به وب، اپ امیر ضیاء خوش اومدید | پيشنهاد ميکنیم اپ سایتم دانلود کنید | جهت تماس بامن لطفا به این شماره 5000247561 پیامک بزنید

Hi, I'm amir Zia WEB DESIGNER, CODER, ... - 8

درباره اپلیکیشن و سایت
Hi, I'm amir Zia WEB DESIGNER, CODER, ...
سلام من امیرضیا هستم طراح وب،اپ و کدنویس و... چه کاری میتونم براتون انجام بدم. من در حال حاضر برای کارهای آزاد در دسترس هستم. برای کارهای زیر میتونید رو من حساب کنید: 1-طراحی کاور موزیک 2-طراحی کارت ویزیت 3-طراحی پست اینستاگرام(محتواگذار اینستاگرام) 4-طراحی نرم افزار افزایش فالوور و لایک در اینستاگرام 5-طراحی استوری اینستاگرام 6-طراحی پست تلگرام وربات تلگرام 7-طراحی انواع سایت(فروشگاهی)و.. 8-طراحی انواع اپلیکیشن 9-طراحی لوگو ؛کاتالوگ؛هدر؛اسلایدر؛تراکت 10-طراحی بنر( متحرک تبلیغاتی،تلگرام،اینستاگرام) 11-منیجر وادمین سایت(محتوا گذارسایت) 12-طراحی و تولید محتوای پست های اینستاگرام و تلگرام 13-طراحی پنلsms اگر می خواهید یک وب سایت یا برنامه اندرویدی داشته باشید ، در صورت تمایل با من تماس بگیرید. یکی از نیازهای اصلی بلاگرها، داشتن اپلیکیشن اندروید است اگر می خواهید برای وبلاگ تون یه برنامه اندروید داشته باشید اونم خیلی مناسب و ارزان بامن تماس بگیرید تماس بامن از طریق پیامک5000247561واز طریق کامنت در همین سایت اطلاعات بیشتر درباره من و تماس با من در پروفایلم

ضیاموزیک

سکس نیمه کاره
تعداد بازديد : 698

کتاب را باید در دست گرفت، لمس کرد، ورق زد و حتا با خود به تختخواب برد. خواندن کتاب توی مونیتور یک سکس نیمه کاره س…                       البته کاچی به از هیچی!

همه میگن فردوسی، ولی چون به درد فال گرفتن نمی‌خوره باید دهه ها بگذره که به شکل اتفاقی یکی لای شاهنامه رو باز کنه... تازه نه برای خواندن که به امید یافتن یک اسکناس یک تومانی عهد قجر! 

نویسنده :
موضوع: نینیمال ,
تاریخ انتشار : ساعت:

ترک کردن
تعداد بازديد : 280

http://uupload.ir/files/kedu_400959_578013338897930_1974692145_n.jpg

آدمها ترک کردن را دوست دارند ، سرشان را با افتخار بالا میگیرند و میگویند : ترک کردم (سیگار را ، نت را ، خانه را ، دوستانم را ، معشوقم را و ...)

 

اما هیچ کس ترک شدن را دوس ندارد، سرشان را پایین میندازند و با همه‌ی غم وجودشان میگویند ترکم کردند ( دوستانم ، خانواده‌ام ، عشقم و ...)

 

میبینی؟ما همان آدمهاییم که ترک میکنیم اما وقتی کسی ترکمان میکند جوری که انگار دنیا به آخر رسیده باشد بغض گلویمان را خفه میکند

نویسنده :
موضوع: عکسٌٍٍ مکث ,
تاریخ انتشار : ساعت:

زبان خودم
تعداد بازديد : 264

گاهی‌ برای با تو بودن واژه‌ها محدودند

شعر از وزن می‌افتد

ساز از کوک

من از فهم

لب از حرف

اینبار بگذار با زبان خودم با تو حرف بزنم
بی‌ واژه، بی‌ فکر، بی‌ ضرب، بی‌ وزن
فقط با زبان خودم ...!

نویسنده :
موضوع: عکسٌٍٍ مکث ,
تاریخ انتشار : ساعت:

اگه دلت خواست
تعداد بازديد : 469

اگه دلت خواست خورشیدم باش 
اگه دلت خواست مهتابم شو 
شبا که خوابی آروم آروم 
اگه دلت خواست بی تابم شو 
اگه دلت خواست آوازم باش 
اگه دلت خواست آهنگم کن 
تو که نباشی ؛ خیلی تنهام 
اگه دلت خواست دل تنگم کن

نویسنده :
موضوع: شعر و عکس , موسیقی ,
تاریخ انتشار : ساعت:

گور بابای دنیا
تعداد بازديد : 301

دوس دخدره آدم باس شیطون باشه
باهاش بری بیرون خیابونو بزاره رو سرش
خودتم باس پا به پاش خیابونو بزاری رو سرت
کون لقه بقیه که نگات میکنن یا چی در موردت فک میکنن
وسط خیابون بپرین تو بغل هم ، تا بقیه هم یاد بگیرن
باس با دوس دخدرت اصن بری دخدر بازی
دوس دخدرت اصن باس با تو بره پسر بازی
برین تو خیابونا ملتو اصن اسکل کنین
تیریپ شلخته بزنین ، برین جلو گشت ارشاد بهشون بگین اصن بیا ما بگیر .
کلن همو بگا بدین ، نه ازون بگاها که بگا برینا ازون بگاها که باهم بگا برین
از خوشی زیادی ، ازینکه دنیا به تخمِ جفتتونه

نویسنده :
موضوع: شعر و عکس ,
تاریخ انتشار : ساعت:

یار
تعداد بازديد : 335

مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
plz pass ra vard konid
ادامه مطلب
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

به تو رسیدن
تعداد بازديد : 714

دوربین
جاده
من...
می آیم تا به تو برسم
حتما جایی باید باشی
پشت یک احساس...
کنار یک کوه دلتنگی
یا دریایی که تو را در
جزر و مد دوست داشتنش غرق کرده...
من و تو...
یک عکس دونفره به این دنیا بدهکاریم...
حاضری؟؟؟

http://8pic.ir/images/32037210173553676002.jpg

نویسنده :
موضوع: عکسٌٍٍ مکث ,
تاریخ انتشار : ساعت:

هفت نصيحت مولانا
تعداد بازديد : 593

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

 


>>>گشاده دست باش ، جاري باش ، کمک کن

>>>( مثل رود )

>>>

>>>با شفقت و مهربان باش

>>>( مثل خورشيد )

>>>

>>>اگر کسي اشتباه کرد آن را بپوشان

>>>( مثل شب )

>>>

>>>وقتي عصباني شدي خاموش باش

>>>(مثل مرگ )

>>>

>>>متواضع باش و کبر نداشته باش

>>>( مثل خاک )

>>>

>>>بخشش و عفو داشته باش

>>>( مثل دريا )

>>>

>>>اگر مي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش( مثل آينه)

 

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

نامه ی وارده!
تعداد بازديد : 281

این پاسخی است از یک دوست نادیده به نام فروغ به درخواست من برای نوشتن:

سلام نوشته تان را با عنوان » تو هم بنویس» خواندم و خیلی به یاد دوارن نوجوانی خودم افتادم ! «البته کاملن نقطه مقابل یکدیگر بوده ایم چون من همیشه نمره کمتر از 19 از انشاء نمیگرفتم و اکثرن دست به قلم بودم هر وقت که انشاء داشتیم»
در هر صورت بعد از خواندن دست نوشت شما پر بودم از کلی حرف واسه گفتن اما به همون دلایلی که بعدن خواهید خواند و دانست تنها راه چاره ای که داشتم نوشتن بود و نوشتن .
و الان که این پیام را مینویسم چند روزی از این نوشته ام میگذره اما تا کنون به هیچ نتیجه ای در خصوص اینکه » خب ! نوشتی حالا میخای این نوشته ات را چه بکنی ؟!؟»
نرسیدم و فقط به ذهنم رسید که تحت پیامی برای خودتان ارسال کنم
البته ممکنه که کاملن بی ربط و عبث به نظر بیاد اما میدانید که ما آدم ها حرف و نوشته خیلی داریم اما فقط تعدادی از اونها قابلیت خاصی دارند
امیر گرامی ، از مزایای نوشتن گفتی و از یاد دورانی که انشاء «
مینوشتی، از دلائل نوشتن نوشتی و اینکه باید نوشت
آری باید نوشت چه راست گفتی اینکه باید نوشت!
زمانی در عنفوان نوجوانی تازه از دبستان به دوره راهنمایی رفته بودم ،مشابه همان دورانی که انشاء حفظ میکردی یا انشاء کپی میکردی ، میاندیشیدم که هر کس به نوعی ذهن خودرا خالی میکند ؛
یکی شعر مینویسد و دیگری مینوازد و دیگری هردوی این ها را با صدایش جلایی میدهد
دیگری نثر مینویسد و یا شاید داستانی و محتمل تر، واقعه ای را به قلم میکشد و ان دیگری بازی اش میکند
دیگری با نگاه تیزش نکته های طبیعت را و هر آنچه گرد اوست به قلم میکشد بر روی بومی از پارچه ای سفید و به رنگ میا لایدش سفید، سیاه، سفید و سیاه
گاهی سبز گاهی سرخ گاهی نیلی گاه ارغوانی ، میکشد تا من و تو ببینیم هر آنچه را که نمیدیدیم
بسته به نوع دردش مینگرد و بسته به نوع درونش به قلم میکشد و تصویری میسازد و بسته به نوع حس اش در آن احساسی را میدمد.
حتا پرندگان نیز صبح دمان به چهچهه مشغولند و کل کائنات نیز به نوعی از درونش سخن میگوید هر یک به ابزاری و به نحوی.
آب جاری میشود میشوید و صیقل میدهد سنگ استقامت میکند درنهایت خیلی دور دور تسلیم شده و تن به سخن آب مییسپارد.
و بسیار چیزها که در آن دوران به آن میاندیشیدم و انشا ئی را نگاشتم با همین مضمون ها چه بسا بیش از این اوصاف .
در آن دوران میخواستم پاسخ سوالم را بیابم که من با چه ابزاری حرف درونم را بگویم
منی که خودم تنها هم بازی خویش بودم و همیشه تا یاد دارم با خودم حرف میزدم و گوشهایم ماُمنی برای حرفهای دلم بود و مرهمی به تنهایی همه طول بچگی هایم
در آن دوران بزرگسالها میپنداشتند که بازی بیش نیست از سر بچگی و غافل از اینکه این بازی همچنان از سر بزرگسالی در میانسالی هم ادامه دارد چون منشاُ آن همچنان پابرجاست که مکرری است مستمر.
و اما سوالم، سالهای سال بی پاسخ ماند
سوالی که در نوشته هایت برایش باید آورده ای و دلائلی بر شمرده ای؛
با چه ابزاری؟ سخن دل و واگویه های ذهنی وفکری را با چه ابزاری باید گفت ؟؟
و اینک سالهاست که میدانم و خوانده ام و آموخته ام که
دهان گلخانه فکر است !
و به این نتیجه رسیده ام که سر انگشتان هر کس؛ دهان ذهنیات اوست!
دهانی بی آوا ، صامت ، تنها می باید چشم داشت یا حس لامسه برای اینکه بدانی اش
چون کلام این سرانگشتان فقط نگارش است و بس
برای این است که وقتی قلم به سپیدی کاغذ میفشاری همیشه ردی میگذاری
خطی، مهم نیست کج باشد، راست باشد، مورب باشد یا هر شکل هندسی دیگر
سطری ، و مهم نیست که چه حروفی یا کلماتی در آن گنجانده ای مهم اینست که دهان ذهن و فکر تو دارد حرفهایش را مینگارد تا بشنوی ببینی بخوانی ، با مفهموم یا بی مفهوم ، مهم نیست !
از بی معنایی شروع کن خودش به معنا میرسد و مفهوم میدهد همه اش را .
اکنون سالهاست به همت دانش دوست و همکاری عزیز میدانم که نوشتن، راه تخلیه فکر است و ذهن !
مسیرش به سر انگشتان دست ها ختم میشود و به روی سپیدی کاغذ میچکد
همچنان که بعد از صرف غذا معده هر انسانی نیاز به تخلیه دارد و راه و مسیر خود را نیز میداند فکر و ذهن نیز همین مراحل را نیازمند است لیکن فقط این مورد را باید آگاه بود و دانست که مسیر تخلیه چیست و وسیله اش کدام والا زمانی میرسد که همچو معده به شدت بهم میریزد دیگر نمیتوان کنترل اش کرد .
هر چه ذهن مشغول تر و فکر بیشتر، نیاز به تخلیه بیشتر
پس ای دوست گرامی، آری تو که این نوشته مرا که در پی نوشته دوست گرامیمان امیرضیاء تحت عنوان تو هم بنویس!، نگاشته ام از چشم و نگاه خویش میگذرانی ؛
قلمی بردار و سپیدی کاغذی را برگیر و بنویس و بنگار.
مهم نیست که چه مینویسی یا مینگاری مهم اینست که بنویسی
همه مان دوره ای از زندگی مان فقط با خود حرف زده ایم و خودمان گوش شنوای خویش بوده ایم
و عده ای از ما همیشه بر این منوال روزگار گذرانده ایم ، همه مان داریم کسانی را در کنار که فقط در کنارند!! حتا همه مان عزیزانی داریم، اما در کنار ! تلخ است همچو غرابه زهری ، میدانم میدانم اما حقیقت است از روزگار همه ما، میپندارم آنچه که در کنار است ، در کنار خواهد ماند همچو دیواری درکنار که میتوان گاهی به آن تکیه کرد ،یا تابلویی آویخت و از تماشای تابلو حظی ببریم ، به قول آشنایی ؛ خطای خودش نیست!
از دیوار چه انتظاری میتوان داشت بیش از این ؟!؟، مسلم آنست که هرآنچه درکنار است در کنار خواهد ماند، شاید، تنها تفاوت در اینست که دور باشد یا نزدیک !
تنها همدوشان هستند که میتوانند بشنوند ، مرهمی باشند و التیامی به دردها و نیاز به گفتن ها ، و میپندارم هیچ دوشی همدوش تر از خویش نیابم همچنان که نیافتم تا کنون ، حتا با عزیزان عزیزتر از جان در کنار!
گمان میبرم که هم روزگاران من کم نباشند اگر بسیار نباشند
اما آنچه مسلم است اینست که همه ما بی استثنا خودمان مسئول تخلیه روان و ذهن و فکر خودمان هستیم و بس!
و هیچ احدی حتا هیچ عاشق دلخسته ای هم نه تنها مسئولیت اش را برعهده نمیگیرد حتا کمکی نیز نخواهد کرد اگر زخمی نابه گاه ویا نا آگاه نزند بر تارهای دل و روح ات !، و این تنها ماییم و خودمان که باید بدانیم چه میکنیم چون تنها خودمان هستیم که گوش شنوای خودمان و مرهم و همدم و همدوش خودمان هستیم و خواهیم بود
به امید آنکه بنویسی و نگاشته هایت را به نگاه چشم ما نیز برسانی .
این دیگر بازی بچه گانه دوره کودکی نیست، همان است اما آن نیست !
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

گاهی وقتا
تعداد بازديد : 297

گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد با یکی مهربان باشی، دوستش بداری و برایش چای بریزی.
گاهی وقت‌ها، دلت می‌خواهد یکی را صدا کنی، بگویی سلام، می آیی قدم بزنیم؟!
گاهی وقت‌ها دلت می‌خواهد یکی را ببینی، شب بروی خانه بنشینی، فکر کنی و کمی برایش بنویسی.
گاهی وقت‌ها آدم چه چیزهایِ ساده‌ای را ندارد!

 

فریبا حیدرزاده

نویسنده :
موضوع: شعر و عکس ,
تاریخ انتشار : ساعت:

خود کشی ....فریاد خاموش بر ضد بی عدالتی
تعداد بازديد : 259

از من می پرسد : کدامیک از نویسندگان ایرانی خود کشی کرده اند ؟
میگویم : هدایت . غزاله علیزاده . دکتر حسن هنرمندی . اسلام کاظمیه . منصور خاکسار . سیامک پور زند و غلامحسین ساعدی
می پرسد : از جهانیان کسی را میشناسی ؟
لیست بالا بلندی از نویسندگان و شاعرانی را که به زندگی خود خاتمه داده اند در ذهن دارم . . چند تای شان را میشمارم .
ارنست همینگوی . ویر جینیا وولف . ولادیمیر مایا کوفسکی . سیلویا پلات . آیریس چانگ . دوروتی پارکر . رومن گاری . آرتور کستلر .....
می پرسد : چرا ؟
میگویم : خودکشی ؛ فریادی است علیه بیعدالتی و ابتذال و شقاوتی که آفاق تا آفاق جاری است .
خود کشی ؛ گهکاه تنها سلاح برنده ای است که برای انسان های شریف باقی میماند تا شرف  خود را از دست رجاله ها نجات دهند

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

تو هم بنویس!
تعداد بازديد : 271

تا حالا فکر کرده ای که خود تو هم می توانی بنویسی؟ فکر می کنی نوشتن کار سختی است؟ نکند نمی نویسی چون نمی دانی درباره ی چه باید بنویسی؛ یا شاید هم از خودت می پرسی که چرا باید بنویسی… شاید هم در کل از نوشتن نفرت داری!

روزگاری من هم از نوشتن نفرت داشتم… بدم می آمد که از پاییز بنویسم… از انشای علم بهتر است یا ثروت که حالم به هم می خورد! البته نوشتن انشا مشکل من نبود و مادرم که انشا نویس خوبی بود به دردسر می افتاد و همیشه هم می گفت:» آخرش بدبخت میشی چون نمی تونی دو خط بنویسی… این همه کتاب می خونی نمی تونی چند خط در مورد این که می خوای چکاره بشی بنویسی؟!»

راستش شاید می توانستم ولی هنوز نمی دانستم دوست دارم چکاره بشوم و فکر می کردم هنوز خیلی زود است که تصمیم بگیرم چون من همه ی شغل ها را که نمی شناسم! از طرف دیگر شغل هایی که من دوست داشتم خیلی متنوع بودند برای مثال گاهی دوست داشتم خلبان بشوم ولی گاهی هم وقتی می دیدم کارگرها در خیابان کاه گل درست می کنند و یک نفر شالاپ-شالاپ پایش را توی گل ها می کوبد دوست داشتم کارم درست کردن کاه گل باشد که البته تو احتمالا نمی دانی چیست وگرنه تو هم دوست  داشتی کاه گل لگد کنی!

البته از معلم شدن هم نفرت داشتم ولی جرات نمی کردم بگویم و همچنین دوست نداشتم پزشک شوم چون می دانستم باید خیلی درس بخوانم ،وهر بچه ای می داند درس خواندن کار بی فایده ای است و به جایش می توان کارتون تماشا کرد. به هر حال عاقبت یک روز مادرم گفت که دیگر برایم انشا نمی نویسد و من هم لج کردم و از همان روز مدام نمره ی چهارده گرفتم!

اما این که چطور شد که من از نوشتن خوشم آمد داستانی دارد که خودم هم از آن خنده ام می گیرد: معلم ادبیاتی داشتیم به نام آقای ابهری که استاد دانشگاه نیز بود. یک روز گفت درباره ی مشکلات جهان بنویسید! مشکلات جهان؟! دهان همه مان بازمانده بود، به ویژه دهان من که تازه چند تا کتاب انشا خریده بودم که انشاهای خوبی در مورد «پاییز»، «چگونه تابستان را گذراندید»، «علم بهتر است یا ثروت؟»، و «دوست دارید چگونه به اجتماع خدمت کنید؟»، داشت و من هم همه شان را حفظ کرده بودم!

به خانه که رسیدم آن کتاب انشاها را زیر و رو کردم ولی هیچ کدام چیزی در باره ی مشکلات جهان نداشتند. من هم عصبانی شدم و گفتم به درک یک مزخرفی از خودم می نویسم… معلوم نیست که بخواند… کاغذ ها را می دهد به لبو فروش جلوی مدرسه! احتمالا آن روز لبو فروش نیامده بود و یا او رابطه ی خوبی با لبو فروش نداشت: به ترتیب نمره ای که گرفته بودیم اسم ها را می خواند و ورقه مان را پس می داد. نفر سی و چهارم هشت شده بود ولی همچنان خبری از کاغذ من نبود… خودم فکر می کردم دست کم ده بشوم ولی… نفر سی و هشتم که شاگرد اول کلاس در همه ی درس ها بود سه گرفته بود و داشت گریه می کرد. وقتی اسمم را گفت همه خندیدند زیرا می دانستند صفر شده ام.

چنان بالای سرم آمد که فکر کردم می خواهد با اردنگی از کلاس بیرونم کند و داشتم فکر می کردم او با آن پاهای پیرش چند اردنگی می تواند بزند که گوشم را پیچاند و گفت: اگر این قدر کثیف و بد خط نمی نوشتی بیست شده بودی! به ورقه ام نگاه کردم: هجده! آقای ابهری گفت: مهم نیست که درست نوشته ای یا نه… مهم این است که فکر کرده ای. من فکر کرده ام؟ من که مزخرف نوشته بودم تا از شر انشا راحت شوم! بعد ها که در دانشگاه هم استادم شد ماجرا را برایش تعریف کردم. نوشته ام را به یاد نداشت ولی گفت لابد چیز خوبی بوده من الکی به کسی نمره نمیدم… در ضمن ترم بعد دوباره باید درس فارسی را بگیری چون هیچ شعری را درست معنی نکرده ای و نمره ات هشت شده!

اما در باره ی چه چیزی باید نوشت؟ این چیزی است که خودت باید انتخاب کنی… یا شاید هم خود موضوع تو را انتخاب کند! منظورم این است که برای مثال تو می خواهی در مورد زیبایی قورباغه ها بنویسی ولی ناگهان متوجه می شوی درباره ی دختر یا پسر همسایه که دیروز به تو سلام کرد نوشته ای… مهم نیست نگران نشو… شاید هم یک روز بخواهی درباره ی او بنویسی و ببینی درباره ی نیمکت شکسته ی توی پارک نوشته ای.

سعی نکن به زور چیزی را بنویسی خودکار یا مدادت را روی کاغذ بگذار و اجازه بده خودکارت بنویسد نه تو… فقط وقتی تمام شد آن را بخوان که غلط نداشته باشد. در حقیقت نوشتن کار سختی نیست، این تو هستی که به خودت تلقین می کنی سخت است.

آیا تو هم می توانی بنویسی؟ البته که می توانی… برو یک دفتر دویست برگ با جلد قرمز بخر بعد آن را ورق ورق کن که دیگر دفتر نداشته باشی… وقتی دفتر نداشته باشی راحت تر می نویسی. اما چرا گفتم باید دفتر دویست برگ بخری وقتی که قرار است آن را پاره کنی؟! راستش نمی دانم! این را خودکارم نوشت و احتمالا دلیلی داشته که گفته دفترت را پاره کنی… شاید برای این که هرگز فراموش نکنی هر نوشته ات چیز خوبی از آب در نخواهد آمد و گاهی باید آن را مچاله کنی و دور بیاندازی.

اما اصلا چرا باید بنویسی؟ راستش بایدی در کار نیست… و چون بایدی در کار نیست تو باید بنویسی! منظورم این است که گاهی کسی نیست برایش حرف بزنی… گاهی کسی حرف هایت را نمی فهمد… گاهی کسی که می تواند حرف هایت را بفهمد یک گوشه دیگر دنیا است و یا شاید هنوز متولد نشده است… گاهی اجازه ی حرف زدن نداری و در گوشه اتاق حبس شده ای… گاهی هم بیرون از زندانی و برای آزادی کسانی که درون زندان هستند می نویسی… می دانم خودت دلیلش را پیدا خواهی کرد.

تنها چیزی که موقع نوشتن لازم است بدانی این است: به هر کس دوست داری دروغ بگو ولی به خودت دروغ نگو! اگر ماست را سیاه می بینی ولی همه می گویند سفید است به خاطر آنها نگو که ماست سفید است بگذار همه بدانند یک نفر هست که دنیا را جور دیگری می بیند!

و اکنون تو یک نویسنده ای!

شکلک های محدثه

 

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

قوم به حج رفته
تعداد بازديد : 371

ای قوم  به حج رفته کجایید کجایید؟

معشوق همینجاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه ی دیوار به دیوار

در وادی سرگشته شما در چه هوایید؟

آنها که به سر در طلب کعبه دویدند

چون عاقبت الامر به مقصد رسیدند

رفتند در آن خانه که بینند خدارا

بسیار بجستند و خدا را ندیدند

چون معتکف خانه شدند از سر تکلیف

ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند

که ای خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ

آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند

مولوی

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

همه چی بامن
تعداد بازديد : 271

سلکشن آهنگ ها با من... ماشین با من... جاده‌اش با من...صدای بلند پخش و سرعت بالا توی جاده با من...پایین دادن شیشه‌‌ی سمت تو و پیچیدن باد لای موهای تو با من...جنگل خیس و بارون خورده با من...جمع کردن هیزم با من...درست کردن آتیش با من...املت دونفره با من...دوباره جاده با من...دیوونه بازی ها با من...شکلک در آوردن ها با من...سیگار با من...شراب،ویسکی،ودکا،عرق سگی، هرچی که بخوای با من...مستی با من...خاموش کردن پخش و واست خوندن با من...دریا با من...غروب با من...دوباره آتیش درست کردن با من...ماهی سیخ کشیدن با من...واست لقمه گرفتن با من...گرم کردنت با من...بوسیدنت با من...مست کردنت با من...توی بغل گرفتنت کنار آتیش رو به دریا با من...خوابوندنت با من...تا صبح آتیش روشن نگه داشتن با من...صبح واسه دیدن طلوع خورشید بیدار کردنت با من...یه دنیا خاطره و حس خوب برات ساختن با من...فقط بودن با تو، فقط بودن از تو، فقط بودن!

نویسنده :
موضوع: شعر و عکس ,
تاریخ انتشار : ساعت:

خرید در شهرهای مختلف
تعداد بازديد : 296


ایده ی این نوشته از یک مجله ی فکاهی(اسمشو یادم نیست) قبل از انقلابه که در مورد ارامنه و یهودیان بود. اون ایده رو کمی تغییر و گسترش دادم که این نوشته از دلش دراومد. امیدوارم خوشتون بیاد.


اصفهان

خریدار: آقا سیب درجه یک کیلویی چنده؟
فروشنده: دوهزار تومن.
خریدار: دو تا دونه لطف کنین.
یزد
خریدار: آقا پوست سیب دارین؟
کرمان
خریدار: آقا خیار مثقالی چنده؟
فروشنده: داداش میوه رو کیلویی میفروشن.
خریدار: منظورم خیار قهوه یی بود.
فروشنده: آهان! اونها مثقالی ده هزار تومن.

خرم آباد(پیشنهاد یکی از دوستان)
خریدار: سیب داری؟
فروشنده: بعله.
خریدار:دیگه نداری!
تبریز
خریدار: آقا این سیبا دونه یی چنده؟
فروشنده: دونه یی که نمیفروشیم ولی اگه هوس کردی استثنائن دویست تومن.
خریدار: باشه. پس دوازده کیلو لطف کنین.
آبادان
خریدار: آقا این سیبا کیلویی چنده؟
فروشنده: دوهزار تومن.
خریدار: چه خبره؟! ما خودمون وارد میکنیم نصف این قیمت. حالا عجالاتن دو تا خرما ورداشتیم که  دهنمون شیرین بشه. میگم، راستی، حالا که رفیق شدیم، شما کارگر برای مغازه ات نمیخوای؟
تهران
خریدار: فدات شم من چهارکیلو موز چیکیتای اصل چهارتا آناناس درجه یک، سه کیلو از بهترین پرتقالات، دو تا آووکادو و یک کیلو توت فرنگی بی لک میخوام. دوساعت دیگه قبل از اینکه مهمونام بیان بفرستین در خونه.
فروشنده: چشم قربان. میشه پنجاه هزار تومن.
خریدار: قربون شکلت برم.  بیست هزار تومن انعام بچه هارو اضافه کنید.
فروشنده: خدا سایه ی شما رو از سر ما کم نکنه.
خریدار: خواهش میکنم عزیز دلم. من الان پول پیشم نیست شما چک قبول میکنین؟
رشت
آبره ازون برون دارین؟
فروشنده: بعله دونه یی چهل هزار تومن.
خریدار: چقدر گرون!
فروشنده: ازین درون هم داریم نصف قیمت.
شیراز
خریدار از پشت تلفن: کاکو قربون دستت یه ده دوازده کیلو میوه ی درجه یک پوس بکن برفس در خونه امشب مهمون از کویت داریم.
قزوین
خریدار: آقا من دو کیلو سیب میخوام چقدر میشه؟
فروشنده: چهارهزار تومن. سیبها همون پایینه میتونین دستچین کنین.
خریدار: ممنون پولو گذاشتم همین پایین کنار سیبا. میتونین بیایین ورش دارین.
زابل
مرد: خانوم من دارم میرم بندر عباس دو کیلو سیب بخرم. چیزی دیگه میخوای سر راه بگیرم بیام؟
قم
مرد از پشت موبایل: عفت اینجا توی قسمت مردونه سیب نذری گرفتم. شما توی زنونه دیگه سیب نگیر. ببین اگه پرتقال گیرت اومد بگیر.
اردبیل
خریدار: آقا سیب کیلویی چنده؟ فروشنده: دوهزار تومن
خریدار: یک کیلو پرتقال و دو کیلو گلابی لطف کنین.
مشهد
خریدار: ببخشید این سیبها کیلویی چنده؟
فروشنده ما سیب نداریم.
خریدار: پس اینا چیه؟
فروشنده: سیب!
خریدار: پس واسه چی میگی نداریم؟
فروشنده: من کی همچین حرفی زدم؟
خریدار: پس من اشتباه کردم. حالا این سیبا کیلویی چنده؟
فروشنده: گفتم که سیب نداریم.
سنندج
خریدار: آقا نارنج داری؟

فروشنده: نه. ولی نارنجک خوب دارم میخوای؟

نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

وقتی عشق سلطه گری می کند
تعداد بازديد : 220

وقتی عشق سلطه گری می کند ،
تو نا چیز ترین چیزِ ممکن ای هستی
که “من گفتن” هایت پشیزی بهایی ندارد.
وقتی عشق بر بلندای وجودت چیره می شود ،
کوتاهی ات آنچنان تماشایی است که
ساز از نُت می افتد و کبود می شود.
آنچنان با ردای پَر هایش به همه ات شلّاق می زند که
راست و دروغ ، چپ و راست ، خوب و بد ،
همه و همه برای ات گواهِ اشتیاق است.
این ، آن قدرتِ مطلق است.
این ، آن مادرِ پای گهواره است؛
لبریز از نبض می شوی.
خودِ کودک ات آنقدر تورّم می یابد که دل ،
بی وقفه و بی دلیل می ریزد.
عشق همه ات می شود.
همه ات عشق می شود.
تقویم ات به هم می ریزد و مدارِ منطق ات تنها
در او خلاصه می شود و جان می گیرد.
کشفِ رازِ تمامِ خط های سر انگشتان اش
مشق و تحقیقِ هر دَم ات می شود.
سبک بال و آسوده ، آرامش را حظ میکنی و
به هضمِ گذشتۀ بی رنگ ات روی می آوری.
اکنون ات جهان ات می شود و فردای با او ،
قبلۀ پلک زدن هایت می گردد.
خوشا به حالِ زائران عشق که مثالِ آرامیدنِ دو لب بر هم ،
رها و بی تاب اند؛
وقتی عشق سلطه گری میکند ،
انسان می خوابد و زمین سر سبز می شود.
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

یه دیونه محض
تعداد بازديد : 793

ﺩﻟﻢ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺑﯽ ﮐﻠﻪ ﯼ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ 
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺳﺎﻋﺖ 12 ﻇﻬﺮ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﻪ ﺑﮕﻪ ﺁﺏ ﺩﺳﺘﺘﻪ ﺑﺬﺍ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﻬﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﯿﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ 

كسي كه وقتي پاشنه ي كفشش تو خيابون ميشكنه ،پا برهنه راه بياد ديگه!!
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﮕﻪ ﺷﺐ ﺟﻤﻌﻪ ﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ
ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﮔﻪ ﺧﻮﺭﺩﯼ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺎﯼ
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﮐﻠﻪ ﺳﺤﺮ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﻪ ﺑﮕﻪ ﻣﻦ ﺍﻻﻥ ﺳﮑﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ
ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﯾﻬﻮ ﺑﭙﺮﻩ ﺑﻐﻠﻢ ﺑﮕﻪﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻣﺮﺩﻡ
كسي كه وقتي مياد خونم اول يه سيلي بخوابونم تو گوشش و لباشو گاز بگيرم
كسي كه وقتي نيشگونش ميگيرم از ته دل جيغ بزنه و فحش بده
كسي كه همش دعواي بالشتي بكنيم!!
يه پدر سوخته ي واقعي
ﯾﮑﯽ ﮐﻪ ﮐﻼً ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺑﺎﺷــــــــــﻪ ، ﯾﻪﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﻣﺤﺾ ،مثل خودم

نویسنده :
موضوع: شعر و عکس ,
تاریخ انتشار : ساعت:

دوست داشتن
تعداد بازديد : 230

آدم باید از دوست داشتن به جاهای خوبتری برسد 

به جاهای بالاتر 

به یاد گرفتن و بزرگ شدن 

به نمیدانم کجا ها 

و اگر نتوانست ؛ پا برهنه به بیابان بزند , به کوه بزند , به باران بزند موهایش را بزند 

بِکــَـند از آدمها و برود خودش را گم و گور کند

برود یک غاری پیدا کند و داخلش هزار هزار سال خودش را به مُردن بزند 

چه میدانم چه بُکُند .

یا اصلا هیچ کاری نکند 

یک ساعت بگیرد توی دستش و ردِ پدر سوزِ ثانیه ها را دنبال کند . 

همین!

نویسنده :
موضوع: شعر و عکس ,
تاریخ انتشار : ساعت:

لعنت به خودم
تعداد بازديد : 253

 


گفت بنویس میخونم
هر چی فکر کردم چی بنویسم مغزم کمک نکرد دستامم به نوشتن نرفت
نوشتن حس میخواد
من نه غمگینم الان نه خوشحال
داغونم و درگیر همین

لعنت به خودم

نویسنده :
موضوع: شعر و عکس ,
تاریخ انتشار : ساعت:

سخنان بزرگان، نسخه‌ی قرن بیست و یکم
تعداد بازديد : 230

بهترين وسيله برای ازدیاد دشمنان، ازدياد دوستان است. (انوره دوبالزاک)
شوهر مثل‌ يك‌ كتاب‌ است. به جای خریدن کتاب، مشترک کتاب‌خانه باشید. (سونی‌ اسمارت)
همين‌قدر که برای بدست آوردن آرزویی اراده کنيم، يک گام بلند در راه برآورده‌نشدن آن برداشته‌ايم. (سی فوستر)
چه کس‌خل‌اند آنانی که هميشه لب‌خندی برلب دارند. (ناشناس)
هیچ‌گاه از اشتباهاتت شرمسار نباش بلکه بر درستی آن‌ها اصرار کن. (جاناتان سویفت)
بر بالای در علم نوشته شده است: «لطفن بلیط تهیه کنید» (ماکس پلانک)
برای پیش‌رفت و پیروزی سه چیز لازم است: پشت‌کار، پیش‌کار و صاف‌کار. (لرد آدیبوری)
خدا آزادی را به کسانی میدهد که آن‌را از دیگران دریغ می‌کنند. (وبستر)
اگر شروع به قضاوت مردم کنید، وقتی برای به جیب زدن پول‎شان نخواهید داشت. (مادر ترزا)
مردان بلند‌نام و با افتخار آنقدر نمی‌میرند تا تق‌شان در آید. (تولستوی)

ادامه مطلب
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

کوروش!
تعداد بازديد : 285

کوروش بزرگ: ترسم از مردمانی است که به رپ روی خواهند آورد و آیین پینک فلوید را به فراموشی خواهند سپرد. دور باد از کشور من رپ،  آنفولانزا و سوشی!*

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* منبع: آموزش زبان میخی، حجت الاسلام والمسلمین سید عبدالجاناتان گازیوروسکی، ج ۳، ص ۵۴
نویسنده :
موضوع: نینیمال ,
تاریخ انتشار : ساعت:

توصیف شاردن از قلیان کشیدن ایرانیان
تعداد بازديد : 316

شاردن،سیاح فرانسوی که در عصر صفویان به ایران مسافرت کرد،شرحی کاملی از آداب و رسوم ایرانیان را در کتاب سفرنامه خود منعکس کرده است.وی در بخشی از کتاب خود به توصیف گیاهان می‌پردازد و در وصف قلیان کشیدن ایرانیان می‌نویسد:

در ظرفى كه كوزه قليان مى‌نامند مقدار معينى آب مى‌ريزند، و سر قليان را كه از گل پخته يا فلز ساخته شده به وسيله لوله‌اى كه انتهاى آن داخل آب كوزه قليان شده، به آن متصل می‌كنند. زير كوزه قليان چهارپايه‌ای همانند آنچه زير شمعدان‌ها مى‌گذارند قرار مى‌دهند، و لوله‌ای به قليان وصل مى‌كنند. وقتى بخواهند قليان بكشند مقدار كمى تنباكو را ريز و كاملا خيس مى‌كنند و در سر قليان جاى مى‌دهند. تنباكو را از آن خيس مى‌كنند كه زود نسوزد. آن‏گاه چند پاره زغال افروخته را روى تنباكو مى‌گذارند و قليان را مى‌كشند. با هر نفس كه با نى قليان مى‌كشند دود از سر قليان به كوزه قليان وارد مى‌گردد، در آن مى‌چرخد و سپس وارد دهان مى‌شود. در اين گردش نه تنها دود خنك مى‌گردد بل‏كه تندى و غلظت تنباكو زدوده می‌شود.

كسانى كه به كشيدن قليان معتادند و نفسشان دراز است هنگام به كار بردن قليان كاملا آن را به صدا درمی‌آورند زيرا از جريان دود و هوا در داخل آب صدا بر مى‌خيزد. افراد باسليقه در آب كوزه قليان مقدارى گل مى‌ريزند تا هم دود خوشبو شود و هم كوزه قليان اگر شفاف باشد زيبا در نظر آيد. آب قليان را هربار پيش از به كار بردن يا دست كم روزى يك‌بار عوض مى‌كنند؛ زيرا آب قليان پس از يك بار كشيدن بدبو و تيره‌رنگ مى‌شود؛ و من آزموده‌ام و دريافته‌ام كه آشاميدن يك فنجان آب قليان معده را تحريك و به قى كردن وادار مى‌كند. كشيدن قليان به راستى زيان‌رسان است و عادت بدى است كه دامنگير مردم سراسر جهان شده است. در مغرب‌زمين به صورت‌هاى مختلف به كار مى‌برند، دود مى‌كنند، برگ تنباكو را مى‌جوند،يا به صورت گرد مصرف مى‌كنند. پرتغالي‌ها بينى خود را از سوده آن مى‌آگنند. مردم مشرق‌زمين فقط دود تنباكو را مى‌كشند. امّا ايرانيان چنان به كشيدن دود تنباكو معتاد شده‌اند كه بيشتر اوقات نى قليان را ميان دو لب خود دارند. اشخاص بزرگ و صاحب‌مقام هنگامى كه بر اسب سوار مى‌شوند تا از جايى به جاى ديگر بروند يكى از نوكران خود را مأمور برداشتن قليان مى‌كنند؛ و او موظف است همچنان كه بر اسب سوار است و دنبال سرور خود می‌رود هميشه قليان را آماده داشته باشد تا هر وقت آقايش ميل كشيدن قليان كند سر لوله قليان را به وى بدهد. افراد اعيان و سرشناس هرگز بدون قليان از خانه بيرون نمی‌روند، و به هرجا وارد مى‌شوند به محض نشستن قليان به دستش مى‌دهند. عجب اين كه كشيدن قليان هرگز مانع كارشان نمى‌شود به عبارت ديگر ضمن كشيدن قليان كار خود را به درستى و راحتى انجام مى‌دهند.

اگر به مدارس پا بگذاريد مى‌بينيد استاد و شاگرد همچنان كه با دقّت و مواظبت تمام درس مى‌دهند و درس مى‌خوانند لوله قليان را به لب دارند. خلاصه اينكه از خوردن غذا آسان مى‌توانند صرف‏نظر كنند، امّا از كشيدن قليان نه. چنان به كشيدن قليان معتادند كه ماه رمضان اگر به تابستان بيفتد چون مدت روزه‌دارى هجده ساعت ادامه دارد وقتى هنگام افطار فرا مى‌رسد پيش از نوشيدن آب يا خوردن غذا قليان مى‌كشند، و با دود تنباكو روزه را مى‌شكنند.

زيادروى در كشيدن دود تنباكو آنان را ضعيف و تكيده و پژمرده مى‌دارد.خود نيز به زيان‌هاى دود تنباكو آگاهند، امّا وقتى از ايشان پرسيده شود: پس چرا قليان مى‌كشيد، جواب مى‌دهند: چه كنيم، عادت شده؛ و مى‌افزايند دلخوشى ما فقط در كشيدن قليان است.

در زمان پادشاهى شاه عباس كبير كشيدن قليان در ايران رواج بسيار داشت. وى براى اين كه مردم را از اين عادت بد رها سازد چاره‌ها انديشيد، و تدبيرها به كار برد، امّا سودمند نيفتاد. خود نيز ترك عادت كرد، مگر همگان به وى تأسى جويند. حكايت مى‌كنند يك روز كه درباريان و بزرگان در مجلس ضيافت او حضور داشتند به خدمتگران خاص خود دستور داد به جاى تنباكو در سر قليان پهن خشك اسب بريزند و به دست هر كدام قليانى بدهند. چون بزرگان قدرى قليان كشيدند شاه خطاب به آنان فرمود: اين تنباكو را وزير همدان به رسم هديه فرستاده و معروض داشته كه اين بهترين تنباكوهاست، و خوب‌تر از آن در هيچ‌جا پيدا نمی‌شود. همه يكى پس از ديگرى جواب دادند: شاهنشاها، اين تنباكو بسيار خوب است، و بهتر از آن پيدا نمى‌شود. سپس شاه خطاب به مهتر قورچيان كه ميان حاضران بر همه سر و برتر بود فرمود: تو نيز نظر خود را درباره اين تنباكو صادقانه و بى‌رودربايستى بگو. سردار قورچيان گفت: قبله عالم، سوگند به سر مبارك كه بوى خوش اين تنباكو از هزاران گل بويا بيشتر است و مشام جان را تازه مى‏ كند.

شاه به شنيدن اين جواب‌ها به طعن و طنز و خشم در ايشان نظر كرد و فرمود نفرين و لعنت به اين تنباكو، به اين گياه لعنتى كه بوى آن با بوى پهن اسب تفاوت ندارد.
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:

لبخند
تعداد بازديد : 292

همیشه وقتی لبخند می‌زنی باید دندان‌هایت را هم نشان بدهی تا بدانند توان گاز گرفتن هم داری!

نویسنده :
موضوع: نینیمال ,
تاریخ انتشار : ساعت:

پینک فلوید: دیوار
تعداد بازديد : 198

پینک فلوید برای من با دیوار آغاز شد و اگرچه اکنون به همه ی آلبوم های این گروه علاقه دارم ولی همچنان با دیوار احساس نزدیکی بیشتری می کنم. شاید تماشای فیلمی با همین نام که توسط آلن پارکر و بر اساس آلبوم دیوار ساخته شد در علاقه ی من بی تاثیر نباشد، ولی هر چه که هست زندگی من بدون «دیوار» چیزی کم دارد… همان دیواری که از شنیدن نامش نیز متنفرم!
 
دیوار پینک فلوید من را به یاد پیاز می اندازد: لایه ای پشت لایه ی دیگر و دیواری پشت دیوار دیگر! در حقیقت آلبوم بر اساس این دیدگاه شکل گرفته است که انسان مدرن به شکل مداوم در حال مبارزه با دیوارهایی است که در برابرش قرار می گیرند. نخستین دیوار رحم مادر است و چون از رحم بیرون می آیی و متولد می گردی دیوارهای گوناگونی در برابرت پدیدار می شوند: خانواده، معلم، مدرسه، همسر، جامعه، حکومت و…
تو به عنوان انسانی که خواهان آزادی است می کوشی از این دیوارها بگریزی یا آنها را نابود کنی پس لایه های مختلف آن را یک به یک می شکافی و دور می اندازی و ناگهان به پایان دیوارها می رسی. گفتم به پایان؟! اشتباه کردم این پیاز است که لایه ها و دیواره هایش ناگزیر به پایان می رسند اما در زندگی انسانی این دیوارها پایانی ندارند و اگر هم داشته باشند… و اگر هم توانسته باشی همه ی آنها را ویران کنی، تو به عنوان یک انسان آزاد مبارزه گر با همه ی دیوار ها، و رهایی یافته از قید دیوارها، اگر به یک مستبد بزرگ بدل نشوی و اگر در شهرت و قدرت هم گم نشوی، خود دست به ساختن دیوار می زنی. برای همین است که انسان هرگز به آزادی نخواهد رسید و همیشه دیوارهایی دیدنی یا نادیدنی او را در بر گرفته اند.
شاید این نگاه به انسان کمی نومید کننده باشد ولی واقعیت همین است و حتا افراطی ترین  آزادیخواهان نیز دیواری برای بر پا کردن دارند! همین نگاه به انسان است که موجب می شود همه ی انسان ها به آجرهایی تشبیه شوند که کلیتی به نام «دیوار» را می سازند.
آیا راه گریزی هست؟ به نظر می رسد برای فرار از دیوارهایی که انسان را در بر گرفته اند سه راه حل وجود دارد: نخستین راه حل مرگ است و دومین راه حل پناه بردن به مواد مخدر و در نهایت دیوانگی! راه حل سوم را می توان فرار به جلو نامید یعنی تبدیل فرد به ذات دیوار. منظورم این است که فرد برای فرار از قرار گرفتن در میان دیوارها باید پدید آورنده ی آن باشد و از همین زمان است که او به یک دیکتاتور یا فاشیست تبدیل می شود.
اکنون این پرسش پیش می آید که آیا دبوار پینک فلوید تا این اندازه بیان کننده ی بیهودگی و پوچی است؟! باید بگویم نه… موسیقی ای که در کنار کلام جریان دارد و بیشتر از واژگان تو را تحت تاثیر قرار می دهد سرشار از آزادی، انرژی و امید است. شاید این است راز ماندگاری دیوار پینک فلوید!
نویسنده :
تاریخ انتشار : ساعت:
ليست صفحات
تعداد صفحات : 10

ضیاموزیک