close
دانلود آهنگ جدید
Hi, I'm amir Zia WEB DESIGNER, CODER, ... - 7
به وب، اپ امیر ضیاء خوش اومدید | پيشنهاد ميکنیم اپ سایتم دانلود کنید | جهت تماس بامن لطفا به این شماره 5000247561 پیامک بزنید

Hi, I'm amir Zia WEB DESIGNER, CODER, ... - 7

درباره اپلیکیشن و سایت
Hi, I'm amir Zia WEB DESIGNER, CODER, ...
سلام من امیرضیا هستم طراح وب،اپ و کدنویس و... چه کاری میتونم براتون انجام بدم. من در حال حاضر برای کارهای آزاد در دسترس هستم. برای کارهای زیر میتونید رو من حساب کنید: 1-طراحی کاور موزیک 2-طراحی کارت ویزیت 3-طراحی پست اینستاگرام(محتواگذار اینستاگرام) 4-طراحی نرم افزار افزایش فالوور و لایک در اینستاگرام 5-طراحی استوری اینستاگرام 6-طراحی پست تلگرام وربات تلگرام 7-طراحی انواع سایت(فروشگاهی)و.. 8-طراحی انواع اپلیکیشن 9-طراحی لوگو ؛کاتالوگ؛هدر؛اسلایدر؛تراکت 10-طراحی بنر( متحرک تبلیغاتی،تلگرام،اینستاگرام) 11-منیجر وادمین سایت(محتوا گذارسایت) 12-طراحی و تولید محتوای پست های اینستاگرام و تلگرام 13-طراحی پنلsms اگر می خواهید یک وب سایت یا برنامه اندرویدی داشته باشید ، در صورت تمایل با من تماس بگیرید. یکی از نیازهای اصلی بلاگرها، داشتن اپلیکیشن اندروید است اگر می خواهید برای وبلاگ تون یه برنامه اندروید داشته باشید اونم خیلی مناسب و ارزان بامن تماس بگیرید تماس بامن از طریق پیامک5000247561واز طریق کامنت در همین سایت اطلاعات بیشتر درباره من و تماس با من در پروفایلم

ضیاموزیک

حروم زاده
تعداد بازديد : 204

 نسبم شاید،به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد!

 

                                                     «سهراب سپهری،صدای پای آب»

 

فکر کن،داری مثه آدم زندگیتو می کنی بعد یکی پیدا بشه بهت بگه آقا جان چه نشستی که جده گرانقدر شما فاحشه بوده،اونم کجا؟؟؟شهر بخارا!!!در نتیجه الان شما حروم زاده هستی.

نویسنده :
موضوع: نینیمال ,
تاریخ انتشار : ساعت:

عشق چیست - بوعلی سینا
تعداد بازديد : 777

zeya.ir

ابن سینا در رساله فی ماهیه العشق میگوید : "عشق  در حقیقت خود ، چیزی جز نیکو شمردن امر حسن ( نیک و زیبا ) و جدا ملایم نیست . بر این اساس وی معتقد است که هر یک موجودات چیزی را که ملایم و سازگار خود می یابد تحسین می کند و اگر خود فاقد آن است به سوی آن کشیده می شود . خیر خاص هر موجودی رسیدن به آن چه در حقیقت ملایم اوست یا آن چه گمان می رود که ملایم اوست ، دانسته می شود ."

ابن سینا  در کتاب قانون خود تعریفی از عشق آورده  است ، اما منظور عشق او در آن ، نوعی وابستگی و جذبه ی مالیخولیایی یک انسان به انسان دیگر است . بنابراین ابن سینا  در این کتاب ، عشق را نوعی بیماری می داند و به راه های درمانش نیز اشاره می کند . تعریف او در این باره چنین است : " عشق نوعی بیماری مشابه مالیخولیاست که انسان خودش را بدان مبتلا می سازد، بدین طریق که نیکویی و شایستگی برخی صورت ها و شمایل بر اندیشه و فکر مسلط و غالب می شود . "

 بو علی سینا در رساله ای که در باره ی عشق نوشته است ؛ آن را علت پیدایش جهان میداندو مینویسد : هر یک از ممکنات بواسطه ی جنبه ی وجودی که در اوست همیشه شایق به کمالات و مشتاق به خیرات است و بر حسب فطرت خود از بدیها گریزان است.همین اشتیاق ذاتی و ذوق فطری را که سبب بقای وجود ممکنات است عشق مینامیم.

دیدگاه بوعلی سینا راجع به عرفان با افرادی مثل مولانا تفاوت داره(ابن سینا به هیچ وجه عرفانی نبود، آثاری که درباره عرفان نوشت نیز رویکردی پدیدارشناسانه دارند، یعنی او عرفان را به عنوان یک سوژه و از خارج ، مورد بررسی قرار داد .

 مسعود رضوی، مصحح رساله عشق بوعلی سینا


« ابن سینا»، یازده مرحله «عشق» را به صورت زیر تشریح می‌کند  :

اول: دوستی ;که موانست ساده و بی‌آلایشی بیش نیست،
دوم: علاقه; که مرحله مهرورزیدن قلبی دو فرد به یکدیگر است،
سوم: کلف; و آن دوره تشدید محبت نسبت به معشوق است،
چهارم: عشق محسوس;که علاقه و ارادت زائد بر مقدار محبت را می‌رساند،
پنجم: شعف; یعنی مرحله احتراق قلب در نتیجه افزایش عشق به دلدار،
ششم: شغف؛ ازدیاد بی‌حد محبت است تا نفوذ در جدار دل و روان عاشق،
هفتم: جوی؛ مهر و محبت باطنی نسبت به معشوق است،
هشتم: تیم؛ مرحله‌ای است که عاشق از دلدار ظاهرا دوری می‌گزیند و در طلب معشوق خیالی که مخلوق فکر و خلجان روحی اوست، بر می‌آید،
نهم: تبل؛ در این مرحله از عشق، بر اثر شدت علاقه به دلدارش، ناتوان و بیمار شده و نیروی حیاتی او به کلی سقوط می‌کند. اشتهای بیمار به غذا یا هر نوع دلبستگی به زندگی از بین می‌رود و بر اثر عدم فعالیت جهاز هضم و اخلال گردش خون در رگها و نرسیدن مواد حیاتی به اعضا و اجزای بدن، به تدریج تمام نیروی او تحلیل می‌رود،
دهم: تدلیه; و آن مرحله‌ای است که عاشق بر اثر بحران‌های روحی، قوای عاقله خود را از دست می‌دهد
یازدهم: هیوم; که آخرین مرحله عشق است. در این دوره عاشق در معشوق فانی می‌شود و در عالم جز او کسی را نمی‌بیند و نمی‌جوید .

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

و اما فرهنگ و تمدن ایرانی!
تعداد بازديد : 209

تا بد فهمی ای پیش نیامده بگویم دارم از فرهنگ به مفهوم هنر و تاریخ حرف می زنم نه آداب و رسوم. اگر چیزی به نام فرهنگ ایرانی وجود دارد باید در خون ما جاری باشد… باید با هر تکانی که می خوریم اندکی از آن نمایان شود. چنان از این فرهنگ دور افتاده ایم که انگار وظیفه داریم تاریخ را غبار زدایی کنیم و چیزی را از دل آن بیرون بکشیم و به خود و دیگران نشان بدهیم که: آری ما تاریخ داریم… ما فرهنگ داریم! چقدر هم خوشحال می شویم و برای هم به به و چه چه می کنیم. بعد اگر خیلی هنر کنیم آن را درون قابی جای می دهیم و اجازه نمی دهیم کسی آن را لمس کند. بعدش هم از آن خسته می شویم و دوباره به تاریخ می سپاریم تا گاهی دیگر دوباره یک نفر اندک زمانی آن را دستمالی کند.
عکسی در فلان مجله ی خارجی که نام ایران را در بر دارد چنان دستپاچه مان می کند که انگار گنجی یافته ایم و از خود نمی پرسیم این گنج را چه خواهیم کرد… درست مثل تازه به دوران رسیده ها که می خواهند هر چیزی را که دارند به رخ آشنایان بکشند. آیا می خواهیم ثابت کنیم تاریخی یا فرهنگی داشته ایم؟ خب می دانیم که داشته ایم ولی که چه؟ الان چه داریم؟ آیا هیچ اثری منتشر می شود؟ آیا هیچ هنرمندی چیزی خلق می کند؟ حتا اگر چنین باشد آیا آن هنرمند را به رسمیت می شناسیم؟ آیا حسادت ها اجازه می دهد نامی از او بر زبان بیاوریم و یا او را در کوزه ای- شما بخوانید قبری- به نام گمنامی دفن می کنیم تا آن زمان که دق کرد و مرد برایش یادبود برپا کنیم و به خود ببالیم که او را کشف کرده ایم تا پاسدار فرهنگ مان باشیم!

هنرمند فقط آنی نیست که همه او را می شناسیم و برایش هورا می کشیم. هنرمند می تواند آن دخترک نو رسته ای باشد که از شرم نقاشی هایش را پنهان می کند یا آن جوانکی که دارد در نیمکت گوشه ی پارک چیزی می نویسد و تو کنارش می نشینی و آن قدر لیچار بارش می کنی تا از جایش برخیزد و جا برای تو و دوستانت باز شود. هنرمند شاید همان پیرمردی است که آبگینه ی مذاب نیمی از صورتش را سوزانده است و تو حالت از دیدنش به هم می خورد. هنرمند شاید همان برادرت است که تو او را به تنبلی یا بی غیرتی متهم می کنی و نمی دانی شعرهایش از سروده های نیما زیبا تر هستند. هنرمند شاید آن معماری است که شهرکی زیبا را طراحی می کند و تو می گویی هزینه اش بیشتر از سودش است.

دیگر نمی دانم هنر چیست… دیگر نمی دانم فرهنگ چیست و تمدن را نیز. فقط می دانم چیزی باید باشد یا کسی، که روح زمان ما را در تاریخ به یادگار بگذارد تا روزی دیگر، یا شاید هزاره ای دیگر باز هم بتوان از ایران و تمدن ایرانی سخن گفت.

هرچند… به درک! چه کسی اهمیت می دهد؟! همان بهتر که هنرمند را از میان بردارید!

ادامه مطلب
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

از قالی ایرانی نفرت دارم…
تعداد بازديد : 251

 زمین سفت و مرطوب را به فرشی که سر پنجه‌های دخترک روستایی را خونین می‌کند ترجیح می‌دهم.

 

به من نگویید اگر او فرش نبافد گرسنه می‌ماند، ما مسوول فقر او هستیم…

 

ما که او را هنرمند می‌نامیم و هنرش را تحسین می‌کنیم و چشم بر برده بودنش می‌بندیم!

 

 

جسم و جان دخترکان سرزمینم است که همراه قالی‌ها به حراج گذاشته می‌شود.

نگویید اگر قالی نبافد نان ندارد؛ او مسوول فقر خویش نیست…

پدر و مادرش نیز مسوول نیستند.

من مسوولم و چون نمی توانم کاری بکنم از قالی ایرانی نفرت دارم.

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

عجب آدم فهمیده ای !!
تعداد بازديد : 299

ما ایرانی ها وقتی بچه هستیم میگویند بچه است نمیفهمد
وقتی نوجوان هستیم میگویند نوجوان است نمیفهمد
وقتی جوان هستیم میگویند جوان است و خام ؛ نمی فهمد
وقتی بزرگ میشویم میگویند دارد پیر می شود ؛، نمی فهمد
وقتی هم پیر هستیم میگویند پیراست ، حالیش نیست، نمی فهمد
فقط وقتی میمیریم میآیند سر قبرمان و میگویند : عجب انسان فهمیده ای بود
نویسنده :
موضوع: نینیمال ,
تاریخ انتشار : ساعت:

موهایش
تعداد بازديد : 255

http://uupload.ir/files/on3d_269394_554672684565329_930309345_n.jpg

موهاش دریا بود 

دنیامو زیبا کرد 

فهمید دیوونه ام 

مــــــــــــوهــــــــــــــاشـــــــو کـــــــــــوتــــــــــــاه کــــــــــرد

نویسنده :
موضوع: شعر و عکس ,
تاریخ انتشار : ساعت:

زن
تعداد بازديد : 282

زن، تنها تو نیستی… دوستان نزدیکت نیز نیستند… زن همان دخترک روستایی است که حتا در کلاس درس فارسی نیز هرگاه به واژه ی عشق می رسد نفسش بند می آید و سرخ می شود و شلاق پدر، مشت های برادر و قاشق های داغ مادر را به یاد می آورد. همان دخترک روستایی را می گویم که در سی و پنج سالگی، او را هم دوره ی مادربزرگت تصور می کنی!

نویسنده :
موضوع: نینیمال ,
تاریخ انتشار : ساعت:

هیچ کس خنگ نیست
تعداد بازديد : 651

فکر می‌کنم نه سالم بود که پدرم نام من را در دو تا کلاس نوشت: پیانو و نقاشی! از نقاشی نفرت داشتم در عوض عاشق نواختن پیانو بودم ولی مساله اینجا بود که پدرم که دوست داشت من بتوانم چیزی بیشتر از چشم چشم دو ابروی زمان سه سالگی‌ام بکشم تهدیدم کرده بود که اگر به کلاس نقاشی نروم از پیانو هم خبری نیست. البته این تهدید خیلی بهتر از تهدبد مادرم بود که چون خودش خط خوبی داشت می‌خواست من کلاس خطاطی بروم تا معلم‌ها بتوانند خطم را بخوانند!

 

 

همان روز اول از معلم نقاشی بدم آمد چون فقط خواسته بود یک دفتر نقاشی بزرگ، که اگر اشتباه نکرده باشم به آن فیلی می‌گفتند، بخرم و چند تا مداد سیاه. نه از آبرنگ خبری بود نه از مداد رنگی و نه حتا ماژیک و مداد شمعی! در عوض معلم موسیقی دستور داده بود ملودیکا بخریم که کلیدهایی شبیه کلیدهای پیانو داشت و یک لوله پلاستیکی به آن وصل می‌شد که باید در آن فوت می‌کردیم و کلیدها را فشار می‌دادیم تا صدایش در بیاید. فکر می‌کنم هنوز آن را بتوان در انبار خانه‌ی پدرم پیدا کرد! به هر حال اولین کلاسی که رفتم کلاس نقاشی بود. معلم من آقایی بود با قد بلند و خیلی اخمو که روز اول فقط در باره‌ی تفاوت مدادها با هم حرف زد که من سر در نیاوردم چون برایم مسخره بود که مدادها با هم تفاوت داشته باشند و بعضی‌ها نرم و پر رنگ باشند و بعضی‌ها خشک و کم رنگ… در حقیقت برای من فرقی نداشت و هر وقت می‌خواستم نقاشی بکشم هر مدادی که دستم بود نوکش صد بار می‌شکست و برای همان چشم چشم دو ابرو یک مداد تمام می‌کردم و آخرش هم خوب از آب در نمی‌آمد! در عوض معلم موسیقی‌ام آقایی بود تپل و خیلی بامزه که همان روز اول اجازه داد پشت پیانو بنشینم و هر قدر دوست دارم کلیدها را فشار بدهم! احتمالا می‌دانست استعداد موسیقی خوبی دارم چون برخلاف دختری که هم‌کلاسم بود و از موسیقی سر در نمی‌آورد گوشش را نمی‌گرفت. البته تا آنجا که می‌دانم آن دخترک احمق خودش را کشت تا نوازنده‌ی خوبی بشود و شد ولی من به عنوان یک نابغه‌ی موسیقی دوست نداشتم خودم را بکشم تا نوازنده بشوم چرا که وقتی کلیدها را فشار می‌دادم لبخند را روی لب معلم می‌دیدم که دارد از داشتن شاگردی چون من به خود می‌بالد.

 

جلسه‌ی دوم کلاس نقاشی، معلم شروع کرد در باره‌ی چیزی به نام کمبزه حرف زدن که چون هوا هم خیلی گرم بود به جای این که به حرف‌های او توجه کنم هوس خربزه و طالبی کردم و منتظر بودم زودتر کلاس تمام شود و به همین دلیل نفهمیدم او از کمبزه حرف نمی‌زند پس جلسه‌ی بعد وقتی او از من پرسید کمپوزیسیون چیست فقط نگاهش کردم و چیزی برای گفتن نداشتم!

معلم موسیقی‌مان احتمالا از بابای آن دخترک پول بیشتری می‌گرفت چون جلسه‌ی دوم به او گفت که پشت پیانو بنشیند و آهنگ مسخره و لوس گل سنگم را بنوازد و در عوض دفتری برای من آورد که باید شکل‌های عجیب و غریبی در آن نقاشی می‌کردم و می‌گفت اسم آن شکل‌ها نت است و تا آنها را یاد نگیرم نمی‌توانم پیانو بزنم! همان روز بود که فهمیدم معلم موسیقی‌ام با معلم نقاشی‌ام دوست است و چون می‌داند نقاشی‌ام خوب نیست دو تایی تلاش می‌کنند تا من نقاشی یاد بگیرم و پیانو را که در آن استاد هستم برای مدتی فراموش کنم.

البته نقاشی کردن آن نت‌های مسخره کار سختی بود به ویژه که هر کدام اسم داشتند و معلم موسیقی‌مان هم که فکر می‌کرد من احمق هستم می‌گفت نه تنها اسم، که صدا هم دارند ولی راستش من هرگز نتوانستم صدای‌شان را بشنوم! چون می‌خواستم معلم موسیقی دست از سرم بردارد تصمیم گرفتم در کلاس نقاشی شاگرد خوبی باشم و به همین دلیل کم کم یاد گرفتم چگونه نوک مداد را نشکنم و از آن مهم‌تر این که یک میز یا یک کوزه بکشم و برایش سایه هم بگذارم.

این تمام نبوغ من در سه ماه تابستان بود و نتوانستم در نقاشی بیشتر از آن پیشرفت کنم و هنوز هم اگر کسی بگوید نقاشی بکش در چند ثانیه یک میز می‌کشم که رویش یک کوزه‌ی بدون گل است چون معلم من نتوانست چیزی بیشتر از آن به من بیاموزد! اما کلاس موسیقی برایم جهنم بود چون نمی‌توانستم با آن نت‌ها دوست شوم و هنوز برایم مسخره و بد قواره بودند و آخرش یک روز تمام نت‌ها را پاره کردم و تصمیم گرفتم بدون نت و با ملودیکای خودم تمرین کنم. البته چیز عجیبی نیست و خیلی از کسانی که پیانو می‌نوازند با نت آشنا نیستند و چیزی را که می‌شنوند اجرا می‌کنند ولی من حوصله‌ی شنیدن آن همه آهنگ مسخره را که یک ذره هیجان در آنها نبود نداشتم و می‌خواستم خودم سازنده‌ی آهنگ‌هایی باشم که می‌نوازم ولی یک روز مادرم طاقتش تمام شد و ملودیکای عزیزم را پنهان کرد و گفت: سرسام گرفتم… بس است!

از همان روز هم نقاشی تمام شد و هم موسیقی. البته هنوز گاهی که کسی دور و برم نیست و پیانو گیر می‌آورم با آن بازی می‌کنم و هنوز دارم تمرین می‌کنم برای گلدان خالی روی میز گل بکشم و نمی‌توانم. قبول ندارم هر کسی را برای کاری ساخته‌اند… می‌دانم می‌توان هم زمان، هم نقاش بود و هم نوازنده؛ اما باید کمی استعداد هم وجود داشته باشد که همه می‌گفتند ندارم. تازگی‌ها یاد گرفته‌ام هرچیزی را می‌توان آموخت و هر کاری را می‌توان کرد ولی باید اصول اولیه آن را دانست. از همه مهم‌تر این که آموخته‌ام اگر می‌خواهی چیزی یاد بگیری باید دورترین افق ممکن را نگاه کنی و بالاترین جایی که می‌توان رسید را به عنوان هدف خودت قرار بدهی. دیگر نکته‌ی مهمی که آموخته‌ام این است که برای بهترین شدن، چیزی که مهم‌تر از استعداد است پشتکار است، چیزی که من نه در نقاشی داشتم و نه در موسیقی!

یک چیزی هم دور از چشم پدر و مادر و معلم‌هایت بگویم و تا دست‌شان به من نرسیده فرار کنم بروم یک جای دور پنهان شوم: اگر چیزی نیاموختی یا نخواستی بیاموزی خودت را سرزنش یا تحقیر نکن همیشه چیزی وجود دارد که انسان بنواند در آن بهترین شود… همان را پیدا کن و جلو برو حتا اگر شده تیله بازی باشد!

 
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:
برچسب ها : ,

قولِ مردونه
تعداد بازديد : 317

هی با تو ام..... 

 

                           چشماتو بستی اعتماد کردی ..

                                دنیا رو برات میارم 

                                  قولِ مردونه !!

نویسنده :
موضوع: شعر و عکس ,
تاریخ انتشار : ساعت:

نابغه
تعداد بازديد : 370

نمی خواهم غلو کنم و ایرانی‌ها را نابغه نشان بدهم ولی فقط یک ایرانی می تواند روی یک شعر غمناک آهنگ شش و هشت بگذارد و با آن بخواند و قر بدهد!

خوشحال ELMO شکلک ها

نویسنده :
موضوع: موسیقی ,
تاریخ انتشار : ساعت:

ده فرمان ایرانی
تعداد بازديد : 201

خودا را بپرست.
زیــاد دزدی نکــــن.
بدون دلیــــــل دروغ نگو.
به همخـوابه هایت وفادار باش.
تا شک نکـردی به کسی تهمت نزن.
برای مســـائل پیش پا افتــــــاده آدم نکش.
تا وقتی که قــدرت نـــداری به کسی ظلــم نکن.
با زیر دستـــان سختگیر و با بالادستــــان مهــربان باش.
آنچه را برای خود می پسنـــدی برای دیگران مپسند و بالعکس.
تا هنگامی که اصــــــول خـــــــود را تغییر نداده یی به آنها پایبند باش.
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

ده فرمان زناشویی....
تعداد بازديد : 212

1- ازدواج يک دستاورد بهشتی است ! رعد و برق و طوفان نيز از دستاوردهای بهشتی اند !!
2-اگر ميخواهيد همسرتان با دقت تمام به حرف های تان گوش بدهد و همه کلمات آنرا بخاطر بسپارد ؛ شب ها در خواب حرف بزنيد !!
3-ازدواج هزار دلار ؛ اما طلاق دستکم صد هزار دلار آب ميخورد .
4- زندگانی زناشويی ؛ زندگانی بغرنجی است .در نخستين سال ازدواج ؛مرد حرف ميزند و همسرش گوش ميدهد ؛ در سال دوم ؛زن حرف ميزند و شوهرش گوش ميدهد ؛ در سال سوم ؛ آنها دو تايی حرف ميزنند و همسايه ها گوش ميدهند !!
5- وقتيکه مردی در اتومبيلش را برای همسرش باز ميکند ؛ از دو حال خارج نيست : يا اتومبيلش تازه است يا همسرش !!
6- مفهوم ازدواج اين است که مرد و زن با هم يکی ميشوند ؛ اما ؛ مشکل هنگامی آغاز ميشود که آنها سعی ميکنند تصميم بگيرند کداميک شده اند .
7- قبل از ازدواج ؛ يک مرد تمام شب را بيدار خواهد ماند و در باره چيزهايی که گفته ای خواهد انديشيد ؛اما بعد از ازدواج ؛ قبل از اينکه حرف هايت تمام بشود او بخواب رفته است .
8-هر مردی خواهان آن است که همسرش زيبا ؛ فهميده ؛ صرفه جو ؛ و آشپز ماهری باشد . اما قانون اجازه ميدهد فقط يک همسر داشته باشيد .
9- عشق و ازدواج اساسا از کيفيت های شيميايی مايه ميگيرند ؛ بهمين خاطر است که خانم ها به شوهران شان همچون زباله های مسموم کننده نگاه ميکنند .
10- يک مرد ؛ قبل از ازدوج ؛ انسانی نا تمام است ؛ اما بعد از ازدواج ؛ ديگر تمام ميشود .

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

مانیتور
تعداد بازديد : 300

وقتی رفتار ها داس میشود ،
وقتی احساست را رنده میکنند ،
تو با زنگوله های خیال پردازی
بساط تنهائی را پهن میکنی.
خنده ات هزینه دارد ،
قسمت کردنِ کلمات عاشقانه عوارضی دارد.
دنیای مجازی هم آب سردی بر سرمان ریخت و رفت ؛
باید تمام خورد تا زخم شد ؛
من سالهاست که درگیر چرکآبه ام ،
تو خودت را نشان نده ؛
این وصیّت من است
و دیگر محبّت آمیزی از پشت مانیتور
برای آسودگی رویای تو نخواهم شد ؛
آنجا ، که هر جا
بی من ، که هر کس
میتواند تو را لمس کند را عشق است ؛
من ولی بی حوصله ام
که اعصابی حباب آلود وصلم میکند به پریدن ؛
خودم میمانمو خودم ،
کلمه ای خرج نخواهم کرد جز برای خودم ؛
آی مردم ، نمک نشناس های وطنم همیشه مظلوم بوده اند.
نویسنده :
موضوع: شعر و عکس ,
تاریخ انتشار : ساعت:

نازچشمانت
تعداد بازديد : 374

ردیف است ناز چشمانت
مصرع می شود لبانت
بیت می شود دستانت
بی قافیه می بوسم لبانت را
شعری می شوم در آغوشت
مــــــــــــن را بــــــــــــــــخــــــــــــــوان
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

ناب ترین شعر دنیا
تعداد بازديد : 358

شعر گفتن برای زنی زیبا

اصلا سخت نیست

ترانه ساختن برای چشمانش

که میخندند

ساده ترین کار است اما ...

به زبان آوردن یک جمله

حتی یک کلمه...

برای زنی که قلبی زیبا

اما پردرد دارد

زنی که...

عشق میخواهد

و در دلش دنیایی از جنس سکوت دارد

و چشمانش ...

که بغض هزار آسمان ابری دارد

سخت ترین کارهاست

شعر او ناب ترین شعر دنیاست

خاکستر

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

غم زمان گذشته مخور
تعداد بازديد : 165

غمِ زمانِ گذشته مخوَر، غمِ هر آنچه که رفته ز بَر
غمِ فَراق آغـُـشِ مادر ، غروبِ فروغِ شکوهِ پدر
غمِ خلوصِ دو عشقِ گسسته، غمِ غرورِ دو قلبِ شکسته
غمِ جداییِ دو جانِ خسته، که کرده ز تیغِ زمانه گذر 
هماره بِگــِــریی چو ابر خزان، هماره بر آری تو آه و فغان 
به قلبِ چو سنگِ عجوزِ زمان، نمی کند (که نکرده) اثر
لگامِ زمانه به دست بگیر، مشو به دامِ گذشته اسیر
مَده به رایگانِ وَهمِ فقیر، چُنین سِتــُـرگ‌مایه گهر
به گوش بگیر سخن ز من، دو چشم به کارِ تازه فکن
دو پای به راهِ سخت بزن، سرت بلند باد و سینه سپر
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

ریا
تعداد بازديد : 215

گور پدر ریا… اگر کار خوبی می کنید آن را در پیش چشم همه انجام بدهید و به همه هم بگویید. بگذارید

بیاموزند که هنوز می توان خوب بود!

نویسنده :
موضوع: نینیمال ,
تاریخ انتشار : ساعت:

خوش عشوه
تعداد بازديد : 306

گیسو کمونِ این تبِ برهنه

 

خوش عشوه وُ رعشۀ روی صحنه

 

فضای لختِ بینِ این فاصله

 

چشم به درِ اومدن فاعله

 

خاطرۀ سوزنی ی همیشه

 

فراری از چهارچوبِ هر کلیشه

 

رخسارۀ لطیفِ کهربایی

 

ای دورِ دور، عزیز قلب مایی

 

چکیدۀ زلال آسمونی

 

خوشحالیِ یه پرتقال خونی

 

اون خنده های پشتِ هر دلخوری

 

“دوسِت دارم” گفتنای کُرکُری

 

دلهرۀ با دیگرون پریدن

 

از اخمِ تو به التماس رسیدن

 

رخسارۀ لطیف کهربایی

 

باور بکن عزیز قلب مایی

 

هنوز تو اون عزیز قلب مایی

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

فرهنگ واژگان کوچه .....
تعداد بازديد : 128

اصغر یه لامپ  = ادمی که یک چشمش نابینا است 
اوتور بابا ! = بنشین سر جات !
افغانی = تنها و گوشه گیر 
با گوز بعدی پرواز داره = ادعای بیخودی میکند 
برو جلو بوق بزن ! = ادعای بیخودی نکن - ادعا نکن 
بر و بچ = دوستان 
بهداری = آدم تمیز و وسواسی 
به سایز گوزت نمی خوره = به کسی که ادعا دارد گویند 
آچار فرانسه = آدمی که به درد هر کاری میخورد 
جن بوداده = آدم رذل 
رستم در حمام = آدم مافنگی 
نماز آقای بحر العلوم است  = تمامی ندارد
آفتابه دم خلا = آدم مزاحم 
پوستین در تابستان = بی مصرف 
بیسکویت = آدم با حال 
پسته = زن بدکاره 
ته سیگال = آدم بی ارزش
جیک ثانیه = فوری 
دکل = آدم تنومند
 رپتو پتو = صداش رو در نیار 
چوق = هزار تومان 
زال ممد = خلافکار
 سرش به کونش پنالتی میزنه = آدم دست و پا چلفتی 
سوسک کردن = آبروی کسی را بردن 
سیفون رو بکش =دیگر حرف نزن !
فتح الله ! = وسیله - ابزار 
طلبه ای ؟ = میخواهی ؟ 
فخری چسو = بی چاک و دهن 
کیسه ان = شکم بزرگ 
گلابی = آدم گیج - هالو - پپه
نخود مغز =کم عقل 
ویتامین = با حال 
همه رو برق میگیره ما رو ننه ادیسون = شانس نداریم 
یول تپه = روستا 
همچی میزنم که تا قم بشاشی ! = خفه شو !
عهد قیف علیشاه = قدیمی 
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

آ با کلاه
تعداد بازديد : 391

از زمانی که نونهال بودم ، از آی با کلاه ( آ ) خوشم می آمد.
برایم شخصیت جالبی داشت و
خودش را از تمام حرف های دیگر متمایز می کرد.
به هنگام استوار و مستقل است.
گاهی اوقات بی اندازه خودمانی و خاکی می شود که همه دور اش جمع می شوند.
خیلی محترم است. جنتلمنی را به وضوح می شود درش مشاهده کرد.
بکر است و ادا در آوردن را بلد نیست.
گاهی اوقات برای فهماندنِ چیزی حاضر است از جان مایه بگذارد و
سرش را به شکل های مختلفی تغییر دهد.
شک ندارم همیشه لبخند میزند.
همیشه سعی کرده ام از او یاد بگیرم؛
از آزادی و آزاد و آزاده و آزادگى می آید.
همیشه با آمدن سر و کار دارد و با رفتن غریبه است.
هم آب دارد ، هم آتش دارد. آفتاب را هم در سر دارد.
برای عشق خودش را نثار میکند و عاشق می شود.
چرا که در این دم باید از خود گذشت. باید ایثار کرد. پس آشِق ، عاشق می شود.
در آرزو غوطه می خورد. در آجر و آهن می رود و برای ات آشيانه می سازد.
در آرد می رود و به ات جانی دوباره می دهد. جایش ابتدای آسمان است.
با آشتی می آید. آغوش را تپنده می کند. به آلو طعم می دهد.
به آتشفشان هيبت مى بخشد. آهو را خوش عطر می کند. در آواز می رقصد.
در آینه زیباترین می شود. آموزگارى دانا ست. آموزش مى داند. آذين است.
به آبی غمی پر ثمر می دهد. همیشه در آغاز و در آخر است.
آباد و آسان است. در آوار و آزار درد می کشد و آرام می شود.
پر از آه است ولی آبرو دارد و آسوده است.
آرامش است. آسایش است. به آینده نظر دارد…
کاش فقط در آدم نبود. کاش از آدم جدا بود.
ادم زمین را خراب کرده است. ادم زمین را بد بو و کثیف کرده است.
ادم به همه چی گه زده است. نه ! برای ادم دلم نمی خواهد آ بگذارم.
جنس ادم خراب است و نباید وصلۀ آ بشود.
من از ادم خوشم نمی آید. دلم فقط آ ی خودم را می خواهد.
 
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

من انسانم
تعداد بازديد : 213

نه خرمن
نه پتک
نه جنگل
نه تفنگ
نه مشت
نه سیاهی لشکر
انسانم
داد ِمن بیداد نیست
خاک ِمن نه از برای مرگ
خاک من نه از برای گور
خاک من
برای زندگیست
همچون هر نفس از اسمان بی دریغ
همچون هر گام بر خاک تا بی نهایت مهر
من انسانم
بندگی هیچ اللهی از من نیست
و نیستم از آن هیچ اللهی هم
آفرینش مرا به الله ربط داده اند
به هراس از هر انکار
و من  بی هراس
هیچ اللهی به رسمیت نمی شناسم
من
انسانم
زندگی به مرگ
حقارت عریانیست به انسان بودنم
تفسیری وارونه از بایسته های من
من انسانم
این جهانی ام
فلسفه ی وجودی من زندگی ست
با مرگ برای بودنم بیگانه ام
کرامت من بالندگی من است
عشق جاودانگی من
آرزوهای من
آبی بی انتهای زیبایی ستودن
پیوند  آب و آتش وباد و خاک
و رستگاری من
پاکی ِهمه ی من است
نشانه ی انسان بودن
وانسانی زیستن
من انسانم
نه خرمنی برای غارت
نه پتکی برای نان که بمانم
جنگلی نیستم از برای جنگ که حقی بستانم
خود بستایم
من انسانم
به تمامی ِ زنده بودن و زندگی
در پیچ و تاب هیچ اما و اگری
تعریفم نیست
انسانم.
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

نگارشِ “پینگیلیش” تیری بَر جگرِ قَندِ پارسی است!
تعداد بازديد : 553

مدت زمانی است که ایرانیان، برای نگاشتن ایده ها و جملات مورد نظرشان در فضای مجازی و همچنین نوشتن و فرستادن پیام های کوتاه توسط تلفن های همراه شان، از الفبای لاتین استفاده می کنند و بی توجه به اینکه زبان نوشتار و مورد نظر ایشان فارسی است و رسم الخط فارسی قرن هاست که توسط ایرانیان مورد استفاده قرار می گیرد و یکی از کهن ترین و با ارزش ترین میراث اجدادی ماست، جملات مورد نظر خویش را با حروف انگلیسی می نویسند و نام عامیانه “پینگلیش” را بر روی این شیوه نگارش ناپسند نهاده اند.


بسیاری از ایرانیانی که در خارج از کشور زندگی می کنند و همچنین فرزندان آنان که در خارج از مرزهای ایران زمین زاده شده اند، حتی توانایی خواندن و نوشتن زبان شیرین فارسی را نداشته و زبان فارسی را نیز به صورت شکسته و ناقص سخن می گویند و به طور کلی، مزه این قند فارسی را به فراموشی سپرده اند که البته بسیار جای تاسف و نگرانی برای آینده این زبان کهن وجود دارد.

فردوسی پاکزاد با نوشتن کتاب ارزشمند و نفیس شاهنامه، فرهنگ، هنر،تاریخ و مهم تر از همه زبان فارسی را قرن هاست که زنده نگاه داشته است و ایرانیانی که امروز به زبان فارسی سخن می گویند، مدیون و وام دار این بزرگمرد تاریخ هستند.
بیشتر ایرانیان خارج از کشور، پس از مدت زمان کوتاهی استنشاق هوای کشورهای بیگانه، باد بیگانگی به گلو می اندازند و سرزمین مادری و فرهنگ و تاریخ و هنرشان را جز در مواقعی که می توانند با کمک آن ها فخری بفروشند، از یاد می برند.

گویی که نه هیچگاه ایرانی بوده اند و نه زمانی فارسی را چون بلبل صحبت می کردند و حتی گاهی دستی به قلم می بردند و چیزهایی نیز می نوشتند، ایشان شوربختانه به گونه ای رفتار می کنند که پنداری زاده کشوری هستند که در آن سکونت می کنند و به طور اتفاقی فارسی را دست و پا شکسته آموخته اند و چیزهایی نیز راجع به ایران در اخبار تلویزیون شنیده اند.

اگر به کشورهای اروپایی نظیر آلمان و فرانسه که زبان رسمی شان انگلیسی نیست نگاهی بیاندازیم و آن کشورها را مورد بررسی قرار دهیم، خواهیم دریافت که سران آن کشورها سرمایه های چشمگیری را خرج زنده نگاه داشتن زبان شان می کنند.

برای مثال می توان از امکان تحصیل رایگان برای دانشجویان خارجی در صورتی که به زبان فرانسوی (در کشور فرانسه) و یا زبان آلمانی ( در کشورهای آلمان،اتریش و…) تحصیل کنند، نام برد.

حال ما ایرانیان، با داشتن چنین زبان کهن و شیرینی که پر است از مشاهیر و دانشمندان و فیلسوفانی چون حکیم عمر خیام که چهره های جهانی می باشند و همگان ایشان را شناخته و بدان ها احترام می گذارند، چه کرده و چه می کنیم؟

آیا نوشتن جملات فارسی با الفبای انگلیسی، خیانت به فردوسی پاکزاد، آن بزرگمرد فرزانه ایرانی نیست که سی سال از زندگی اش را برای نوشتن شاهنامه به قصد حفاظت و مراقبت از تاریخ و زبان و فرهنگ این مرز و بوم وقف کرد؟

آیا با نوشتن جملات فارسی توسط حروف بیگانه انگلیسی، به یادگار های جاودانه و ارمغان نسل های گذشته و مفاخر ایران زمین پشت نکرده و حافظ ها و سعدی ها، مولانا ها و شهریارها، فرخی یزدی ها و هدایت ها، پروین ها و سیمین ها و شاملوها و فروغ ها را زیر پاهای مان و فقط به خاطر راحت طلبی مان له نمی کنیم؟

چه بر سر زبان فارسی و آیندگانی خواهد آمد که هرگز توانایی خواندن و نوشتن فارسی را نخواهند داشت؟ چرا ایرانیانی که ادعای فرهیختگی و ادیب بودن شان، گوش آسمان را کر کرده است، خود تیشه ای در دست گرفته و در حال زدن ریشه فرهنگ و هنر و تاریخ و ادبیات فارسی هستند؟
فرتور اثر زیبای یک هنرمند ایرانی را که شعری از حافظ شیرازی را با خط نستعلیق ایرانی نوشته است، نشان می دهد. چرا ایرانیان باید به جای استفاده از این الفبای زیبا که سراسر دست نگارنده را برای هنرآفرینی باز می گذارد روی گردانند و با حروف انگلیسی زبان مادری شان را بنویسند؟
یکی از دلایلی که ایرانیان ترجیح می دهند از حروف بیگانه برای نوشتن جملات شان استفاده کنند، تنبلی و راحت طلبی ایرانیان است که این عادت و اخلاق زننده ایرانیان، شهره آفاق گشته است. ایرانیان برای چند دقیقه راحتی بیشتر و کار آسان تری را انجام دادن، از الفبای انگلیسی برای نگاشته های شان استفاده کرده و فرهنگ و زبان مادری کهن شان را له کرده و فراموش می کنند.

بیشتر ایرانیانی که در خارج از کشور زندگی می کنند، حتی زحمت آموختن دستور زبان فارسی را به فرزندان شان نمی دهند و با این خیانت، نسل های آینده ایران زمین را به طور کل، با ادبیات و هنر و فرهنگ و تاریخ ایران زمین بیگانه و نا آشنا می سازند و زبان فارسی در میان نسل های آینده ایرانیان خارج از کشور جایی نخواهد داشت و از یادها فراموش خواهد شد.

نگارنده از یکایک هم میهنانی که این مقاله را می خوانند درخواست می کند که به زبان و ادبیات فارسی ظلم و خیانت نکنید و فارسی را پاس بدارید و از این ارمغان گوهر باری که گلستان ها و بوستان ها و دیوان های اشعار فراوانی به کمک آن نوشته شده است، به بهترین شکل محافظت کنید و با یک عزم ملی و اتحاد زیبا، رسم زشت و ناپسند فارسی نویسی با الفبای انگلیسی را، برای همیشه از بین ببرید. بگذارید نسل های آینده ایران زمین، به داشتن زبان و رسم الخطی کهن و پربار افتخار کنند و از خواندن آثار مشاهیر ایرانی، لذت ببرند.
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:
ليست صفحات
تعداد صفحات : 7

ضیاموزیک

Banner corner : site parandehgharib.ir