close
تبلیغات در اینترنت
سایت رسمی امیرضیاء
به وب سایت رسمی امیر ضیاء خوش آمدید | پيشنهاد ميکنيم از انجمن سایت هم ديدن فرماييد | براي ارتباط با مدير سايت ميتوانيد از تلگرام 09199120652 استفاده نماييد
تارنمای امیرضیاء - 12 زیبایی فونت فارسی را با فونت من ببینید اضافه کردن به علاقه مندی ها
کدستان








تارنمای امیرضیاء
MY OFFECIAL WEB

ضیاموزیک

و اما فرهنگ و تمدن ایرانی!

تا بد فهمی ای پیش نیامده بگویم دارم از فرهنگ به مفهوم هنر و تاریخ حرف می زنم نه آداب و رسوم. اگر چیزی به نام فرهنگ ایرانی وجود دارد باید در خون ما جاری باشد… باید با هر تکانی که می خوریم اندکی از آن نمایان شود. چنان از این فرهنگ دور افتاده ایم که انگار وظیفه داریم تاریخ را غبار زدایی کنیم و چیزی را از دل آن بیرون بکشیم و به خود و دیگران نشان بدهیم که: آری ما تاریخ داریم… ما فرهنگ داریم! چقدر هم خوشحال می شویم و برای هم به به و چه چه می کنیم. بعد اگر خیلی هنر کنیم آن را درون قابی جای می دهیم و اجازه نمی دهیم کسی آن را لمس کند. بعدش هم از آن خسته می شویم و دوباره به تاریخ می سپاریم تا گاهی دیگر دوباره یک نفر اندک زمانی آن را دستمالی کند.
عکسی در فلان مجله ی خارجی که نام ایران را در بر دارد چنان دستپاچه مان می کند که انگار گنجی یافته ایم و از خود نمی پرسیم این گنج را چه خواهیم کرد… درست مثل تازه به دوران رسیده ها که می خواهند هر چیزی را که دارند به رخ آشنایان بکشند. آیا می خواهیم ثابت کنیم تاریخی یا فرهنگی داشته ایم؟ خب می دانیم که داشته ایم ولی که چه؟ الان چه داریم؟ آیا هیچ اثری منتشر می شود؟ آیا هیچ هنرمندی چیزی خلق می کند؟ حتا اگر چنین باشد آیا آن هنرمند را به رسمیت می شناسیم؟ آیا حسادت ها اجازه می دهد نامی از او بر زبان بیاوریم و یا او را در کوزه ای- شما بخوانید قبری- به نام گمنامی دفن می کنیم تا آن زمان که دق کرد و مرد برایش یادبود برپا کنیم و به خود ببالیم که او را کشف کرده ایم تا پاسدار فرهنگ مان باشیم!

هنرمند فقط آنی نیست که همه او را می شناسیم و برایش هورا می کشیم. هنرمند می تواند آن دخترک نو رسته ای باشد که از شرم نقاشی هایش را پنهان می کند یا آن جوانکی که دارد در نیمکت گوشه ی پارک چیزی می نویسد و تو کنارش می نشینی و آن قدر لیچار بارش می کنی تا از جایش برخیزد و جا برای تو و دوستانت باز شود. هنرمند شاید همان پیرمردی است که آبگینه ی مذاب نیمی از صورتش را سوزانده است و تو حالت از دیدنش به هم می خورد. هنرمند شاید همان برادرت است که تو او را به تنبلی یا بی غیرتی متهم می کنی و نمی دانی شعرهایش از سروده های نیما زیبا تر هستند. هنرمند شاید آن معماری است که شهرکی زیبا را طراحی می کند و تو می گویی هزینه اش بیشتر از سودش است.

دیگر نمی دانم هنر چیست… دیگر نمی دانم فرهنگ چیست و تمدن را نیز. فقط می دانم چیزی باید باشد یا کسی، که روح زمان ما را در تاریخ به یادگار بگذارد تا روزی دیگر، یا شاید هزاره ای دیگر باز هم بتوان از ایران و تمدن ایرانی سخن گفت.

هرچند… به درک! چه کسی اهمیت می دهد؟! همان بهتر که هنرمند را از میان بردارید!

ادامه مطلب

از قالی ایرانی نفرت دارم…

 زمین سفت و مرطوب را به فرشی که سر پنجه‌های دخترک روستایی را خونین می‌کند ترجیح می‌دهم.

 

به من نگویید اگر او فرش نبافد گرسنه می‌ماند، ما مسوول فقر او هستیم…

 

ما که او را هنرمند می‌نامیم و هنرش را تحسین می‌کنیم و چشم بر برده بودنش می‌بندیم!

 

 

جسم و جان دخترکان سرزمینم است که همراه قالی‌ها به حراج گذاشته می‌شود.

نگویید اگر قالی نبافد نان ندارد؛ او مسوول فقر خویش نیست…

پدر و مادرش نیز مسوول نیستند.

من مسوولم و چون نمی توانم کاری بکنم از قالی ایرانی نفرت دارم.

عجب آدم فهمیده ای !!

ما ایرانی ها وقتی بچه هستیم میگویند بچه است نمیفهمد
وقتی نوجوان هستیم میگویند نوجوان است نمیفهمد
وقتی جوان هستیم میگویند جوان است و خام ؛ نمی فهمد
وقتی بزرگ میشویم میگویند دارد پیر می شود ؛، نمی فهمد
وقتی هم پیر هستیم میگویند پیراست ، حالیش نیست، نمی فهمد
فقط وقتی میمیریم میآیند سر قبرمان و میگویند : عجب انسان فهمیده ای بود

موهایش

http://uupload.ir/files/on3d_269394_554672684565329_930309345_n.jpg

موهاش دریا بود 

دنیامو زیبا کرد 

فهمید دیوونه ام 

مــــــــــــوهــــــــــــــاشـــــــو کـــــــــــوتــــــــــــاه کــــــــــرد

زن

زن، تنها تو نیستی… دوستان نزدیکت نیز نیستند… زن همان دخترک روستایی است که حتا در کلاس درس فارسی نیز هرگاه به واژه ی عشق می رسد نفسش بند می آید و سرخ می شود و شلاق پدر، مشت های برادر و قاشق های داغ مادر را به یاد می آورد. همان دخترک روستایی را می گویم که در سی و پنج سالگی، او را هم دوره ی مادربزرگت تصور می کنی!

هیچ کس خنگ نیست

فکر می‌کنم نه سالم بود که پدرم نام من را در دو تا کلاس نوشت: پیانو و نقاشی! از نقاشی نفرت داشتم در عوض عاشق نواختن پیانو بودم ولی مساله اینجا بود که پدرم که دوست داشت من بتوانم چیزی بیشتر از چشم چشم دو ابروی زمان سه سالگی‌ام بکشم تهدیدم کرده بود که اگر به کلاس نقاشی نروم از پیانو هم خبری نیست. البته این تهدید خیلی بهتر از تهدبد مادرم بود که چون خودش خط خوبی داشت می‌خواست من کلاس خطاطی بروم تا معلم‌ها بتوانند خطم را بخوانند!

 

 

همان روز اول از معلم نقاشی بدم آمد چون فقط خواسته بود یک دفتر نقاشی بزرگ، که اگر اشتباه نکرده باشم به آن فیلی می‌گفتند، بخرم و چند تا مداد سیاه. نه از آبرنگ خبری بود نه از مداد رنگی و نه حتا ماژیک و مداد شمعی! در عوض معلم موسیقی دستور داده بود ملودیکا بخریم که کلیدهایی شبیه کلیدهای پیانو داشت و یک لوله پلاستیکی به آن وصل می‌شد که باید در آن فوت می‌کردیم و کلیدها را فشار می‌دادیم تا صدایش در بیاید. فکر می‌کنم هنوز آن را بتوان در انبار خانه‌ی پدرم پیدا کرد! به هر حال اولین کلاسی که رفتم کلاس نقاشی بود. معلم من آقایی بود با قد بلند و خیلی اخمو که روز اول فقط در باره‌ی تفاوت مدادها با هم حرف زد که من سر در نیاوردم چون برایم مسخره بود که مدادها با هم تفاوت داشته باشند و بعضی‌ها نرم و پر رنگ باشند و بعضی‌ها خشک و کم رنگ… در حقیقت برای من فرقی نداشت و هر وقت می‌خواستم نقاشی بکشم هر مدادی که دستم بود نوکش صد بار می‌شکست و برای همان چشم چشم دو ابرو یک مداد تمام می‌کردم و آخرش هم خوب از آب در نمی‌آمد! در عوض معلم موسیقی‌ام آقایی بود تپل و خیلی بامزه که همان روز اول اجازه داد پشت پیانو بنشینم و هر قدر دوست دارم کلیدها را فشار بدهم! احتمالا می‌دانست استعداد موسیقی خوبی دارم چون برخلاف دختری که هم‌کلاسم بود و از موسیقی سر در نمی‌آورد گوشش را نمی‌گرفت. البته تا آنجا که می‌دانم آن دخترک احمق خودش را کشت تا نوازنده‌ی خوبی بشود و شد ولی من به عنوان یک نابغه‌ی موسیقی دوست نداشتم خودم را بکشم تا نوازنده بشوم چرا که وقتی کلیدها را فشار می‌دادم لبخند را روی لب معلم می‌دیدم که دارد از داشتن شاگردی چون من به خود می‌بالد.

 

جلسه‌ی دوم کلاس نقاشی، معلم شروع کرد در باره‌ی چیزی به نام کمبزه حرف زدن که چون هوا هم خیلی گرم بود به جای این که به حرف‌های او توجه کنم هوس خربزه و طالبی کردم و منتظر بودم زودتر کلاس تمام شود و به همین دلیل نفهمیدم او از کمبزه حرف نمی‌زند پس جلسه‌ی بعد وقتی او از من پرسید کمپوزیسیون چیست فقط نگاهش کردم و چیزی برای گفتن نداشتم!

معلم موسیقی‌مان احتمالا از بابای آن دخترک پول بیشتری می‌گرفت چون جلسه‌ی دوم به او گفت که پشت پیانو بنشیند و آهنگ مسخره و لوس گل سنگم را بنوازد و در عوض دفتری برای من آورد که باید شکل‌های عجیب و غریبی در آن نقاشی می‌کردم و می‌گفت اسم آن شکل‌ها نت است و تا آنها را یاد نگیرم نمی‌توانم پیانو بزنم! همان روز بود که فهمیدم معلم موسیقی‌ام با معلم نقاشی‌ام دوست است و چون می‌داند نقاشی‌ام خوب نیست دو تایی تلاش می‌کنند تا من نقاشی یاد بگیرم و پیانو را که در آن استاد هستم برای مدتی فراموش کنم.

البته نقاشی کردن آن نت‌های مسخره کار سختی بود به ویژه که هر کدام اسم داشتند و معلم موسیقی‌مان هم که فکر می‌کرد من احمق هستم می‌گفت نه تنها اسم، که صدا هم دارند ولی راستش من هرگز نتوانستم صدای‌شان را بشنوم! چون می‌خواستم معلم موسیقی دست از سرم بردارد تصمیم گرفتم در کلاس نقاشی شاگرد خوبی باشم و به همین دلیل کم کم یاد گرفتم چگونه نوک مداد را نشکنم و از آن مهم‌تر این که یک میز یا یک کوزه بکشم و برایش سایه هم بگذارم.

این تمام نبوغ من در سه ماه تابستان بود و نتوانستم در نقاشی بیشتر از آن پیشرفت کنم و هنوز هم اگر کسی بگوید نقاشی بکش در چند ثانیه یک میز می‌کشم که رویش یک کوزه‌ی بدون گل است چون معلم من نتوانست چیزی بیشتر از آن به من بیاموزد! اما کلاس موسیقی برایم جهنم بود چون نمی‌توانستم با آن نت‌ها دوست شوم و هنوز برایم مسخره و بد قواره بودند و آخرش یک روز تمام نت‌ها را پاره کردم و تصمیم گرفتم بدون نت و با ملودیکای خودم تمرین کنم. البته چیز عجیبی نیست و خیلی از کسانی که پیانو می‌نوازند با نت آشنا نیستند و چیزی را که می‌شنوند اجرا می‌کنند ولی من حوصله‌ی شنیدن آن همه آهنگ مسخره را که یک ذره هیجان در آنها نبود نداشتم و می‌خواستم خودم سازنده‌ی آهنگ‌هایی باشم که می‌نوازم ولی یک روز مادرم طاقتش تمام شد و ملودیکای عزیزم را پنهان کرد و گفت: سرسام گرفتم… بس است!

از همان روز هم نقاشی تمام شد و هم موسیقی. البته هنوز گاهی که کسی دور و برم نیست و پیانو گیر می‌آورم با آن بازی می‌کنم و هنوز دارم تمرین می‌کنم برای گلدان خالی روی میز گل بکشم و نمی‌توانم. قبول ندارم هر کسی را برای کاری ساخته‌اند… می‌دانم می‌توان هم زمان، هم نقاش بود و هم نوازنده؛ اما باید کمی استعداد هم وجود داشته باشد که همه می‌گفتند ندارم. تازگی‌ها یاد گرفته‌ام هرچیزی را می‌توان آموخت و هر کاری را می‌توان کرد ولی باید اصول اولیه آن را دانست. از همه مهم‌تر این که آموخته‌ام اگر می‌خواهی چیزی یاد بگیری باید دورترین افق ممکن را نگاه کنی و بالاترین جایی که می‌توان رسید را به عنوان هدف خودت قرار بدهی. دیگر نکته‌ی مهمی که آموخته‌ام این است که برای بهترین شدن، چیزی که مهم‌تر از استعداد است پشتکار است، چیزی که من نه در نقاشی داشتم و نه در موسیقی!

یک چیزی هم دور از چشم پدر و مادر و معلم‌هایت بگویم و تا دست‌شان به من نرسیده فرار کنم بروم یک جای دور پنهان شوم: اگر چیزی نیاموختی یا نخواستی بیاموزی خودت را سرزنش یا تحقیر نکن همیشه چیزی وجود دارد که انسان بنواند در آن بهترین شود… همان را پیدا کن و جلو برو حتا اگر شده تیله بازی باشد!

 

قولِ مردونه

هی با تو ام..... 

 

                           چشماتو بستی اعتماد کردی ..

                                دنیا رو برات میارم 

                                  قولِ مردونه !!

نابغه

نمی خواهم غلو کنم و ایرانی‌ها را نابغه نشان بدهم ولی فقط یک ایرانی می تواند روی یک شعر غمناک آهنگ شش و هشت بگذارد و با آن بخواند و قر بدهد!

خوشحال ELMO شکلک ها

ده فرمان ایرانی

خودا را بپرست.
زیــاد دزدی نکــــن.
بدون دلیــــــل دروغ نگو.
به همخـوابه هایت وفادار باش.
تا شک نکـردی به کسی تهمت نزن.
برای مســـائل پیش پا افتــــــاده آدم نکش.
تا وقتی که قــدرت نـــداری به کسی ظلــم نکن.
با زیر دستـــان سختگیر و با بالادستــــان مهــربان باش.
آنچه را برای خود می پسنـــدی برای دیگران مپسند و بالعکس.
تا هنگامی که اصــــــول خـــــــود را تغییر نداده یی به آنها پایبند باش.

ده فرمان زناشویی....

1- ازدواج يک دستاورد بهشتی است ! رعد و برق و طوفان نيز از دستاوردهای بهشتی اند !!
2-اگر ميخواهيد همسرتان با دقت تمام به حرف های تان گوش بدهد و همه کلمات آنرا بخاطر بسپارد ؛ شب ها در خواب حرف بزنيد !!
3-ازدواج هزار دلار ؛ اما طلاق دستکم صد هزار دلار آب ميخورد .
4- زندگانی زناشويی ؛ زندگانی بغرنجی است .در نخستين سال ازدواج ؛مرد حرف ميزند و همسرش گوش ميدهد ؛ در سال دوم ؛زن حرف ميزند و شوهرش گوش ميدهد ؛ در سال سوم ؛ آنها دو تايی حرف ميزنند و همسايه ها گوش ميدهند !!
5- وقتيکه مردی در اتومبيلش را برای همسرش باز ميکند ؛ از دو حال خارج نيست : يا اتومبيلش تازه است يا همسرش !!
6- مفهوم ازدواج اين است که مرد و زن با هم يکی ميشوند ؛ اما ؛ مشکل هنگامی آغاز ميشود که آنها سعی ميکنند تصميم بگيرند کداميک شده اند .
7- قبل از ازدواج ؛ يک مرد تمام شب را بيدار خواهد ماند و در باره چيزهايی که گفته ای خواهد انديشيد ؛اما بعد از ازدواج ؛ قبل از اينکه حرف هايت تمام بشود او بخواب رفته است .
8-هر مردی خواهان آن است که همسرش زيبا ؛ فهميده ؛ صرفه جو ؛ و آشپز ماهری باشد . اما قانون اجازه ميدهد فقط يک همسر داشته باشيد .
9- عشق و ازدواج اساسا از کيفيت های شيميايی مايه ميگيرند ؛ بهمين خاطر است که خانم ها به شوهران شان همچون زباله های مسموم کننده نگاه ميکنند .
10- يک مرد ؛ قبل از ازدوج ؛ انسانی نا تمام است ؛ اما بعد از ازدواج ؛ ديگر تمام ميشود .

مانیتور

وقتی رفتار ها داس میشود ،
وقتی احساست را رنده میکنند ،
تو با زنگوله های خیال پردازی
بساط تنهائی را پهن میکنی.
خنده ات هزینه دارد ،
قسمت کردنِ کلمات عاشقانه عوارضی دارد.
دنیای مجازی هم آب سردی بر سرمان ریخت و رفت ؛
باید تمام خورد تا زخم شد ؛
من سالهاست که درگیر چرکآبه ام ،
تو خودت را نشان نده ؛
این وصیّت من است
و دیگر محبّت آمیزی از پشت مانیتور
برای آسودگی رویای تو نخواهم شد ؛
آنجا ، که هر جا
بی من ، که هر کس
میتواند تو را لمس کند را عشق است ؛
من ولی بی حوصله ام
که اعصابی حباب آلود وصلم میکند به پریدن ؛
خودم میمانمو خودم ،
کلمه ای خرج نخواهم کرد جز برای خودم ؛
آی مردم ، نمک نشناس های وطنم همیشه مظلوم بوده اند.

نازچشمانت

ردیف است ناز چشمانت
مصرع می شود لبانت
بیت می شود دستانت
بی قافیه می بوسم لبانت را
شعری می شوم در آغوشت
مــــــــــــن را بــــــــــــــــخــــــــــــــوان

ناب ترین شعر دنیا

شعر گفتن برای زنی زیبا

اصلا سخت نیست

ترانه ساختن برای چشمانش

که میخندند

ساده ترین کار است اما ...

به زبان آوردن یک جمله

حتی یک کلمه...

برای زنی که قلبی زیبا

اما پردرد دارد

زنی که...

عشق میخواهد

و در دلش دنیایی از جنس سکوت دارد

و چشمانش ...

که بغض هزار آسمان ابری دارد

سخت ترین کارهاست

شعر او ناب ترین شعر دنیاست

خاکستر

غم زمان گذشته مخور

غمِ زمانِ گذشته مخوَر، غمِ هر آنچه که رفته ز بَر
غمِ فَراق آغـُـشِ مادر ، غروبِ فروغِ شکوهِ پدر
غمِ خلوصِ دو عشقِ گسسته، غمِ غرورِ دو قلبِ شکسته
غمِ جداییِ دو جانِ خسته، که کرده ز تیغِ زمانه گذر 
هماره بِگــِــریی چو ابر خزان، هماره بر آری تو آه و فغان 
به قلبِ چو سنگِ عجوزِ زمان، نمی کند (که نکرده) اثر
لگامِ زمانه به دست بگیر، مشو به دامِ گذشته اسیر
مَده به رایگانِ وَهمِ فقیر، چُنین سِتــُـرگ‌مایه گهر
به گوش بگیر سخن ز من، دو چشم به کارِ تازه فکن
دو پای به راهِ سخت بزن، سرت بلند باد و سینه سپر

ریا

گور پدر ریا… اگر کار خوبی می کنید آن را در پیش چشم همه انجام بدهید و به همه هم بگویید. بگذارید

بیاموزند که هنوز می توان خوب بود!