close
تبلیغات در اینترنت
سایت رسمی امیرضیاء
به وب سایت رسمی امیر ضیاء خوش آمدید | پيشنهاد ميکنيم از انجمن سایت هم ديدن فرماييد | براي ارتباط با مدير سايت ميتوانيد از تلگرام 09199120652 استفاده نماييد
تارنمای امیرضیاء - 3 زیبایی فونت فارسی را با فونت من ببینید اضافه کردن به علاقه مندی ها
کدستان








تارنمای امیرضیاء
MY OFFECIAL WEB

ضیاموزیک

باآرزوی شادی در شب یلداا

انار و هندوانه و آجیل و پفک و فال؛

ذکر عوام شده : فال میگیرم فالِ پشه / میخواد بشه،میخواد نشه.

پس جرا ذکر ما نشود؟

 

با نیت "معشوقه" فال حافظ گرفتم و این اومد:

 

هر کسی پنج روز نوبت اوست

 

 حساب کردم سالی شد هفتاد و سه نفر.

 

                                             ای وای... ای وای...

متنفرم

از ماشینای مدل بالای توی کوچمون از صدای جیغ بچه ی همسایمون از ریش بلند و عطر مشهدیو بوی جوراب از گل های پژمرده ی توی باغچمون متنفرم

از فوتبال سیاسی و مدیر عاملای سردار از نقطه ی وسط کاغذ و فرو کردن پرگار از پوشش اجباری طعمدار و خاردار از دخترای مجرد باردار متنفرم

ادامه مطلب

كجاي اين شهر بي من نشستي

كجاي اين شهر بي من نشستي
روي كدوم تخت چشماتو بستي
كي دستتو توو دستش مي گيره
بگو كي واسه چشمات مي ميره
دنياتو با كي داري مي سازي
بخاطره كي مي خواي ببازي
يك شهر و با تو خاطره دارم
دلم شكسته مي خوام ببارم
خبر نداري اين مرد كلافه س
هرروز مثل قبل گوشه ي كافه س
با بغض مي شينه جاي تو خاليه
دنياش آواره ! دنيات عاليه
توو فكر اينم كه كي قلبتو دزديد
كي يك دفعه اومد جهانتو فهميد
كجاي اين شهر بي من نشستي
روي كدوم تخت چشماتو بستي

اگه من شانس داشتم

از وقتي يادم مياد بد شانس بودم
شايدم بي عرضه
از همون اول به هيچي نرسيدم
واسه خيلي چيزا تلاش كردم
ولي به هيچكدوم نرسيدم
و شدم چيزي كه اين روزا ميبيني
واسه رسيدن به تو هم، بي عرضه بودم
بي عرضه بودم كه بهت نرسيدم
ولي نه!!! من نه بي عرضه بودم نه بد شانس
اگه بهت نرسيدم واسه اين بوده كه خودم نخواستم
راستش ميدوني چيه؟ خيلي وقتا آدم تلاش ميكنه
فقط بخاطر اينكه به بقيه ثابت كنه كه ميتونه
ولي وسط يا آخراي مسير، بيخيالِ هدف ميشه
چون هدفش اين نبوده كه به چيزي برسه
فقط ميخواسته خودشو ثابت كنه

پنجره های قلبم ترک برداشته

خیلی راحت در چشم هایم نگاه کرد و گفت می خواهد برود. حرفی نزدم، نه اینکه عاشقش نباشم ها...نه... دیوانه وار دوستش داشتم.
اما باید با چشم های خودتان ببینید عشق از همان دری که وارد قلبت شده، دارد می رود، تا مثل الان من لال بشوید.
اینجور وقتها من لال می شوم. همه ی وجودم می شود یک چشم، که با وجود ابری بودنش، تمام رفتن های معشوقش را یکجا به تماشا می نشیند. فقط به امید اینکه شاید برود؛ تمام دنیا را بگردد... ببیند هیچ خانه ای گرم و نرمتر از خانه ی قلب منی که ترک کرده نبوده و نیست...
آن وقت دوباره برگردد و این بار آهسته در بزند، و من بی صبرانه بگویم خوش آمدی... بگویم می بینی؟ هیچ چیز این خانه عوض نشده... فقط کمی پنجره های قلبم ترک برداشته ... چون وقتی می رفتی، از همین پنجره یک دنیا تو را تماشا کردم

علیرضا اسفندیاری