close
دانلود آهنگ جدید
Hi, I'm amir Zia WEB DESIGNER, CODER, ... - 37
به وب، اپ امیر ضیاء خوش اومدید | پيشنهاد ميکنیم اپ سایتم دانلود کنید | جهت تماس بامن لطفا به این شماره 5000247561 پیامک بزنید

Hi, I'm amir Zia WEB DESIGNER, CODER, ... - 37

درباره اپلیکیشن و سایت
Hi, I'm amir Zia WEB DESIGNER, CODER, ...
سلام من امیرضیا هستم طراح وب،اپ و کدنویس و... چه کاری میتونم براتون انجام بدم. من در حال حاضر برای کارهای آزاد در دسترس هستم. برای کارهای زیر میتونید رو من حساب کنید: 1-طراحی کاور موزیک 2-طراحی کارت ویزیت 3-طراحی پست اینستاگرام(محتواگذار اینستاگرام) 4-طراحی نرم افزار افزایش فالوور و لایک در اینستاگرام 5-طراحی استوری اینستاگرام 6-طراحی پست تلگرام وربات تلگرام 7-طراحی انواع سایت(فروشگاهی)و.. 8-طراحی انواع اپلیکیشن 9-طراحی لوگو ؛کاتالوگ؛هدر؛اسلایدر؛تراکت 10-طراحی بنر( متحرک تبلیغاتی،تلگرام،اینستاگرام) 11-منیجر وادمین سایت(محتوا گذارسایت) 12-طراحی و تولید محتوای پست های اینستاگرام و تلگرام 13-طراحی پنلsms اگر می خواهید یک وب سایت یا برنامه اندرویدی داشته باشید ، در صورت تمایل با من تماس بگیرید. یکی از نیازهای اصلی بلاگرها، داشتن اپلیکیشن اندروید است اگر می خواهید برای وبلاگ تون یه برنامه اندروید داشته باشید اونم خیلی مناسب و ارزان بامن تماس بگیرید تماس بامن از طریق پیامک5000247561واز طریق کامنت در همین سایت اطلاعات بیشتر درباره من و تماس با من در پروفایلم

ضیاموزیک

هفت نصيحت مولانا
تعداد بازديد : 247

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

 


>>>گشاده دست باش ، جاري باش ، کمک کن

>>>( مثل رود )

>>>

>>>با شفقت و مهربان باش

>>>( مثل خورشيد )

>>>

>>>اگر کسي اشتباه کرد آن را بپوشان

>>>( مثل شب )

>>>

>>>وقتي عصباني شدي خاموش باش

>>>(مثل مرگ )

>>>

>>>متواضع باش و کبر نداشته باش

>>>( مثل خاک )

>>>

>>>بخشش و عفو داشته باش

>>>( مثل دريا )

>>>

>>>اگر مي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش( مثل آينه)

 

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

نامه ی وارده!
تعداد بازديد : 180

این پاسخی است از یک دوست نادیده به نام فروغ به درخواست من برای نوشتن:

سلام نوشته تان را با عنوان » تو هم بنویس» خواندم و خیلی به یاد دوارن نوجوانی خودم افتادم ! «البته کاملن نقطه مقابل یکدیگر بوده ایم چون من همیشه نمره کمتر از 19 از انشاء نمیگرفتم و اکثرن دست به قلم بودم هر وقت که انشاء داشتیم»
در هر صورت بعد از خواندن دست نوشت شما پر بودم از کلی حرف واسه گفتن اما به همون دلایلی که بعدن خواهید خواند و دانست تنها راه چاره ای که داشتم نوشتن بود و نوشتن .
و الان که این پیام را مینویسم چند روزی از این نوشته ام میگذره اما تا کنون به هیچ نتیجه ای در خصوص اینکه » خب ! نوشتی حالا میخای این نوشته ات را چه بکنی ؟!؟»
نرسیدم و فقط به ذهنم رسید که تحت پیامی برای خودتان ارسال کنم
البته ممکنه که کاملن بی ربط و عبث به نظر بیاد اما میدانید که ما آدم ها حرف و نوشته خیلی داریم اما فقط تعدادی از اونها قابلیت خاصی دارند
امیر گرامی ، از مزایای نوشتن گفتی و از یاد دورانی که انشاء «
مینوشتی، از دلائل نوشتن نوشتی و اینکه باید نوشت
آری باید نوشت چه راست گفتی اینکه باید نوشت!
زمانی در عنفوان نوجوانی تازه از دبستان به دوره راهنمایی رفته بودم ،مشابه همان دورانی که انشاء حفظ میکردی یا انشاء کپی میکردی ، میاندیشیدم که هر کس به نوعی ذهن خودرا خالی میکند ؛
یکی شعر مینویسد و دیگری مینوازد و دیگری هردوی این ها را با صدایش جلایی میدهد
دیگری نثر مینویسد و یا شاید داستانی و محتمل تر، واقعه ای را به قلم میکشد و ان دیگری بازی اش میکند
دیگری با نگاه تیزش نکته های طبیعت را و هر آنچه گرد اوست به قلم میکشد بر روی بومی از پارچه ای سفید و به رنگ میا لایدش سفید، سیاه، سفید و سیاه
گاهی سبز گاهی سرخ گاهی نیلی گاه ارغوانی ، میکشد تا من و تو ببینیم هر آنچه را که نمیدیدیم
بسته به نوع دردش مینگرد و بسته به نوع درونش به قلم میکشد و تصویری میسازد و بسته به نوع حس اش در آن احساسی را میدمد.
حتا پرندگان نیز صبح دمان به چهچهه مشغولند و کل کائنات نیز به نوعی از درونش سخن میگوید هر یک به ابزاری و به نحوی.
آب جاری میشود میشوید و صیقل میدهد سنگ استقامت میکند درنهایت خیلی دور دور تسلیم شده و تن به سخن آب مییسپارد.
و بسیار چیزها که در آن دوران به آن میاندیشیدم و انشا ئی را نگاشتم با همین مضمون ها چه بسا بیش از این اوصاف .
در آن دوران میخواستم پاسخ سوالم را بیابم که من با چه ابزاری حرف درونم را بگویم
منی که خودم تنها هم بازی خویش بودم و همیشه تا یاد دارم با خودم حرف میزدم و گوشهایم ماُمنی برای حرفهای دلم بود و مرهمی به تنهایی همه طول بچگی هایم
در آن دوران بزرگسالها میپنداشتند که بازی بیش نیست از سر بچگی و غافل از اینکه این بازی همچنان از سر بزرگسالی در میانسالی هم ادامه دارد چون منشاُ آن همچنان پابرجاست که مکرری است مستمر.
و اما سوالم، سالهای سال بی پاسخ ماند
سوالی که در نوشته هایت برایش باید آورده ای و دلائلی بر شمرده ای؛
با چه ابزاری؟ سخن دل و واگویه های ذهنی وفکری را با چه ابزاری باید گفت ؟؟
و اینک سالهاست که میدانم و خوانده ام و آموخته ام که
دهان گلخانه فکر است !
و به این نتیجه رسیده ام که سر انگشتان هر کس؛ دهان ذهنیات اوست!
دهانی بی آوا ، صامت ، تنها می باید چشم داشت یا حس لامسه برای اینکه بدانی اش
چون کلام این سرانگشتان فقط نگارش است و بس
برای این است که وقتی قلم به سپیدی کاغذ میفشاری همیشه ردی میگذاری
خطی، مهم نیست کج باشد، راست باشد، مورب باشد یا هر شکل هندسی دیگر
سطری ، و مهم نیست که چه حروفی یا کلماتی در آن گنجانده ای مهم اینست که دهان ذهن و فکر تو دارد حرفهایش را مینگارد تا بشنوی ببینی بخوانی ، با مفهموم یا بی مفهوم ، مهم نیست !
از بی معنایی شروع کن خودش به معنا میرسد و مفهوم میدهد همه اش را .
اکنون سالهاست به همت دانش دوست و همکاری عزیز میدانم که نوشتن، راه تخلیه فکر است و ذهن !
مسیرش به سر انگشتان دست ها ختم میشود و به روی سپیدی کاغذ میچکد
همچنان که بعد از صرف غذا معده هر انسانی نیاز به تخلیه دارد و راه و مسیر خود را نیز میداند فکر و ذهن نیز همین مراحل را نیازمند است لیکن فقط این مورد را باید آگاه بود و دانست که مسیر تخلیه چیست و وسیله اش کدام والا زمانی میرسد که همچو معده به شدت بهم میریزد دیگر نمیتوان کنترل اش کرد .
هر چه ذهن مشغول تر و فکر بیشتر، نیاز به تخلیه بیشتر
پس ای دوست گرامی، آری تو که این نوشته مرا که در پی نوشته دوست گرامیمان امیرضیاء تحت عنوان تو هم بنویس!، نگاشته ام از چشم و نگاه خویش میگذرانی ؛
قلمی بردار و سپیدی کاغذی را برگیر و بنویس و بنگار.
مهم نیست که چه مینویسی یا مینگاری مهم اینست که بنویسی
همه مان دوره ای از زندگی مان فقط با خود حرف زده ایم و خودمان گوش شنوای خویش بوده ایم
و عده ای از ما همیشه بر این منوال روزگار گذرانده ایم ، همه مان داریم کسانی را در کنار که فقط در کنارند!! حتا همه مان عزیزانی داریم، اما در کنار ! تلخ است همچو غرابه زهری ، میدانم میدانم اما حقیقت است از روزگار همه ما، میپندارم آنچه که در کنار است ، در کنار خواهد ماند همچو دیواری درکنار که میتوان گاهی به آن تکیه کرد ،یا تابلویی آویخت و از تماشای تابلو حظی ببریم ، به قول آشنایی ؛ خطای خودش نیست!
از دیوار چه انتظاری میتوان داشت بیش از این ؟!؟، مسلم آنست که هرآنچه درکنار است در کنار خواهد ماند، شاید، تنها تفاوت در اینست که دور باشد یا نزدیک !
تنها همدوشان هستند که میتوانند بشنوند ، مرهمی باشند و التیامی به دردها و نیاز به گفتن ها ، و میپندارم هیچ دوشی همدوش تر از خویش نیابم همچنان که نیافتم تا کنون ، حتا با عزیزان عزیزتر از جان در کنار!
گمان میبرم که هم روزگاران من کم نباشند اگر بسیار نباشند
اما آنچه مسلم است اینست که همه ما بی استثنا خودمان مسئول تخلیه روان و ذهن و فکر خودمان هستیم و بس!
و هیچ احدی حتا هیچ عاشق دلخسته ای هم نه تنها مسئولیت اش را برعهده نمیگیرد حتا کمکی نیز نخواهد کرد اگر زخمی نابه گاه ویا نا آگاه نزند بر تارهای دل و روح ات !، و این تنها ماییم و خودمان که باید بدانیم چه میکنیم چون تنها خودمان هستیم که گوش شنوای خودمان و مرهم و همدم و همدوش خودمان هستیم و خواهیم بود
به امید آنکه بنویسی و نگاشته هایت را به نگاه چشم ما نیز برسانی .
این دیگر بازی بچه گانه دوره کودکی نیست، همان است اما آن نیست !
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

گاهی وقتا
تعداد بازديد : 214

گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد با یکی مهربان باشی، دوستش بداری و برایش چای بریزی.
گاهی وقت‌ها، دلت می‌خواهد یکی را صدا کنی، بگویی سلام، می آیی قدم بزنیم؟!
گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد یکی را ببینی، شب بروی خانه بنشینی، فکر کنی و کمی برایش بنویسی.
گاهی وقت‌ها آدم چه چیزهایِ ساده‌ای را ندارد!

 

فریبا حیدرزاده

نویسنده :
موضوع: شعر و عکس ,
تاریخ انتشار : ساعت:

خود کشی ....فریاد خاموش بر ضد بی عدالتی
تعداد بازديد : 151

از من می پرسد : کدامیک از نویسندگان ایرانی خود کشی کرده اند ؟
میگویم : هدایت . غزاله علیزاده . دکتر حسن هنرمندی . اسلام کاظمیه . منصور خاکسار . سیامک پور زند و غلامحسین ساعدی
می پرسد : از جهانیان کسی را میشناسی ؟
لیست بالا بلندی از نویسندگان و شاعرانی را که به زندگی خود خاتمه داده اند در ذهن دارم . . چند تای شان را میشمارم .
ارنست همینگوی . ویر جینیا وولف . ولادیمیر مایا کوفسکی . سیلویا پلات . آیریس چانگ . دوروتی پارکر . رومن گاری . آرتور کستلر .....
می پرسد : چرا ؟
میگویم : خودکشی ؛ فریادی است علیه بیعدالتی و ابتذال و شقاوتی که آفاق تا آفاق جاری است .
خود کشی ؛ گهکاه تنها سلاح برنده ای است که برای انسان های شریف باقی میماند تا شرف  خود را از دست رجاله ها نجات دهند

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

تو هم بنویس!
تعداد بازديد : 168

تا حالا فکر کرده ای که خود تو هم می توانی بنویسی؟ فکر می کنی نوشتن کار سختی است؟ نکند نمی نویسی چون نمی دانی درباره ی چه باید بنویسی؛ یا شاید هم از خودت می پرسی که چرا باید بنویسی… شاید هم در کل از نوشتن نفرت داری!

روزگاری من هم از نوشتن نفرت داشتم… بدم می آمد که از پاییز بنویسم… از انشای علم بهتر است یا ثروت که حالم به هم می خورد! البته نوشتن انشا مشکل من نبود و مادرم که انشا نویس خوبی بود به دردسر می افتاد و همیشه هم می گفت:» آخرش بدبخت میشی چون نمی تونی دو خط بنویسی… این همه کتاب می خونی نمی تونی چند خط در مورد این که می خوای چکاره بشی بنویسی؟!»

راستش شاید می توانستم ولی هنوز نمی دانستم دوست دارم چکاره بشوم و فکر می کردم هنوز خیلی زود است که تصمیم بگیرم چون من همه ی شغل ها را که نمی شناسم! از طرف دیگر شغل هایی که من دوست داشتم خیلی متنوع بودند برای مثال گاهی دوست داشتم خلبان بشوم ولی گاهی هم وقتی می دیدم کارگرها در خیابان کاه گل درست می کنند و یک نفر شالاپ-شالاپ پایش را توی گل ها می کوبد دوست داشتم کارم درست کردن کاه گل باشد که البته تو احتمالا نمی دانی چیست وگرنه تو هم دوست  داشتی کاه گل لگد کنی!

البته از معلم شدن هم نفرت داشتم ولی جرات نمی کردم بگویم و همچنین دوست نداشتم پزشک شوم چون می دانستم باید خیلی درس بخوانم ،وهر بچه ای می داند درس خواندن کار بی فایده ای است و به جایش می توان کارتون تماشا کرد. به هر حال عاقبت یک روز مادرم گفت که دیگر برایم انشا نمی نویسد و من هم لج کردم و از همان روز مدام نمره ی چهارده گرفتم!

اما این که چطور شد که من از نوشتن خوشم آمد داستانی دارد که خودم هم از آن خنده ام می گیرد: معلم ادبیاتی داشتیم به نام آقای ابهری که استاد دانشگاه نیز بود. یک روز گفت درباره ی مشکلات جهان بنویسید! مشکلات جهان؟! دهان همه مان بازمانده بود، به ویژه دهان من که تازه چند تا کتاب انشا خریده بودم که انشاهای خوبی در مورد «پاییز»، «چگونه تابستان را گذراندید»، «علم بهتر است یا ثروت؟»، و «دوست دارید چگونه به اجتماع خدمت کنید؟»، داشت و من هم همه شان را حفظ کرده بودم!

به خانه که رسیدم آن کتاب انشاها را زیر و رو کردم ولی هیچ کدام چیزی در باره ی مشکلات جهان نداشتند. من هم عصبانی شدم و گفتم به درک یک مزخرفی از خودم می نویسم… معلوم نیست که بخواند… کاغذ ها را می دهد به لبو فروش جلوی مدرسه! احتمالا آن روز لبو فروش نیامده بود و یا او رابطه ی خوبی با لبو فروش نداشت: به ترتیب نمره ای که گرفته بودیم اسم ها را می خواند و ورقه مان را پس می داد. نفر سی و چهارم هشت شده بود ولی همچنان خبری از کاغذ من نبود… خودم فکر می کردم دست کم ده بشوم ولی… نفر سی و هشتم که شاگرد اول کلاس در همه ی درس ها بود سه گرفته بود و داشت گریه می کرد. وقتی اسمم را گفت همه خندیدند زیرا می دانستند صفر شده ام.

چنان بالای سرم آمد که فکر کردم می خواهد با اردنگی از کلاس بیرونم کند و داشتم فکر می کردم او با آن پاهای پیرش چند اردنگی می تواند بزند که گوشم را پیچاند و گفت: اگر این قدر کثیف و بد خط نمی نوشتی بیست شده بودی! به ورقه ام نگاه کردم: هجده! آقای ابهری گفت: مهم نیست که درست نوشته ای یا نه… مهم این است که فکر کرده ای. من فکر کرده ام؟ من که مزخرف نوشته بودم تا از شر انشا راحت شوم! بعد ها که در دانشگاه هم استادم شد ماجرا را برایش تعریف کردم. نوشته ام را به یاد نداشت ولی گفت لابد چیز خوبی بوده من الکی به کسی نمره نمیدم… در ضمن ترم بعد دوباره باید درس فارسی را بگیری چون هیچ شعری را درست معنی نکرده ای و نمره ات هشت شده!

اما در باره ی چه چیزی باید نوشت؟ این چیزی است که خودت باید انتخاب کنی… یا شاید هم خود موضوع تو را انتخاب کند! منظورم این است که برای مثال تو می خواهی در مورد زیبایی قورباغه ها بنویسی ولی ناگهان متوجه می شوی درباره ی دختر یا پسر همسایه که دیروز به تو سلام کرد نوشته ای… مهم نیست نگران نشو… شاید هم یک روز بخواهی درباره ی او بنویسی و ببینی درباره ی نیمکت شکسته ی توی پارک نوشته ای.

سعی نکن به زور چیزی را بنویسی خودکار یا مدادت را روی کاغذ بگذار و اجازه بده خودکارت بنویسد نه تو… فقط وقتی تمام شد آن را بخوان که غلط نداشته باشد. در حقیقت نوشتن کار سختی نیست، این تو هستی که به خودت تلقین می کنی سخت است.

آیا تو هم می توانی بنویسی؟ البته که می توانی… برو یک دفتر دویست برگ با جلد قرمز بخر بعد آن را ورق ورق کن که دیگر دفتر نداشته باشی… وقتی دفتر نداشته باشی راحت تر می نویسی. اما چرا گفتم باید دفتر دویست برگ بخری وقتی که قرار است آن را پاره کنی؟! راستش نمی دانم! این را خودکارم نوشت و احتمالا دلیلی داشته که گفته دفترت را پاره کنی… شاید برای این که هرگز فراموش نکنی هر نوشته ات چیز خوبی از آب در نخواهد آمد و گاهی باید آن را مچاله کنی و دور بیاندازی.

اما اصلا چرا باید بنویسی؟ راستش بایدی در کار نیست… و چون بایدی در کار نیست تو باید بنویسی! منظورم این است که گاهی کسی نیست برایش حرف بزنی… گاهی کسی حرف هایت را نمی فهمد… گاهی کسی که می تواند حرف هایت را بفهمد یک گوشه دیگر دنیا است و یا شاید هنوز متولد نشده است… گاهی اجازه ی حرف زدن نداری و در گوشه اتاق حبس شده ای… گاهی هم بیرون از زندانی و برای آزادی کسانی که درون زندان هستند می نویسی… می دانم خودت دلیلش را پیدا خواهی کرد.

تنها چیزی که موقع نوشتن لازم است بدانی این است: به هر کس دوست داری دروغ بگو ولی به خودت دروغ نگو! اگر ماست را سیاه می بینی ولی همه می گویند سفید است به خاطر آنها نگو که ماست سفید است بگذار همه بدانند یک نفر هست که دنیا را جور دیگری می بیند!

و اکنون تو یک نویسنده ای!

شکلک های محدثه

 

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

قوم به حج رفته
تعداد بازديد : 262

ای قوم  به حج رفته کجایید کجایید؟

معشوق همینجاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه ی دیوار به دیوار

در وادی سرگشته شما در چه هوایید؟

آنها که به سر در طلب کعبه دویدند

چون عاقبت الامر به مقصد رسیدند

رفتند در آن خانه که بینند خدارا

بسیار بجستند و خدا را ندیدند

چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف

ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند

که ای خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ

آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند

مولوی

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:
ليست صفحات
تعداد صفحات : 45

ضیاموزیک

Banner corner : site parandehgharib.ir