close
تبلیغات در اینترنت
سایت رسمی امیرضیاء
به وب سایت رسمی امیر ضیاء خوش آمدید | پيشنهاد ميکنيم از انجمن سایت هم ديدن فرماييد | براي ارتباط با مدير سايت ميتوانيد از تلگرام 09199120652 استفاده نماييد
تارنمای امیرضیاء - 4 زیبایی فونت فارسی را با فونت من ببینید اضافه کردن به علاقه مندی ها
کدستان








تارنمای امیرضیاء
MY OFFECIAL WEB

ضیاموزیک

میرم بالاترین نقطه ی این شهر

من ازاین زندگی چیزی نمی خوام
همیشه دستِ رد خورده به سینم
به هر راهی که گفتن خوبه رفتم
نمی تونم تو رو از دور ببینم
میرم بالاترین نقطه ی این شهر
خدا شاید به من نزدیک تر شه
شاید دستامو محکم تر بگیره
نذاره حسِ من با تو هدر شه

من شبو زنده نگه می دارم

 

دلت که می لرزید من با چشام دیدم
تو زل ِ تابستون چقد زمستونه
هوا گرفته نبود دلم گرفت اون شب
به مادرم گفتم هنوز بارونه
هنوز بارونه

قطار رد شد و رفت مسافرا موندن
مسافرا که برن قطار می مونه
تو برف بارونی قطار قلب منه
قلب شکسته ی من تو برف مدفونه
دونه به دونه غمی ریل به ریل شبم
غم توی خونه ی من هر شبو مهمونه
هر شبو مهمونه

بگو شب بخوابه من بیدارم
من شبو زنده نگه می دارم

یه شب که سردم بود به مادرم گفتم
هوا که سرد میشه یاد تو میفتم
طفلی دلش لرزید دلش دوباره شکست
تو زل ِ تابستون تو کوچه برف نشست
تو کوچه برف نشست

مسافرا شعرن تو برف و بارونی
قطار قلب منه چشم تو پنجره هاش
پنجره ها بسته ن مسافرا خسته ن
ببار تا دم صب به فکر هیچی نباش

دونه به دونه غمی غصه یه غصه شبم
کاشکی یه روز صب شه کاش فقط ای کاش
کاش فقط ای کاش

بگو شب بخوابه من بیدارم
من شبو زنده نگه می دارم

موسیقی

ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ
ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮐﺎﺫﺏ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ
ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﺭﻭﺡ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﺮﺍﺷﺪ
ﺑﺤﺚ ﻧﺎﻥ ﺑﻪ ﺟــــــــــــﺪﺍ
ﻣﻦ ﺧــــــــــﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﺩﯾﺪﻡ
ﮐﻪ ﺑﺎ ﻟـــــﺒﺨﻨﺪ ﮐﻤﺎﻧﭽﻪ ﻣﯿﺰﺩ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺧﯿﺲ ﺍﺷـــــــــﮏ ﺑﻮﺩ ..

 

تو آرامِ جانِ منی

تمامِ شهر را هم که قدم بزنم
باز به بازوهایت محتاجم
به یک بغلت که درد را به فراموشی بسپارد
خیلی میخواهمت ...
آن قدر که لب خشکیده آب را
خیلی میخواهمت ... آن قدر که پرنده پرواز را
هر صبح با سلامِ تو آغاز میشود
و چه شیرین است بوسیدنِ چالِ گونه هایت
و این قشنگترین بهانه برای سلامِ هر صبحِ من است
و من هر روز تو را
در درونِ لیوانِ رویِ میزِ صبحانه به هم میزنم
و سر میکشم همه ی دوستَت دارم هایمان را
همیشه باش و بمان
که تنها تو آرامِ جانِ منی

كسي چه می داند

كسي چه می داند
شاید همین لحظه
زني
برای مرد سیاست مدارش می رقصد
با پیانو می زند و
آواز می خواند
و جلوی جنگ جهانی بعدی را می گیرد
کسی چه می داند
شاید تنها شرط معشوقه ی هیتلر
به خاک و خون کشیدن دنیا بود
کسی سر از کار زن ها در نمی آورد
با سکوتشان شعر می خوانند
با لب هایشان قطع نامه صادر می کنند
با موهاشان جنگ می طلبند
با چشم هاشان صلح
کسی چه می داند
شاید آخرین بازمانده ی دنیا
زنی باشد
که با شیطان تانگو می رقصد

یه وقتایی

یه وقتایی
دلت می خواد
بری گم شی
بری تووی شلوغی
مثل یک دیوونه ی سرخوش
بری
همرنگ مردم شی
یه وقتایی دلت میخواد بمیری
بمیری ! آخ .... بمیری
یه وقتایی شده واسه تنوع
بخوای یک قتل و به گردن بگیری ؟
یه وقتایی ! یکی میاد ! یکی میره
ولی با رفتنش
لبخند می میره
یه وقتایی نمی خوای مثل مردم شی
بری توی شلوغی بینشون گم شی
یه وقتایی می خوای
تنها بشینی
بخونی
گوش کنی و خوب ببینی
تموم دغدغه ت این باشه یک روز
چجوری میشه به دنیا برینی
یه وقتایی
دو وقتایی
سه وقتایی

یک عاشقانه ساده


عطری که میزنی منو
یاد کسی می ندازه که
چند سال همه دنیام بود
لبخند آرومت منو
یاد کسی می ندازه که
هر روز جلو چشمام بود
طرز نگاه کردنت
حتی لباسای تنت
زنجیره توی گردنت
هم !
ژست عکس گرفتنت
انقدر شبیه به اونه که
بی هیچ منطقی منو
یاد کسی می ندازه که
چند سال همه دنیام بود
از من فاصله نگیر
دستامو محکم تر بگیر
شبیه به اونی که یه عمر
هر روز جلو چشمام بود

می شنوی ؟

می شنوی ؟ 

اینجا صدایِ بی تفاوتی ها

همه جا را پر کرده است 

اینجا انگار کسی 

محضِ رضایِ عشق

نمی گوید

دوستت دارم 

می بینی ؟

اینجا اوجِ احساس

در اوجِ خواستن

جان می دهد

می میرد

ماندن اینجا بی فایده است 

اگر آمدی

من جایی دور کنارِ خوشبختی هایِ کوچک نشسته ام

مثلا کنارِ یک پیرِمردِ تنها

که صورتش نشان از دلتنگی می دهد

و دستانش منتظر برایِ دوباره کنارش بودن

جایی نزدیکیِ آسمان می گردد

شاید هم کنارِ کودکی دارم

باله می رقصم

و شوقِ چشمانش را

نقاشی می کنم

اگر آمدی 

بگذار سیر نگاهت کنم

بگذار آنقدر بمانی

تا باورم شود

عاشقی

تا باورم شود

عاشقم

بگذار آنقدر در هم غرق شویم

که خدا گم کند ما را

که نداند من کجایم

تو کجایی

و بعد 

بخندد به

دیوانه تر از خودش

و ما خوشبخت شویم

از این همه خدا

من ایرانی ام!

گزارشگر تلویزیونی  از لوریس چکناواریان( هموطن مسیحی ما و از بزرگترین موزیسین های جهان) پرسید: از اینکه یک اقلیت مسیحی در ایران هستید چه حسی دارید؟

 

وی بلافاصله جواب داد: اقلیت خودتی من ایرانی ام!

سکوتی رویایی

شايد يک رؤياست، همه يک رؤياست، که غافلگيرم می‌کرد، بيدار می‌شوم، در سکوت، و ديگر هرگز نمی‌خوابم، اين من می‌شود، يا رؤيا، باز هم رؤيا، رؤيای سکوتی، سکوتی رؤيايی، لبريز نجواها، نمی‌دانم، فقط کلمات است، بيداری هرگز، فقط کلمات، چيز ديگری نيست، بايد ادامه دهی، همين‌و‌بس، چندی ديگر متوقف می‌شوند، خوب می‌دانم، حسش می‌کنم، چندی ديگر ترکم می‌کنند، سکوت می‌شود، لحظه‌ای، چند لحظه‌ی ناب، يا مال من می‌شود، آن‌که ماندنی است، که نماند، که هنوز می‌ماند، اين من می‌شود، بايد ادامه دهی، نمی‌توانم ادامه دهم، بايد ادامه دهی، ادامه می‌دهم، بايد کلمات را بگويی، تا آن وقت که چيزی ازشان باقی مانده، تا وقتی که مرا بيابند، تا وقتی که مرا بگويند، درد غريب، گناه غريب، بايد ادامه دهی، شايد پيش از اين تمام شده است، شايد پيش از اين مرا گفته‌اند، شايد مرا به آستانه‌ی قصه‌ام رسانده‌اند، روبه‌روی دری که به قصه‌ام گشوده می‌شود، که غافلگيرم می‌کند، اگر باز شود، اين من می‌شود، سکوت می‌شود، آن‌جا که هستم، نمی‌دانم، هرگز نمی‌دانم، در سکوت نمی‌دانی، بايد ادامه دهی، نمی‌توانم ادامه دهم، ادامه می‌دهم.

کنارم بمون و به دادم برس

ازین زندگی سگی خسته ام

خدا شاهده حال من خوب نیست

تمومِ تنم زخمی از مردمِ

میدونم که اقبالِ من خوب نیست

ازین زندگی سگی خسته ام

ازین زندگی پر از استرس

تمومِ دَرا روو به من بسته اَس

دارم کم میارم به دادم برس

پ .ن : يكم ارديبهشت،روز بزرگداشت سعدى را به كليه سعدى شناسان،سعدى دوستان،سعدى خوانان،سعدى خوران،سعدى بازان،سعدى گرايان،سعدى سرايان،سعدى نويسان،سعدى پژوهان و سعدى پروران ايران تبريك ميگويم.

من یه بوف کوورم

از همه می ترسم / از خودم بیزارم
زیر تختم هرشب / اسلحه میذارم
به خودم شک کردم / با خودم درگیرم
سایمو می کشم و / از خودم در می رم
بی هدف پا می شم / با هدف می شینم
به زمین زل می زنم / جاذبه می بینم
من یه بوف کوورم که روزام جهنمه
حجم این دنیا واسه زندگی من کمه
ساعتم خوابیده / حوصلم سر رفته
مثل یک موشم که / از قفس در رفته
تو اتاق می چرخم / می خورم توو دیوار
زیر تخت می خوابم / دود شدم با سیگار
زیر تخت می خوابم / تا با سوسکا باشم
نمی خوام قبل از مرگ / از جنازم پاشم
من یه بوف کوورم که روزام جهنمه
حجم این دنیا واسه زندگی من کمه
ادامه مطلب

۴۴۴۴&۶۶۶۶۶۶

عرض تسلیتی هم داشته باشیم به دوستان استقلالی در این غروب دل انگیز جمعه و یادآوری این موضوع که از این به بعد تنها عددی که باقیمونده براشون، عدد پی هستش که می تونند براش خاطره سازی کنند بالاخره یه جوری. موفق باشید. :))

 ۴ و ۲ یعنی نتیجه بازی یعنی ۲۴ نوروزی  یعنی ۶  یعنی ۴۴۴۴۴۴۴۴۴۴۴۴۴۴۴

من مستم ، پس هستم نه نه من هســـــــتم ، پس مســــــــتم

دارم تلو... دارم تلو... از «نيستي» مستم حالا «دکارت» مسخره ثابت کند «هستم»! «بودم!» بله! مثل جهاني از تصوّرها «بودم!» بله! در رختخوابت، توي خرخرها «بودم» شبيه رفتنت هر صبح از پيشم «بودم» شبيه مشت کوبيدن به آجرها حالا منم! که پاک کرده ردّ پايم را مي کوبم از شب ها به تو سردردهايم را

استقلال و پرسپولیس

دست کم وقتی ما نوجوان بودیم و بازی استقلال و پرسپولیس را تماشا می‌کردیم حتا اگر بازی گل هم نداشت چند تا فن کاراته و کشتی کچ یاد می‌گرفتیم و می‌آموختیم چگونه به شکل صحیح از “آنجا‌”ی‌مان محافظت کنیم… این روزها که بازی‌شان را می‌بینی از یک طرف فنون خانه‌داری و گل‌دوزی را یاد می‌گیری و از طرف دیگر احساس می‌کنی انگار دیگر چیزی برای محافظت وجود ندارد!

ادامه مطلب