفر شالاپ-شالاپ پایش را توی گل ها می کوبد دوست داشتم کارم درست کردن کاه گل باشد که البته تو احتمالا نمی دانی چیست وگرنه تو هم دوست  داشتی کاه گل لگد کنی!

البته از معلم شدن هم نفرت داشتم ولی جرات نمی کردم بگویم و همچنین دوست نداشتم پزشک شوم چون می دانستم باید خیلی درس بخوانم ،وهر بچه ای می داند درس خواندن کار بی فایده ای است و به جایش می توان کارتون تماشا کرد. به هر حال عاقبت یک روز مادرم گفت که دیگر برایم انشا نمی نویسد و من هم لج کردم و از همان روز مدام نمره ی چهارده گرفتم!

اما این که چطور شد که من از نوشتن خوشم آمد داستانی دارد که خودم هم از آن خنده ام می گیرد: معلم ادبیاتی داشتیم به نام آقای ابهری که استاد دانشگاه نیز بود. یک روز گفت درباره ی مشکلات جهان بنویسید! مشکلات جهان؟! دهان همه مان بازمانده بود، به ویژه دهان من که تازه چند تا کتاب انشا خریده بودم که انشاهای خوبی در مورد «پاییز»، «چگونه تابستان را گذراندید»، «علم بهتر است یا ثروت؟»، و «دوست دارید چگونه به اجتماع خدمت کنید؟»، داشت و من هم همه شان را حفظ کرده بودم!

به خانه که رسیدم آن کتاب انشاها را زیر و رو کردم ولی هیچ کدام چیزی در باره ی مشکلات جهان نداشتند. من هم عصبانی شدم و گفتم به درک یک مزخرفی از خودم می نویسم… معلوم نیست که بخواند… کاغذ ها را می دهد به لبو فروش جلوی مدرسه! احتمالا آن روز لبو فروش نیامده بود و یا او رابطه ی خوبی با لبو فروش نداشت: به ترتیب نمره ای که گرفته بودیم اسم ها را می خواند و ورقه مان را پس می داد. نفر سی و چهارم هشت شده بود ولی همچنان خبری از کاغذ من نبود… خودم فکر می کردم دست کم ده بشوم ولی… نفر سی و هشتم که شاگرد اول کلاس در همه ی درس ها بود سه گرفته بود و داشت گریه می کرد. وقتی اسمم را گفت همه خندیدند زیرا می دانستند صفر شده ام.

چنان بالای سرم آمد که فکر کردم می خواهد با اردنگی از کلاس بیرونم کند و داشتم فکر می کردم او با آن پاهای پیرش چند اردنگی می تواند بزند که گوشم را پیچاند و گفت: اگر این قدر کثیف و بد خط نمی نوشتی بیست شده بودی! به ورقه ام نگاه کردم: هجده! آقای ابهری گفت: مهم نیست که درست نوشته ای یا نه… مهم این است که فکر کرده ای. من فکر کرده ام؟ من که مزخرف نوشته بودم تا از شر انشا راحت شوم! بعد ها که در دانشگاه هم استادم شد ماجرا را برایش تعریف کردم. نوشته ام را به یاد نداشت ولی گفت لابد چیز خوبی بوده من الکی به کسی نمره نمیدم… در ضمن ترم بعد دوباره باید درس فارسی را بگیری چون هیچ شعری را درست معنی نکرده ای و نمره ات هشت شده!

اما در باره ی چه چیزی باید نوشت؟ این چیزی است که خودت باید انتخاب کنی… یا شاید هم خود موضوع تو را انتخاب کند! منظورم این است که برای مثال تو می خواهی در مورد زیبایی قورباغه ها بنویسی ولی ناگهان متوجه می شوی درباره ی دختر یا پسر همسایه که دیروز به تو سلام کرد نوشته ای… مهم نیست نگران نشو… شاید هم یک روز بخواهی درباره ی او بنویسی و ببینی درباره ی نیمکت شکسته ی توی پارک نوشته ای.

سعی نکن به زور چیزی را بنویسی خودکار یا مدادت را روی کاغذ بگذار و اجازه بده خودکارت بنویسد نه تو… فقط وقتی تمام شد آن را بخوان که غلط نداشته باشد. در حقیقت نوشتن کار سختی نیست، این تو هستی که به خودت تلقین می کنی سخت است.

آیا تو هم می توانی بنویسی؟ البته که می توانی… برو یک دفتر دویست برگ با جلد قرمز بخر بعد آن را ورق ورق کن که دیگر دفتر نداشته باشی… وقتی دفتر نداشته باشی راحت تر می نویسی. اما چرا گفتم باید دفتر دویست برگ بخری وقتی که قرار است آن را پاره کنی؟! راستش نمی دانم! این را خودکارم نوشت و احتمالا دلیلی داشته که گفته دفترت را پاره کنی… شاید برای این که هرگز فراموش نکنی هر نوشته ات چیز خوبی از آب در نخواهد آمد و گاهی باید آن را مچاله کنی و دور بیاندازی.

اما اصلا چرا باید بنویسی؟ راستش بایدی در کار نیست… و چون بایدی در کار نیست تو باید بنویسی! منظورم این است که گاهی کسی نیست برایش حرف بزنی… گاهی کسی حرف هایت را نمی فهمد… گاهی کسی که می تواند حرف هایت را بفهمد یک گوشه دیگر دنیا است و یا شاید هنوز متولد نشده است… گاهی اجازه ی حرف زدن نداری و در گوشه اتاق حبس شده ای… گاهی هم بیرون از زندانی و برای آزادی کسانی که درون زندان هستند می نویسی… می دانم خودت دلیلش را پیدا خواهی کرد.

تنها چیزی که موقع نوشتن لازم است بدانی این است: به هر کس دوست داری دروغ بگو ولی به خودت دروغ نگو! اگر ماست را سیاه می بینی ولی همه می گویند سفید است به خاطر آنها نگو که ماست سفید است بگذار همه بدانند یک نفر هست که دنیا را جور دیگری می بیند!

و اکنون تو یک نویسنده ای!

شکلک های محدثه

 

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

قوم به حج رفته
تعداد بازديد : 383

ای قوم  به حج رفته کجایید کجایید؟

معشوق همینجاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه ی دیوار به دیوار

در وادی سرگشته شما در چه هوایید؟

آنها که به سر در طلب کعبه دویدند

چون عاقبت الامر به مقصد رسیدند

رفتند در آن خانه که بینند خدارا

بسیار بجستند و خدا را ندیدند

چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف

ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند

که ای خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ

آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند

مولوی

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

همه چی بامن
تعداد بازديد : 289

سلکشن آهنگ ها با من... ماشین با من... جاده‌اش با من...صدای بلند پخش و سرعت بالا توی جاده با من...پایین دادن شیشه‌‌ی سمت تو و پیچیدن باد لای موهای تو با من...جنگل خیس و بارون خورده با من...جمع کردن هیزم با من...درست کردن آتیش با من...املت دونفره با من...دوباره جاده با من...دیوونه بازی ها با من...شکلک در آوردن ها با من...سیگار با من...شراب،ویسکی،ودکا،عرق سگی، هرچی که بخوای با من...مستی با من...خاموش کردن پخش و واست خوندن با من...دریا با من...غروب با من...دوباره آتیش درست کردن با من...ماهی سیخ کشیدن با من...واست لقمه گرفتن با من...گرم کردنت با من...بوسیدنت با من...مست کردنت با من...توی بغل گرفتنت کنار آتیش رو به دریا با من...خوابوندنت با من...تا صبح آتیش روشن نگه داشتن با من...صبح واسه دیدن طلوع خورشید بیدار کردنت با من...یه دنیا خاطره و حس خوب برات ساختن با من...فقط بودن با تو، فقط بودن از تو، فقط بودن!

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

خرید در شهرهای مختلف
تعداد بازديد : 312


ایده ی این نوشته از یک مجله ی فکاهی(اسمشو یادم نیست) قبل از انقلابه که در مورد ارامنه و یهودیان بود. اون ایده رو کمی تغییر و گسترش دادم که این نوشته از دلش دراومد. امیدوارم خوشتون بیاد.


اصفهان

خریدار: آقا سیب درجه یک کیلویی چنده؟
فروشنده: دوهزار تومن.
خریدار: دو تا دونه لطف کنین.
یزد
خریدار: آقا پوست سیب دارین؟
کرمان
خریدار: آقا خیار مثقالی چنده؟
فروشنده: داداش میوه رو کیلویی میفروشن.
خریدار: منظورم خیار قهوه یی بود.
فروشنده: آهان! اونها مثقالی ده هزار تومن.

خرم آباد(پیشنهاد یکی از دوستان)
خریدار: سیب داری؟
فروشنده: بعله.
خریدار:دیگه نداری!
تبریز
خریدار: آقا این سیبا دونه یی چنده؟
فروشنده: دونه یی که نمیفروشیم ولی اگه هوس کردی استثنائن دویست تومن.
خریدار: باشه. پس دوازده کیلو لطف کنین.
آبادان
خریدار: آقا این سیبا کیلویی چنده؟
فروشنده: دوهزار تومن.
خریدار: چه خبره؟! ما خودمون وارد میکنیم نصف این قیمت. حالا عجالاتن دو تا خرما ورداشتیم که  دهنمون شیرین بشه. میگم، راستی، حالا که رفیق شدیم، شما کارگر برای مغازه ات نمیخوای؟
تهران
خریدار: فدات شم من چهارکیلو موز چیکیتای اصل چهارتا آناناس درجه یک، سه کیلو از بهترین پرتقالات، دو تا آووکادو و یک کیلو توت فرنگی بی لک میخوام. دوساعت دیگه قبل از اینکه مهمونام بیان بفرستین در خونه.
فروشنده: چشم قربان. میشه پنجاه هزار تومن.
خریدار: قربون شکلت برم.  بیست هزار تومن انعام بچه هارو اضافه کنید.
فروشنده: خدا سایه ی شما رو از سر ما کم نکنه.
خریدار: خواهش میکنم عزیز دلم. من الان پول پیشم نیست شما چک قبول میکنین؟
رشت
آبره ازون برون دارین؟
فروشنده: بعله دونه یی چهل هزار تومن.
خریدار: چقدر گرون!
فروشنده: ازین درون هم داریم نصف قیمت.
شیراز
خریدار از پشت تلفن: کاکو قربون دستت یه ده دوازده کیلو میوه ی درجه یک پوس بکن برفس در خونه امشب مهمون از کویت داریم.
قزوین
خریدار: آقا من دو کیلو سیب میخوام چقدر میشه؟
فروشنده: چهارهزار تومن. سیبها همون پایینه میتونین دستچین کنین.
خریدار: ممنون پولو گذاشتم همین پایین کنار سیبا. میتونین بیایین ورش دارین.
زابل
مرد: خانوم من دارم میرم بندر عباس دو کیلو سیب بخرم. چیزی دیگه میخوای سر راه بگیرم بیام؟
قم
مرد از پشت موبایل: عفت اینجا توی قسمت مردونه سیب نذری گرفتم. شما توی زنونه دیگه سیب نگیر. ببین اگه پرتقال گیرت اومد بگیر.
اردبیل
خریدار: آقا سیب کیلویی چنده؟ فروشنده: دوهزار تومن
خریدار: یک کیلو پرتقال و دو کیلو گلابی لطف کنین.
مشهد
خریدار: ببخشید این سیبها کیلویی چنده؟
فروشنده ما سیب نداریم.
خریدار: پس اینا چیه؟
فروشنده: سیب!
خریدار: پس واسه چی میگی نداریم؟
فروشنده: من کی همچین حرفی زدم؟
خریدار: پس من اشتباه کردم. حالا این سیبا کیلویی چنده؟
فروشنده: گفتم که سیب نداریم.
سنندج
خریدار: آقا نارنج داری؟

فروشنده: نه. ولی نارنجک خوب دارم میخوای؟

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

وقتی عشق سلطه گری می کند
تعداد بازديد : 234

وقتی عشق سلطه گری می کند ،
تو نا چیز ترین چیزِ ممکن ای هستی
که “من گفتن” هایت پشیزی بهایی ندارد.
وقتی عشق بر بلندای وجودت چیره می شود ،
کوتاهی ات آنچنان تماشایی است که
ساز از نُت می افتد و کبود می شود.
آنچنان با ردای پَر هایش به همه ات شلّاق می زند که
راست و دروغ ، چپ و راست ، خوب و بد ،
همه و همه برای ات گواهِ اشتیاق است.
این ، آن قدرتِ مطلق است.
این ، آن مادرِ پای گهواره است؛
لبریز از نبض می شوی.
خودِ کودک ات آنقدر تورّم می یابد که دل ،
بی وقفه و بی دلیل می ریزد.
عشق همه ات می شود.
همه ات عشق می شود.
تقویم ات به هم می ریزد و مدارِ منطق ات تنها
در او خلاصه می شود و جان می گیرد.
کشفِ رازِ تمامِ خط های سر انگشتان اش
مشق و تحقیقِ هر دَم ات می شود.
سبک بال و آسوده ، آرامش را حظ میکنی و
به هضمِ گذشتۀ بی رنگ ات روی می آوری.
اکنون ات جهان ات می شود و فردای با او ،
قبلۀ پلک زدن هایت می گردد.
خوشا به حالِ زائران عشق که مثالِ آرامیدنِ دو لب بر هم ،
رها و بی تاب اند؛
وقتی عشق سلطه گری میکند ،
انسان می خوابد و زمین سر سبز می شود.
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

یه دیونه محض
تعداد بازديد : 849

ﺩﻟﻢ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺑﯽ ﮐﻠﻪ ﯼ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ 
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺳﺎﻋﺖ 12 ﻇﻬﺮ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﻪ ﺑﮕﻪ ﺁﺏ ﺩﺳﺘﺘﻪ ﺑﺬﺍ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﻬﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﯿﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ 

كسي كه وقتي پاشنه ي كفشش تو خيابون ميشكنه ،پا برهنه راه بياد ديگه!!
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﮕﻪ ﺷﺐ ﺟﻤﻌﻪ ﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ
ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﮔﻪ ﺧﻮﺭﺩﯼ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺎﯼ
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﮐﻠﻪ ﺳﺤﺮ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﻪ ﺑﮕﻪ ﻣﻦ ﺍﻻﻥ ﺳﮑﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﯾﻬﻮ ﺑﭙﺮﻩ ﺑﻐﻠﻢ ﺑﮕﻪﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ
كسي كه وقتي مياد خونم اول يه سيلي بخوابونم تو گوشش و لباشو گاز بگيرم
كسي كه وقتي نيشگونش ميگيرم از ته دل جيغ بزنه و فحش بده
كسي كه همش دعواي بالشتي بكنيم!!
يه پدر سوخته ي واقعي
ﯾﮑﯽ ﮐﻪ ﮐﻼً ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺑﺎﺷــــــــــﻪ ، ﯾﻪﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﻣﺤﺾ ،مثل خودم

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

دوست داشتن
تعداد بازديد : 246

آدم باید از دوست داشتن به جاهای خوبتری برسد 

به جاهای بالاتر 

به یاد گرفتن و بزرگ شدن 

به نمیدانم کجا ها 

و اگر نتوانست ؛ پا برهنه به بیابان بزند , به کوه بزند , به باران بزند موهایش را بزند 

بِکــَـند از آدمها و برود خودش را گم و گور کند

برود یک غاری پیدا کند و داخلش هزار هزار سال خودش را به مُردن بزند 

چه میدانم چه بُکُند .

یا اصلا هیچ کاری نکند 

یک ساعت بگیرد توی دستش و ردِ پدر سوزِ ثانیه ها را دنبال کند . 

همین!

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

لعنت به خودم
تعداد بازديد : 260

 


گفت بنویس میخونم
هر چی فکر کردم چی بنویسم مغزم کمک نکرد دستامم به نوشتن نرفت
نوشتن حس میخواد
من نه غمگینم الان نه خوشحال
داغونم و درگیر همین

لعنت به خودم

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

سخنان بزرگان، نسخه‌ی قرن بیست و یکم
تعداد بازديد : 240

بهترين وسيله برای ازدیاد دشمنان، ازدياد دوستان است. (انوره دوبالزاک)
شوهر مثل‌ يك‌ كتاب‌ است. به جای خریدن کتاب، مشترک کتاب‌خانه باشید. (سونی‌ اسمارت)
همين‌قدر که برای بدست آوردن آرزویی اراده کنيم، يک گام بلند در راه برآورده‌نشدن آن برداشته‌ايم. (سی فوستر)
چه کس‌خل‌اند آنانی که هميشه لب‌خندی برلب دارند. (ناشناس)
هیچ‌گاه از اشتباهاتت شرمسار نباش بلکه بر درستی آن‌ها اصرار کن. (جاناتان سویفت)
بر بالای در علم نوشته شده است: «لطفن بلیط تهیه کنید» (ماکس پلانک)
برای پیش‌رفت و پیروزی سه چیز لازم است: پشت‌کار، پیش‌کار و صاف‌کار. (لرد آدیبوری)
خدا آزادی را به کسانی میدهد که آن‌را از دیگران دریغ می‌کنند. (وبستر)
اگر شروع به قضاوت مردم کنید، وقتی برای به جیب زدن پول‎شان نخواهید داشت. (مادر ترزا)
مردان بلند‌نام و با افتخار آنقدر نمی‌میرند تا تق‌شان در آید. (تولستوی)

ادامه مطلب
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

کوروش!
تعداد بازديد : 310

کوروش بزرگ: ترسم از مردمانی است که به رپ روی خواهند آورد و آیین پینک فلوید را به فراموشی خواهند سپرد. دور باد از کشور من رپ،  آنفولانزا و سوشی!*

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* منبع: آموزش زبان میخی، حجت الاسلام والمسلمین سید عبدالجاناتان گازیوروسکی، ج ۳، ص ۵۴
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

توصیف شاردن از قلیان کشیدن ایرانیان
تعداد بازديد : 332

شاردن،سیاح فرانسوی که در عصر صفویان به ایران مسافرت کرد،شرحی کاملی از آداب و رسوم ایرانیان را در کتاب سفرنامه خود منعکس کرده است.وی در بخشی از کتاب خود به توصیف گیاهان می‌پردازد و در وصف قلیان کشیدن ایرانیان می‌نویسد:

در ظرفى كه كوزه قليان مى‌نامند مقدار معينى آب مى‌ريزند، و سر قليان را كه از گل پخته يا فلز ساخته شده به وسيله لوله‌اى كه انتهاى آن داخل آب كوزه قليان شده، به آن متصل می‌كنند. زير كوزه قليان چهارپايه‌ای همانند آنچه زير شمعدان‌ها مى‌گذارند قرار مى‌دهند، و لوله‌ای به قليان وصل مى‌كنند. وقتى بخواهند قليان بكشند مقدار كمى تنباكو را ريز و كاملا خيس مى‌كنند و در سر قليان جاى مى‌دهند. تنباكو را از آن خيس مى‌كنند كه زود نسوزد. آن‏گاه چند پاره زغال افروخته را روى تنباكو مى‌گذارند و قليان را مى‌كشند. با هر نفس كه با نى قليان مى‌كشند دود از سر قليان به كوزه قليان وارد مى‌گردد، در آن مى‌چرخد و سپس وارد دهان مى‌شود. در اين گردش نه تنها دود خنك مى‌گردد بل‏كه تندى و غلظت تنباكو زدوده می‌شود.

كسانى كه به كشيدن قليان معتادند و نفسشان دراز است هنگام به كار بردن قليان كاملا آن را به صدا درمی‌آورند زيرا از جريان دود و هوا در داخل آب صدا بر مى‌خيزد. افراد باسليقه در آب كوزه قليان مقدارى گل مى‌ريزند تا هم دود خوشبو شود و هم كوزه قليان اگر شفاف باشد زيبا در نظر آيد. آب قليان را هربار پيش از به كار بردن يا دست كم روزى يك‌بار عوض مى‌كنند؛ زيرا آب قليان پس از يك بار كشيدن بدبو و تيره‌رنگ مى‌شود؛ و من آزموده‌ام و دريافته‌ام كه آشاميدن يك فنجان آب قليان معده را تحريك و به قى كردن وادار مى‌كند. كشيدن قليان به راستى زيان‌رسان است و عادت بدى است كه دامنگير مردم سراسر جهان شده است. در مغرب‌زمين به صورت‌هاى مختلف به كار مى‌برند، دود مى‌كنند، برگ تنباكو را مى‌جوند،يا به صورت گرد مصرف مى‌كنند. پرتغالي‌ها بينى خود را از سوده آن مى‌آگنند. مردم مشرق‌زمين فقط دود تنباكو را مى‌كشند. امّا ايرانيان چنان به كشيدن دود تنباكو معتاد شده‌اند كه بيشتر اوقات نى قليان را ميان دو لب خود دارند. اشخاص بزرگ و صاحب‌مقام هنگامى كه بر اسب سوار مى‌شوند تا از جايى به جاى ديگر بروند يكى از نوكران خود را مأمور برداشتن قليان مى‌كنند؛ و او موظف است همچنان كه بر اسب سوار است و دنبال سرور خود می‌رود هميشه قليان را آماده داشته باشد تا هر وقت آقايش ميل كشيدن قليان كند سر لوله قليان را به وى بدهد. افراد اعيان و سرشناس هرگز بدون قليان از خانه بيرون نمی‌روند، و به هرجا وارد مى‌شوند به محض نشستن قليان به دستش مى‌دهند. عجب اين كه كشيدن قليان هرگز مانع كارشان نمى‌شود به عبارت ديگر ضمن كشيدن قليان كار خود را به درستى و راحتى انجام مى‌دهند.

اگر به مدارس پا بگذاريد مى‌بينيد استاد و شاگرد همچنان كه با دقّت و مواظبت تمام درس مى‌دهند و درس مى‌خوانند لوله قليان را به لب دارند. خلاصه اينكه از خوردن غذا آسان مى‌توانند صرف‏نظر كنند، امّا از كشيدن قليان نه. چنان به كشيدن قليان معتادند كه ماه رمضان اگر به تابستان بيفتد چون مدت روزه‌دارى هجده ساعت ادامه دارد وقتى هنگام افطار فرا مى‌رسد پيش از نوشيدن آب يا خوردن غذا قليان مى‌كشند، و با دود تنباكو روزه را مى‌شكنند.

زيادروى در كشيدن دود تنباكو آنان را ضعيف و تكيده و پژمرده مى‌دارد.خود نيز به زيان‌هاى دود تنباكو آگاهند، امّا وقتى از ايشان پرسيده شود: پس چرا قليان مى‌كشيد، جواب مى‌دهند: چه كنيم، عادت شده؛ و مى‌افزايند دلخوشى ما فقط در كشيدن قليان است.

در زمان پادشاهى شاه عباس كبير كشيدن قليان در ايران رواج بسيار داشت. وى براى اين كه مردم را از اين عادت بد رها سازد چاره‌ها انديشيد، و تدبيرها به كار برد، امّا سودمند نيفتاد. خود نيز ترك عادت كرد، مگر همگان به وى تأسى جويند. حكايت مى‌كنند يك روز كه درباريان و بزرگان در مجلس ضيافت او حضور داشتند به خدمتگران خاص خود دستور داد به جاى تنباكو در سر قليان پهن خشك اسب بريزند و به دست هر كدام قليانى بدهند. چون بزرگان قدرى قليان كشيدند شاه خطاب به آنان فرمود: اين تنباكو را وزير همدان به رسم هديه فرستاده و معروض داشته كه اين بهترين تنباكوهاست، و خوب‌تر از آن در هيچ‌جا پيدا نمی‌شود. همه يكى پس از ديگرى جواب دادند: شاهنشاها، اين تنباكو بسيار خوب است، و بهتر از آن پيدا نمى‌شود. سپس شاه خطاب به مهتر قورچيان كه ميان حاضران بر همه سر و برتر بود فرمود: تو نيز نظر خود را درباره اين تنباكو صادقانه و بى‌رودربايستى بگو. سردار قورچيان گفت: قبله عالم، سوگند به سر مبارك كه بوى خوش اين تنباكو از هزاران گل بويا بيشتر است و مشام جان را تازه مى‏ كند.

شاه به شنيدن اين جواب‌ها به طعن و طنز و خشم در ايشان نظر كرد و فرمود نفرين و لعنت به اين تنباكو، به اين گياه لعنتى كه بوى آن با بوى پهن اسب تفاوت ندارد.
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

کل کل سکوت
تعداد بازديد : 334

مینواخت حرارت آتش آشوبی را
که از کــــل کــــل سکوت و حیــرت برمیخواســـت
و من نا خواستـه شعــر شدم در قاب ملودی اش...!

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

لبخند
تعداد بازديد : 309

همیشه وقتی لبخند می‌زنی باید دندان‌هایت را هم نشان بدهی تا بدانند توان گاز گرفتن هم داری!

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

هندوانه
تعداد بازديد : 313

تابستان است....، .....هوا بس ناجوانمردانه گرم است....، و هندوانه می چسبد!! تمام شد!

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

پینک فلوید: دیوار
تعداد بازديد : 212

پینک فلوید برای من با دیوار آغاز شد و اگرچه اکنون به همه ی آلبوم های این گروه علاقه دارم ولی همچنان با دیوار احساس نزدیکی بیشتری می کنم. شاید تماشای فیلمی با همین نام که توسط آلن پارکر و بر اساس آلبوم دیوار ساخته شد در علاقه ی من بی تاثیر نباشد، ولی هر چه که هست زندگی من بدون «دیوار» چیزی کم دارد… همان دیواری که از شنیدن نامش نیز متنفرم!
 
دیوار پینک فلوید من را به یاد پیاز می اندازد: لایه ای پشت لایه ی دیگر و دیواری پشت دیوار دیگر! در حقیقت آلبوم بر اساس این دیدگاه شکل گرفته است که انسان مدرن به شکل مداوم در حال مبارزه با دیوارهایی است که در برابرش قرار می گیرند. نخستین دیوار رحم مادر است و چون از رحم بیرون می آیی و متولد می گردی دیوارهای گوناگونی در برابرت پدیدار می شوند: خانواده، معلم، مدرسه، همسر، جامعه، حکومت و…
تو به عنوان انسانی که خواهان آزادی است می کوشی از این دیوارها بگریزی یا آنها را نابود کنی پس لایه های مختلف آن را یک به یک می شکافی و دور می اندازی و ناگهان به پایان دیوارها می رسی. گفتم به پایان؟! اشتباه کردم این پیاز است که لایه ها و دیواره هایش ناگزیر به پایان می رسند اما در زندگی انسانی این دیوارها پایانی ندارند و اگر هم داشته باشند… و اگر هم توانسته باشی همه ی آنها را ویران کنی، تو به عنوان یک انسان آزاد مبارزه گر با همه ی دیوار ها، و رهایی یافته از قید دیوارها، اگر به یک مستبد بزرگ بدل نشوی و اگر در شهرت و قدرت هم گم نشوی، خود دست به ساختن دیوار می زنی. برای همین است که انسان هرگز به آزادی نخواهد رسید و همیشه دیوارهایی دیدنی یا نادیدنی او را در بر گرفته اند.
شاید این نگاه به انسان کمی نومید کننده باشد ولی واقعیت همین است و حتا افراطی ترین  آزادیخواهان نیز دیواری برای بر پا کردن دارند! همین نگاه به انسان است که موجب می شود همه ی انسان ها به آجرهایی تشبیه شوند که کلیتی به نام «دیوار» را می سازند.
آیا راه گریزی هست؟ به نظر می رسد برای فرار از دیوارهایی که انسان را در بر گرفته اند سه راه حل وجود دارد: نخستین راه حل مرگ است و دومین راه حل پناه بردن به مواد مخدر و در نهایت دیوانگی! راه حل سوم را می توان فرار به جلو نامید یعنی تبدیل فرد به ذات دیوار. منظورم این است که فرد برای فرار از قرار گرفتن در میان دیوارها باید پدید آورنده ی آن باشد و از همین زمان است که او به یک دیکتاتور یا فاشیست تبدیل می شود.
اکنون این پرسش پیش می آید که آیا دبوار پینک فلوید تا این اندازه بیان کننده ی بیهودگی و پوچی است؟! باید بگویم نه… موسیقی ای که در کنار کلام جریان دارد و بیشتر از واژگان تو را تحت تاثیر قرار می دهد سرشار از آزادی، انرژی و امید است. شاید این است راز ماندگاری دیوار پینک فلوید!
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

وحشـی بــازی
تعداد بازديد : 299

یـه رابــطه بـدون وحشـی بــازی کـه رابــطه نیـست 

هـی بایـد مـوهاشو بکشـی ،گــازش بگیــری ،بزنــی بـا متــکا لــهش کنـی ،بلنـدش کنــی بدویــی انـقد کـه از ذوق جیــغ بزنــه

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

حروم زاده
تعداد بازديد : 274

 نسبم شاید،به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد!

 

                                                     «سهراب سپهری،صدای پای آب»

 

فکر کن،داری مثه آدم زندگیتو می کنی بعد یکی پیدا بشه بهت بگه آقا جان چه نشستی که جده گرانقدر شما فاحشه بوده،اونم کجا؟؟؟شهر بخارا!!!در نتیجه الان شما حروم زاده هستی.

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

عشق چیست - بوعلی سینا
تعداد بازديد : 856

zeya.ir

ابن سینا در رساله فی ماهیه العشق میگوید : "عشق  در حقیقت خود ، چیزی جز نیکو شمردن امر حسن ( نیک و زیبا ) و جدا ملایم نیست . بر این اساس وی معتقد است که هر یک موجودات چیزی را که ملایم و سازگار خود می یابد تحسین می کند و اگر خود فاقد آن است به سوی آن کشیده می شود . خیر خاص هر موجودی رسیدن به آن چه در حقیقت ملایم اوست یا آن چه گمان می رود که ملایم اوست ، دانسته می شود ."

ابن سینا  در کتاب قانون خود تعریفی از عشق آورده  است ، اما منظور عشق او در آن ، نوعی وابستگی و جذبه ی مالیخولیایی یک انسان به انسان دیگر است . بنابراین ابن سینا  در این کتاب ، عشق را نوعی بیماری می داند و به راه های درمانش نیز اشاره می کند . تعریف او در این باره چنین است : " عشق نوعی بیماری مشابه مالیخولیاست که انسان خودش را بدان مبتلا می سازد، بدین طریق که نیکویی و شایستگی برخی صورت ها و شمایل بر اندیشه و فکر مسلط و غالب می شود . "

 بو علی سینا در رساله ای که در باره ی عشق نوشته است ؛ آن را علت پیدایش جهان میداندو مینویسد : هر یک از ممکنات بواسطه ی جنبه ی وجودی که در اوست همیشه شایق به کمالات و مشتاق به خیرات است و بر حسب فطرت خود از بدیها گریزان است.همین اشتیاق ذاتی و ذوق فطری را که سبب بقای وجود ممکنات است عشق مینامیم.

دیدگاه بوعلی سینا راجع به عرفان با افرادی مثل مولانا تفاوت داره(ابن سینا به هیچ وجه عرفانی نبود، آثاری که درباره عرفان نوشت نیز رویکردی پدیدارشناسانه دارند، یعنی او عرفان را به عنوان یک سوژه و از خارج ، مورد بررسی قرار داد .

 مسعود رضوی، مصحح رساله عشق بوعلی سینا


« ابن سینا»، یازده مرحله «عشق» را به صورت زیر تشریح می‌کند  :

اول: دوستی ;که موانست ساده و بی‌آلایشی بیش نیست،
دوم: علاقه; که مرحله مهرورزیدن قلبی دو فرد به یکدیگر است،
سوم: کلف; و آن دوره تشدید محبت نسبت به معشوق است،
چهارم: عشق محسوس;که علاقه و ارادت زائد بر مقدار محبت را می‌رساند،
پنجم: شعف; یعنی مرحله احتراق قلب در نتیجه افزایش عشق به دلدار،
ششم: شغف؛ ازدیاد بی‌حد محبت است تا نفوذ در جدار دل و روان عاشق،
هفتم: جوی؛ مهر و محبت باطنی نسبت به معشوق است،
هشتم: تیم؛ مرحله‌ای است که عاشق از دلدار ظاهرا دوری می‌گزیند و در طلب معشوق خیالی که مخلوق فکر و خلجان روحی اوست، بر می‌آید،
نهم: تبل؛ در این مرحله از عشق، بر اثر شدت علاقه به دلدارش، ناتوان و بیمار شده و نیروی حیاتی او به کلی سقوط می‌کند. اشتهای بیمار به غذا یا هر نوع دلبستگی به زندگی از بین می‌رود و بر اثر عدم فعالیت جهاز هضم و اخلال گردش خون در رگها و نرسیدن مواد حیاتی به اعضا و اجزای بدن، به تدریج تمام نیروی او تحلیل می‌رود،
دهم: تدلیه; و آن مرحله‌ای است که عاشق بر اثر بحران‌های روحی، قوای عاقله خود را از دست می‌دهد
یازدهم: هیوم; که آخرین مرحله عشق است. در این دوره عاشق در معشوق فانی می‌شود و در عالم جز او کسی را نمی‌بیند و نمی‌جوید .

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

و اما فرهنگ و تمدن ایرانی!
تعداد بازديد : 283

تا بد فهمی ای پیش نیامده بگویم دارم از فرهنگ به مفهوم هنر و تاریخ حرف می زنم نه آداب و رسوم. اگر چیزی به نام فرهنگ ایرانی وجود دارد باید در خون ما جاری باشد… باید با هر تکانی که می خوریم اندکی از آن نمایان شود. چنان از این فرهنگ دور افتاده ایم که انگار وظیفه داریم تاریخ را غبار زدایی کنیم و چیزی را از دل آن بیرون بکشیم و به خود و دیگران نشان بدهیم که: آری ما تاریخ داریم… ما فرهنگ داریم! چقدر هم خوشحال می شویم و برای هم به به و چه چه می کنیم. بعد اگر خیلی هنر کنیم آن را درون قابی جای می دهیم و اجازه نمی دهیم کسی آن را لمس کند. بعدش هم از آن خسته می شویم و دوباره به تاریخ می سپاریم تا گاهی دیگر دوباره یک نفر اندک زمانی آن را دستمالی کند.
عکسی در فلان مجله ی خارجی که نام ایران را در بر دارد چنان دستپاچه مان می کند که انگار گنجی یافته ایم و از خود نمی پرسیم این گنج را چه خواهیم کرد… درست مثل تازه به دوران رسیده ها که می خواهند هر چیزی را که دارند به رخ آشنایان بکشند. آیا می خواهیم ثابت کنیم تاریخی یا فرهنگی داشته ایم؟ خب می دانیم که داشته ایم ولی که چه؟ الان چه داریم؟ آیا هیچ اثری منتشر می شود؟ آیا هیچ هنرمندی چیزی خلق می کند؟ حتا اگر چنین باشد آیا آن هنرمند را به رسمیت می شناسیم؟ آیا حسادت ها اجازه می دهد نامی از او بر زبان بیاوریم و یا او را در کوزه ای- شما بخوانید قبری- به نام گمنامی دفن می کنیم تا آن زمان که دق کرد و مرد برایش یادبود برپا کنیم و به خود ببالیم که او را کشف کرده ایم تا پاسدار فرهنگ مان باشیم!

هنرمند فقط آنی نیست که همه او را می شناسیم و برایش هورا می کشیم. هنرمند می تواند آن دخترک نو رسته ای باشد که از شرم نقاشی هایش را پنهان می کند یا آن جوانکی که دارد در نیمکت گوشه ی پارک چیزی می نویسد و تو کنارش می نشینی و آن قدر لیچار بارش می کنی تا از جایش برخیزد و جا برای تو و دوستانت باز شود. هنرمند شاید همان پیرمردی است که آبگینه ی مذاب نیمی از صورتش را سوزانده است و تو حالت از دیدنش به هم می خورد. هنرمند شاید همان برادرت است که تو او را به تنبلی یا بی غیرتی متهم می کنی و نمی دانی شعرهایش از سروده های نیما زیبا تر هستند. هنرمند شاید آن معماری است که شهرکی زیبا را طراحی می کند و تو می گویی هزینه اش بیشتر از سودش است.

دیگر نمی دانم هنر چیست… دیگر نمی دانم فرهنگ چیست و تمدن را نیز. فقط می دانم چیزی باید باشد یا کسی، که روح زمان ما را در تاریخ به یادگار بگذارد تا روزی دیگر، یا شاید هزاره ای دیگر باز هم بتوان از ایران و تمدن ایرانی سخن گفت.

هرچند… به درک! چه کسی اهمیت می دهد؟! همان بهتر که هنرمند را از میان بردارید!

ادامه مطلب
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

از قالی ایرانی نفرت دارم…
تعداد بازديد : 327

 زمین سفت و مرطوب را به فرشی که سر پنجه‌های دخترک روستایی را خونین می‌کند ترجیح می‌دهم.

 

به من نگویید اگر او فرش نبافد گرسنه می‌ماند، ما مسوول فقر او هستیم…

 

ما که او را هنرمند می‌نامیم و هنرش را تحسین می‌کنیم و چشم بر برده بودنش می‌بندیم!

 

 

جسم و جان دخترکان سرزمینم است که همراه قالی‌ها به حراج گذاشته می‌شود.

نگویید اگر قالی نبافد نان ندارد؛ او مسوول فقر خویش نیست…

پدر و مادرش نیز مسوول نیستند.

من مسوولم و چون نمی توانم کاری بکنم از قالی ایرانی نفرت دارم.

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

مشغول قتل عام روز ها هستم
تعداد بازديد : 377

پرسید : چیکار میکنی ؟ 

گفتم : به قول صادق هدایت مشغول قتل عام روز ها هستم 

گفت : هدایت اشتباه فرموده ! این " روز ها " هستند که مشغول قتل عام ما هستند 
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

عجب آدم فهمیده ای !!
تعداد بازديد : 398

ما ایرانی ها وقتی بچه هستیم میگویند بچه است نمیفهمد
وقتی نوجوان هستیم میگویند نوجوان است نمیفهمد
وقتی جوان هستیم میگویند جوان است و خام ؛ نمی فهمد
وقتی بزرگ میشویم میگویند دارد پیر می شود ؛، نمی فهمد
وقتی هم پیر هستیم میگویند پیراست ، حالیش نیست، نمی فهمد
فقط وقتی میمیریم میآیند سر قبرمان و میگویند : عجب انسان فهمیده ای بود
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

موهایش
تعداد بازديد : 333

http://uupload.ir/files/on3d_269394_554672684565329_930309345_n.jpg

موهاش دریا بود 

دنیامو زیبا کرد 

فهمید دیوونه ام 

مــــــــــــوهــــــــــــــاشـــــــو کـــــــــــوتــــــــــــاه کــــــــــرد

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

زن
تعداد بازديد : 332

زن، تنها تو نیستی… دوستان نزدیکت نیز نیستند… زن همان دخترک روستایی است که حتا در کلاس درس فارسی نیز هرگاه به واژه ی عشق می رسد نفسش بند می آید و سرخ می شود و شلاق پدر، مشت های برادر و قاشق های داغ مادر را به یاد می آورد. همان دخترک روستایی را می گویم که در سی و پنج سالگی، او را هم دوره ی مادربزرگت تصور می کنی!

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

هیچ کس خنگ نیست
تعداد بازديد : 729

فکر می‌کنم نه سالم بود که پدرم نام من را در دو تا کلاس نوشت: پیانو و نقاشی! از نقاشی نفرت داشتم در عوض عاشق نواختن پیانو بودم ولی مساله اینجا بود که پدرم که دوست داشت من بتوانم چیزی بیشتر از چشم چشم دو ابروی زمان سه سالگی‌ام بکشم تهدیدم کرده بود که اگر به کلاس نقاشی نروم از پیانو هم خبری نیست. البته این تهدید خیلی بهتر از تهدبد مادرم بود که چون خودش خط خوبی داشت می‌خواست من کلاس خطاطی بروم تا معلم‌ها بتوانند خطم را بخوانند!

 

 

همان روز اول از معلم نقاشی بدم آمد چون فقط خواسته بود یک دفتر نقاشی بزرگ، که اگر اشتباه نکرده باشم به آن فیلی می‌گفتند، بخرم و چند تا مداد سیاه. نه از آبرنگ خبری بود نه از مداد رنگی و نه حتا ماژیک و مداد شمعی! در عوض معلم موسیقی دستور داده بود ملودیکا بخریم که کلیدهایی شبیه کلیدهای پیانو داشت و یک لوله پلاستیکی به آن وصل می‌شد که باید در آن فوت می‌کردیم و کلیدها را فشار می‌دادیم تا صدایش در بیاید. فکر می‌کنم هنوز آن را بتوان در انبار خانه‌ی پدرم پیدا کرد! به هر حال اولین کلاسی که رفتم کلاس نقاشی بود. معلم من آقایی بود با قد بلند و خیلی اخمو که روز اول فقط در باره‌ی تفاوت مدادها با هم حرف زد که من سر در نیاوردم چون برایم مسخره بود که مدادها با هم تفاوت داشته باشند و بعضی‌ها نرم و پر رنگ باشند و بعضی‌ها خشک و کم رنگ… در حقیقت برای من فرقی نداشت و هر وقت می‌خواستم نقاشی بکشم هر مدادی که دستم بود نوکش صد بار می‌شکست و برای همان چشم چشم دو ابرو یک مداد تمام می‌کردم و آخرش هم خوب از آب در نمی‌آمد! در عوض معلم موسیقی‌ام آقایی بود تپل و خیلی بامزه که همان روز اول اجازه داد پشت پیانو بنشینم و هر قدر دوست دارم کلیدها را فشار بدهم! احتمالا می‌دانست استعداد موسیقی خوبی دارم چون برخلاف دختری که هم‌کلاسم بود و از موسیقی سر در نمی‌آورد گوشش را نمی‌گرفت. البته تا آنجا که می‌دانم آن دخترک احمق خودش را کشت تا نوازنده‌ی خوبی بشود و شد ولی من به عنوان یک نابغه‌ی موسیقی دوست نداشتم خودم را بکشم تا نوازنده بشوم چرا که وقتی کلیدها را فشار می‌دادم لبخند را روی لب معلم می‌دیدم که دارد از داشتن شاگردی چون من به خود می‌بالد.

 

جلسه‌ی دوم کلاس نقاشی، معلم شروع کرد در باره‌ی چیزی به نام کمبزه حرف زدن که چون هوا هم خیلی گرم بود به جای این که به حرف‌های او توجه کنم هوس خربزه و طالبی کردم و منتظر بودم زودتر کلاس تمام شود و به همین دلیل نفهمیدم او از کمبزه حرف نمی‌زند پس جلسه‌ی بعد وقتی او از من پرسید کمپوزیسیون چیست فقط نگاهش کردم و چیزی برای گفتن نداشتم!

معلم موسیقی‌مان احتمالا از بابای آن دخترک پول بیشتری می‌گرفت چون جلسه‌ی دوم به او گفت که پشت پیانو بنشیند و آهنگ مسخره و لوس گل سنگم را بنوازد و در عوض دفتری برای من آورد که باید شکل‌های عجیب و غریبی در آن نقاشی می‌کردم و می‌گفت اسم آن شکل‌ها نت است و تا آنها را یاد نگیرم نمی‌توانم پیانو بزنم! همان روز بود که فهمیدم معلم موسیقی‌ام با معلم نقاشی‌ام دوست است و چون می‌داند نقاشی‌ام خوب نیست دو تایی تلاش می‌کنند تا من نقاشی یاد بگیرم و پیانو را که در آن استاد هستم برای مدتی فراموش کنم.

البته نقاشی کردن آن نت‌های مسخره کار سختی بود به ویژه که هر کدام اسم داشتند و معلم موسیقی‌مان هم که فکر می‌کرد من احمق هستم می‌گفت نه تنها اسم، که صدا هم دارند ولی راستش من هرگز نتوانستم صدای‌شان را بشنوم! چون می‌خواستم معلم موسیقی دست از سرم بردارد تصمیم گرفتم در کلاس نقاشی شاگرد خوبی باشم و به همین دلیل کم کم یاد گرفتم چگونه نوک مداد را نشکنم و از آن مهم‌تر این که یک میز یا یک کوزه بکشم و برایش سایه هم بگذارم.

این تمام نبوغ من در سه ماه تابستان بود و نتوانستم در نقاشی بیشتر از آن پیشرفت کنم و هنوز هم اگر کسی بگوید نقاشی بکش در چند ثانیه یک میز می‌کشم که رویش یک کوزه‌ی بدون گل است چون معلم من نتوانست چیزی بیشتر از آن به من بیاموزد! اما کلاس موسیقی برایم جهنم بود چون نمی‌توانستم با آن نت‌ها دوست شوم و هنوز برایم مسخره و بد قواره بودند و آخرش یک روز تمام نت‌ها را پاره کردم و تصمیم گرفتم بدون نت و با ملودیکای خودم تمرین کنم. البته چیز عجیبی نیست و خیلی از کسانی که پیانو می‌نوازند با نت آشنا نیستند و چیزی را که می‌شنوند اجرا می‌کنند ولی من حوصله‌ی شنیدن آن همه آهنگ مسخره را که یک ذره هیجان در آنها نبود نداشتم و می‌خواستم خودم سازنده‌ی آهنگ‌هایی باشم که می‌نوازم ولی یک روز مادرم طاقتش تمام شد و ملودیکای عزیزم را پنهان کرد و گفت: سرسام گرفتم… بس است!

از همان روز هم نقاشی تمام شد و هم موسیقی. البته هنوز گاهی که کسی دور و برم نیست و پیانو گیر می‌آورم با آن بازی می‌کنم و هنوز دارم تمرین می‌کنم برای گلدان خالی روی میز گل بکشم و نمی‌توانم. قبول ندارم هر کسی را برای کاری ساخته‌اند… می‌دانم می‌توان هم زمان، هم نقاش بود و هم نوازنده؛ اما باید کمی استعداد هم وجود داشته باشد که همه می‌گفتند ندارم. تازگی‌ها یاد گرفته‌ام هرچیزی را می‌توان آموخت و هر کاری را می‌توان کرد ولی باید اصول اولیه آن را دانست. از همه مهم‌تر این که آموخته‌ام اگر می‌خواهی چیزی یاد بگیری باید دورترین افق ممکن را نگاه کنی و بالاترین جایی که می‌توان رسید را به عنوان هدف خودت قرار بدهی. دیگر نکته‌ی مهمی که آموخته‌ام این است که برای بهترین شدن، چیزی که مهم‌تر از استعداد است پشتکار است، چیزی که من نه در نقاشی داشتم و نه در موسیقی!

یک چیزی هم دور از چشم پدر و مادر و معلم‌هایت بگویم و تا دست‌شان به من نرسیده فرار کنم بروم یک جای دور پنهان شوم: اگر چیزی نیاموختی یا نخواستی بیاموزی خودت را سرزنش یا تحقیر نکن همیشه چیزی وجود دارد که انسان بنواند در آن بهترین شود… همان را پیدا کن و جلو برو حتا اگر شده تیله بازی باشد!

 
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

لبخند
تعداد بازديد : 191

به دروغ لبخند می زنم تا روی روزگار را کم کنم… عوضی اون هم به دروغ لبخند می زنه!

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

قولِ مردونه
تعداد بازديد : 416

هی با تو ام..... 

 

                           چشماتو بستی اعتماد کردی ..

                                دنیا رو برات میارم 

                                  قولِ مردونه !!

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

نابغه
تعداد بازديد : 433

نمی خواهم غلو کنم و ایرانی‌ها را نابغه نشان بدهم ولی فقط یک ایرانی می تواند روی یک شعر غمناک آهنگ شش و هشت بگذارد و با آن بخواند و قر بدهد!

خوشحال ELMO شکلک ها

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

ده فرمان ایرانی
تعداد بازديد : 263

خودا را بپرست.
زیــاد دزدی نکــــن.
بدون دلیــــــل دروغ نگو.
به همخـوابه هایت وفادار باش.
تا شک نکـردی به کسی تهمت نزن.
برای مســـائل پیش پا افتــــــاده آدم نکش.
تا وقتی که قــدرت نـــداری به کسی ظلــم نکن.
با زیر دستـــان سختگیر و با بالادستــــان مهــربان باش.
آنچه را برای خود می پسنـــدی برای دیگران مپسند و بالعکس.
تا هنگامی که اصــــــول خـــــــود را تغییر نداده یی به آنها پایبند باش.
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

ده فرمان زناشویی....
تعداد بازديد : 269

1- ازدواج يک دستاورد بهشتی است ! رعد و برق و طوفان نيز از دستاوردهای بهشتی اند !!
2-اگر ميخواهيد همسرتان با دقت تمام به حرف های تان گوش بدهد و همه کلمات آنرا بخاطر بسپارد ؛ شب ها در خواب حرف بزنيد !!
3-ازدواج هزار دلار ؛ اما طلاق دستکم صد هزار دلار آب ميخورد .
4- زندگانی زناشويی ؛ زندگانی بغرنجی است .در نخستين سال ازدواج ؛مرد حرف ميزند و همسرش گوش ميدهد ؛ در سال دوم ؛زن حرف ميزند و شوهرش گوش ميدهد ؛ در سال سوم ؛ آنها دو تايی حرف ميزنند و همسايه ها گوش ميدهند !!
5- وقتيکه مردی در اتومبيلش را برای همسرش باز ميکند ؛ از دو حال خارج نيست : يا اتومبيلش تازه است يا همسرش !!
6- مفهوم ازدواج اين است که مرد و زن با هم يکی ميشوند ؛ اما ؛ مشکل هنگامی آغاز ميشود که آنها سعی ميکنند تصميم بگيرند کداميک شده اند .
7- قبل از ازدواج ؛ يک مرد تمام شب را بيدار خواهد ماند و در باره چيزهايی که گفته ای خواهد انديشيد ؛اما بعد از ازدواج ؛ قبل از اينکه حرف هايت تمام بشود او بخواب رفته است .
8-هر مردی خواهان آن است که همسرش زيبا ؛ فهميده ؛ صرفه جو ؛ و آشپز ماهری باشد . اما قانون اجازه ميدهد فقط يک همسر داشته باشيد .
9- عشق و ازدواج اساسا از کيفيت های شيميايی مايه ميگيرند ؛ بهمين خاطر است که خانم ها به شوهران شان همچون زباله های مسموم کننده نگاه ميکنند .
10- يک مرد ؛ قبل از ازدوج ؛ انسانی نا تمام است ؛ اما بعد از ازدواج ؛ ديگر تمام ميشود .

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

مانیتور
تعداد بازديد : 379

وقتی رفتار ها داس میشود ،
وقتی احساست را رنده میکنند ،
تو با زنگوله های خیال پردازی
بساط تنهائی را پهن میکنی.
خنده ات هزینه دارد ،
قسمت کردنِ کلمات عاشقانه عوارضی دارد.
دنیای مجازی هم آب سردی بر سرمان ریخت و رفت ؛
باید تمام خورد تا زخم شد ؛
من سالهاست که درگیر چرکآبه ام ،
تو خودت را نشان نده ؛
این وصیّت من است
و دیگر محبّت آمیزی از پشت مانیتور
برای آسودگی رویای تو نخواهم شد ؛
آنجا ، که هر جا
بی من ، که هر کس
میتواند تو را لمس کند را عشق است ؛
من ولی بی حوصله ام
که اعصابی حباب آلود وصلم میکند به پریدن ؛
خودم میمانمو خودم ،
کلمه ای خرج نخواهم کرد جز برای خودم ؛
آی مردم ، نمک نشناس های وطنم همیشه مظلوم بوده اند.
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

نازچشمانت
تعداد بازديد : 455

ردیف است ناز چشمانت
مصرع می شود لبانت
بیت می شود دستانت
بی قافیه می بوسم لبانت را
شعری می شوم در آغوشت
مــــــــــــن را بــــــــــــــــخــــــــــــــوان
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

ناب ترین شعر دنیا
تعداد بازديد : 439

شعر گفتن برای زنی زیبا

اصلا سخت نیست

ترانه ساختن برای چشمانش

که میخندند

ساده ترین کار است اما ...

به زبان آوردن یک جمله

حتی یک کلمه...

برای زنی که قلبی زیبا

اما پردرد دارد

زنی که...

عشق میخواهد

و در دلش دنیایی از جنس سکوت دارد

و چشمانش ...

که بغض هزار آسمان ابری دارد

سخت ترین کارهاست

شعر او ناب ترین شعر دنیاست

خاکستر

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

غم زمان گذشته مخور
تعداد بازديد : 213

غمِ زمانِ گذشته مخوَر، غمِ هر آنچه که رفته ز بَر
غمِ فَراق آغـُـشِ مادر ، غروبِ فروغِ شکوهِ پدر
غمِ خلوصِ دو عشقِ گسسته، غمِ غرورِ دو قلبِ شکسته
غمِ جداییِ دو جانِ خسته، که کرده ز تیغِ زمانه گذر 
هماره بِگــِــریی چو ابر خزان، هماره بر آری تو آه و فغان 
به قلبِ چو سنگِ عجوزِ زمان، نمی کند (که نکرده) اثر
لگامِ زمانه به دست بگیر، مشو به دامِ گذشته اسیر
مَده به رایگانِ وَهمِ فقیر، چُنین سِتــُـرگ‌مایه گهر
به گوش بگیر سخن ز من، دو چشم به کارِ تازه فکن
دو پای به راهِ سخت بزن، سرت بلند باد و سینه سپر
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

ریا
تعداد بازديد : 285

گور پدر ریا… اگر کار خوبی می کنید آن را در پیش چشم همه انجام بدهید و به همه هم بگویید. بگذارید

بیاموزند که هنوز می توان خوب بود!

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

خوش عشوه
تعداد بازديد : 388

گیسو کمونِ این تبِ برهنه

 

خوش عشوه وُ رعشۀ روی صحنه

 

فضای لختِ بینِ این فاصله

 

چشم به درِ اومدن فاعله

 

خاطرۀ سوزنی ی همیشه

 

فراری از چهارچوبِ هر کلیشه

 

رخسارۀ لطیفِ کهربایی

 

ای دورِ دور، عزیز قلب مایی

 

چکیدۀ زلال آسمونی

 

خوشحالیِ یه پرتقال خونی

 

اون خنده های پشتِ هر دلخوری

 

“دوسِت دارم” گفتنای کُرکُری

 

دلهرۀ با دیگرون پریدن

 

از اخمِ تو به التماس رسیدن

 

رخسارۀ لطیف کهربایی

 

باور بکن عزیز قلب مایی

 

هنوز تو اون عزیز قلب مایی

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

فرهنگ واژگان کوچه .....
تعداد بازديد : 175

اصغر یه لامپ  = ادمی که یک چشمش نابینا است 
اوتور بابا ! = بنشین سر جات !
افغانی = تنها و گوشه گیر 
با گوز بعدی پرواز داره = ادعای بیخودی میکند 
برو جلو بوق بزن ! = ادعای بیخودی نکن - ادعا نکن 
بر و بچ = دوستان 
بهداری = آدم تمیز و وسواسی 
به سایز گوزت نمی خوره = به کسی که ادعا دارد گویند 
آچار فرانسه = آدمی که به درد هر کاری میخورد 
جن بوداده = آدم رذل 
رستم در حمام = آدم مافنگی 
نماز آقای بحر العلوم است  = تمامی ندارد
آفتابه دم خلا = آدم مزاحم 
پوستین در تابستان = بی مصرف 
بیسکویت = آدم با حال 
پسته = زن بدکاره 
ته سیگال = آدم بی ارزش
جیک ثانیه = فوری 
دکل = آدم تنومند
 رپتو پتو = صداش رو در نیار 
چوق = هزار تومان 
زال ممد = خلافکار
 سرش به کونش پنالتی میزنه = آدم دست و پا چلفتی 
سوسک کردن = آبروی کسی را بردن 
سیفون رو بکش =دیگر حرف نزن !
فتح الله ! = وسیله - ابزار 
طلبه ای ؟ = میخواهی ؟ 
فخری چسو = بی چاک و دهن 
کیسه ان = شکم بزرگ 
گلابی = آدم گیج - هالو - پپه
نخود مغز =کم عقل 
ویتامین = با حال 
همه رو برق میگیره ما رو ننه ادیسون = شانس نداریم 
یول تپه = روستا 
همچی میزنم که تا قم بشاشی ! = خفه شو !
عهد قیف علیشاه = قدیمی 
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

آ با کلاه
تعداد بازديد : 496

از زمانی که نونهال بودم ، از آی با کلاه ( آ ) خوشم می آمد.
برایم شخصیت جالبی داشت و
خودش را از تمام حرف های دیگر متمایز می کرد.
به هنگام استوار و مستقل است.
گاهی اوقات بی اندازه خودمانی و خاکی می شود که همه دور اش جمع می شوند.
خیلی محترم است. جنتلمنی را به وضوح می شود درش مشاهده کرد.
بکر است و ادا در آوردن را بلد نیست.
گاهی اوقات برای فهماندنِ چیزی حاضر است از جان مایه بگذارد و
سرش را به شکل های مختلفی تغییر دهد.
شک ندارم همیشه لبخند میزند.
همیشه سعی کرده ام از او یاد بگیرم؛
از آزادی و آزاد و آزاده و آزادگى می آید.
همیشه با آمدن سر و کار دارد و با رفتن غریبه است.
هم آب دارد ، هم آتش دارد. آفتاب را هم در سر دارد.
برای عشق خودش را نثار میکند و عاشق می شود.
چرا که در این دم باید از خود گذشت. باید ایثار کرد. پس آشِق ، عاشق می شود.
در آرزو غوطه می خورد. در آجر و آهن می رود و برای ات آشيانه می سازد.
در آرد می رود و به ات جانی دوباره می دهد. جایش ابتدای آسمان است.
با آشتی می آید. آغوش را تپنده می کند. به آلو طعم می دهد.
به آتشفشان هيبت مى بخشد. آهو را خوش عطر می کند. در آواز می رقصد.
در آینه زیباترین می شود. آموزگارى دانا ست. آموزش مى داند. آذين است.
به آبی غمی پر ثمر می دهد. همیشه در آغاز و در آخر است.
آباد و آسان است. در آوار و آزار درد می کشد و آرام می شود.
پر از آه است ولی آبرو دارد و آسوده است.
آرامش است. آسایش است. به آینده نظر دارد…
کاش فقط در آدم نبود. کاش از آدم جدا بود.
ادم زمین را خراب کرده است. ادم زمین را بد بو و کثیف کرده است.
ادم به همه چی گه زده است. نه ! برای ادم دلم نمی خواهد آ بگذارم.
جنس ادم خراب است و نباید وصلۀ آ بشود.
من از ادم خوشم نمی آید. دلم فقط آ ی خودم را می خواهد.
 
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

من انسانم
تعداد بازديد : 318

نه خرمن
نه پتک
نه جنگل
نه تفنگ
نه مشت
نه سیاهی لشکر
انسانم
داد ِمن بیداد نیست
خاک ِمن نه از برای مرگ
خاک من نه از برای گور
خاک من
برای زندگیست
همچون هر نفس از اسمان بی دریغ
همچون هر گام بر خاک تا بی نهایت مهر
من انسانم
بندگی هیچ اللهی از من نیست
و نیستم از آن هیچ اللهی هم
آفرینش مرا به الله ربط داده اند
به هراس از هر انکار
و من  بی هراس
هیچ اللهی به رسمیت نمی شناسم
من
انسانم
زندگی به مرگ
حقارت عریانیست به انسان بودنم
تفسیری وارونه از بایسته های من
من انسانم
این جهانی ام
فلسفه ی وجودی من زندگی ست
با مرگ برای بودنم بیگانه ام
کرامت من بالندگی من است
عشق جاودانگی من
آرزوهای من
آبی بی انتهای زیبایی ستودن
پیوند  آب و آتش وباد و خاک
و رستگاری من
پاکی ِهمه ی من است
نشانه ی انسان بودن
وانسانی زیستن
من انسانم
نه خرمنی برای غارت
نه پتکی برای نان که بمانم
جنگلی نیستم از برای جنگ که حقی بستانم
خود بستایم
من انسانم
به تمامی ِ زنده بودن و زندگی
در پیچ و تاب هیچ اما و اگری
تعریفم نیست
انسانم.
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

نگارشِ “پینگیلیش” تیری بَر جگرِ قَندِ پارسی است!
تعداد بازديد : 659

مدت زمانی است که ایرانیان، برای نگاشتن ایده ها و جملات مورد نظرشان در فضای مجازی و همچنین نوشتن و فرستادن پیام های کوتاه توسط تلفن های همراه شان، از الفبای لاتین استفاده می کنند و بی توجه به اینکه زبان نوشتار و مورد نظر ایشان فارسی است و رسم الخط فارسی قرن هاست که توسط ایرانیان مورد استفاده قرار می گیرد و یکی از کهن ترین و با ارزش ترین میراث اجدادی ماست، جملات مورد نظر خویش را با حروف انگلیسی می نویسند و نام عامیانه “پینگلیش” را بر روی این شیوه نگارش ناپسند نهاده اند.


بسیاری از ایرانیانی که در خارج از کشور زندگی می کنند و همچنین فرزندان آنان که در خارج از مرزهای ایران زمین زاده شده اند، حتی توانایی خواندن و نوشتن زبان شیرین فارسی را نداشته و زبان فارسی را نیز به صورت شکسته و ناقص سخن می گویند و به طور کلی، مزه این قند فارسی را به فراموشی سپرده اند که البته بسیار جای تاسف و نگرانی برای آینده این زبان کهن وجود دارد.

فردوسی پاکزاد با نوشتن کتاب ارزشمند و نفیس شاهنامه، فرهنگ، هنر،تاریخ و مهم تر از همه زبان فارسی را قرن هاست که زنده نگاه داشته است و ایرانیانی که امروز به زبان فارسی سخن می گویند، مدیون و وام دار این بزرگمرد تاریخ هستند.
بیشتر ایرانیان خارج از کشور، پس از مدت زمان کوتاهی استنشاق هوای کشورهای بیگانه، باد بیگانگی به گلو می اندازند و سرزمین مادری و فرهنگ و تاریخ و هنرشان را جز در مواقعی که می توانند با کمک آن ها فخری بفروشند، از یاد می برند.

گویی که نه هیچگاه ایرانی بوده اند و نه زمانی فارسی را چون بلبل صحبت می کردند و حتی گاهی دستی به قلم می بردند و چیزهایی نیز می نوشتند، ایشان شوربختانه به گونه ای رفتار می کنند که پنداری زاده کشوری هستند که در آن سکونت می کنند و به طور اتفاقی فارسی را دست و پا شکسته آموخته اند و چیزهایی نیز راجع به ایران در اخبار تلویزیون شنیده اند.

اگر به کشورهای اروپایی نظیر آلمان و فرانسه که زبان رسمی شان انگلیسی نیست نگاهی بیاندازیم و آن کشورها را مورد بررسی قرار دهیم، خواهیم دریافت که سران آن کشورها سرمایه های چشمگیری را خرج زنده نگاه داشتن زبان شان می کنند.

برای مثال می توان از امکان تحصیل رایگان برای دانشجویان خارجی در صورتی که به زبان فرانسوی (در کشور فرانسه) و یا زبان آلمانی ( در کشورهای آلمان،اتریش و…) تحصیل کنند، نام برد.

حال ما ایرانیان، با داشتن چنین زبان کهن و شیرینی که پر است از مشاهیر و دانشمندان و فیلسوفانی چون حکیم عمر خیام که چهره های جهانی می باشند و همگان ایشان را شناخته و بدان ها احترام می گذارند، چه کرده و چه می کنیم؟

آیا نوشتن جملات فارسی با الفبای انگلیسی، خیانت به فردوسی پاکزاد، آن بزرگمرد فرزانه ایرانی نیست که سی سال از زندگی اش را برای نوشتن شاهنامه به قصد حفاظت و مراقبت از تاریخ و زبان و فرهنگ این مرز و بوم وقف کرد؟

آیا با نوشتن جملات فارسی توسط حروف بیگانه انگلیسی، به یادگار های جاودانه و ارمغان نسل های گذشته و مفاخر ایران زمین پشت نکرده و حافظ ها و سعدی ها، مولانا ها و شهریارها، فرخی یزدی ها و هدایت ها، پروین ها و سیمین ها و شاملوها و فروغ ها را زیر پاهای مان و فقط به خاطر راحت طلبی مان له نمی کنیم؟

چه بر سر زبان فارسی و آیندگانی خواهد آمد که هرگز توانایی خواندن و نوشتن فارسی را نخواهند داشت؟ چرا ایرانیانی که ادعای فرهیختگی و ادیب بودن شان، گوش آسمان را کر کرده است، خود تیشه ای در دست گرفته و در حال زدن ریشه فرهنگ و هنر و تاریخ و ادبیات فارسی هستند؟
فرتور اثر زیبای یک هنرمند ایرانی را که شعری از حافظ شیرازی را با خط نستعلیق ایرانی نوشته است، نشان می دهد. چرا ایرانیان باید به جای استفاده از این الفبای زیبا که سراسر دست نگارنده را برای هنرآفرینی باز می گذارد روی گردانند و با حروف انگلیسی زبان مادری شان را بنویسند؟
یکی از دلایلی که ایرانیان ترجیح می دهند از حروف بیگانه برای نوشتن جملات شان استفاده کنند، تنبلی و راحت طلبی ایرانیان است که این عادت و اخلاق زننده ایرانیان، شهره آفاق گشته است. ایرانیان برای چند دقیقه راحتی بیشتر و کار آسان تری را انجام دادن، از الفبای انگلیسی برای نگاشته های شان استفاده کرده و فرهنگ و زبان مادری کهن شان را له کرده و فراموش می کنند.

بیشتر ایرانیانی که در خارج از کشور زندگی می کنند، حتی زحمت آموختن دستور زبان فارسی را به فرزندان شان نمی دهند و با این خیانت، نسل های آینده ایران زمین را به طور کل، با ادبیات و هنر و فرهنگ و تاریخ ایران زمین بیگانه و نا آشنا می سازند و زبان فارسی در میان نسل های آینده ایرانیان خارج از کشور جایی نخواهد داشت و از یادها فراموش خواهد شد.

نگارنده از یکایک هم میهنانی که این مقاله را می خوانند درخواست می کند که به زبان و ادبیات فارسی ظلم و خیانت نکنید و فارسی را پاس بدارید و از این ارمغان گوهر باری که گلستان ها و بوستان ها و دیوان های اشعار فراوانی به کمک آن نوشته شده است، به بهترین شکل محافظت کنید و با یک عزم ملی و اتحاد زیبا، رسم زشت و ناپسند فارسی نویسی با الفبای انگلیسی را، برای همیشه از بین ببرید. بگذارید نسل های آینده ایران زمین، به داشتن زبان و رسم الخطی کهن و پربار افتخار کنند و از خواندن آثار مشاهیر ایرانی، لذت ببرند.
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

help me، help me
تعداد بازديد : 376

دختری هستم بیست و خرده‌ای ساله، مجرد، مونث، معلق، محدب، موظف، مفرق، مزخرف، چه کنم؟

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

ضیاموزیک