close
تبلیغات در اینترنت
سایت رسمی امیرضیاء
به وب سایت رسمی امیر ضیاء خوش آمدید | پيشنهاد ميکنيم از انجمن سایت هم ديدن فرماييد | براي ارتباط با مدير سايت ميتوانيد از تلگرام 09199120652 استفاده نماييد
تارنمای امیرضیاء - 9 زیبایی فونت فارسی را با فونت من ببینید اضافه کردن به علاقه مندی ها
کدستان








تارنمای امیرضیاء
MY OFFECIAL WEB

ضیاموزیک

رخنه در او

گفت كه دختر خورشيدم و

 

بيزار از خورشيد

 

گوش هايش را بوسيدم

 

و چقدر موهايش

 

بوي خورشيد مي داد

 

گفت كه دختر ابرم و

 

در آرزوي ابر

 

مژه هايش را بوسيدم

 

و چقدر چشمانش

 

در پس ابر پنهان بود

 

گفت كه دختر بارانم و

 

چشم به راه باران

 

اشك هايش را بوسيدم

 

و چقدر لب هايش

 

شادابي باران داشت

 

+++

 

گفت كه دختر برفم و

 

سرد همچون برف

 

سينه اش را بوسيدم

 

و چقدر اندامش

 

همچون پناهگاهي از برف

 

سپيد و گرم بود

 

گفت: نه!

 

گفتم كه به افتخار برف!

 

و در او محو شدم.

عروس دریایی

تو آموزش غواصي حرفه اي مهمترين مطلب اينه كه

طرف بفهمه وقتي تو عمق هاي زياد عروس دريايي رو ديد

نبايد وايسه نگاش كنه و بايد بياد بالا

همين مطلب ساده بيشترين علت مرگ غواص هاست

ميگن تو عمق هاي خيلي خيلي زياد يه هو اون مياد سراغت

عروس دريایي

ميگن اينقدر دور و برت مي رقصه كه يادت ميره كجايي

ميگن زيبايي اونطوريه كه انگار تو دوربينا نشون داده نميشه

ميگن هر چقدر هم كه برات گفته باشن انگار نه انگار

بازم برات

زيباست و اينقدر محو زيباييش ميشي كه يادت ميره كپسول داري

اگه غواصه ديگه خيلي عقلش كار كنه و يه طوري دل بكنه

اينقدر عمق زياده كه طرف تا بياد بالا اكسيژن تموم ميشه

 

تو عميقي دختر

می ارزه مُردن

بن بست

مرگ هنگامیست
که بخواهی بیافرینی، اما دنیایی نیست
بخواهی عشق بورزی، اما قلبی نیست
بخواهی بنوشی، اما جامی‌ نیست
بخواهی زمزمه کنی‌، اما هوایی نیست
مرگ جایی‌ است
که من هستم
تو هستی‌
ما هستیم
اما صدای آشنایی‌ نیست
شعری از : آوا کوه بر

درباره حافظ

نیچه به حافظ

میخانه ای که تو برای خویش

پی افکنده ای

فراخ تر ازهر خانه ایست

جهان از سرکشیدن می ئی

که تو در اندرون آن می اندازی،

ناتوان است.

پرنده ای،که روزگاری ققنوس بود

درضیافت توست

موشی که کوهی را بزاد

خود گویا تویی!

 

توهمه ای،تو هیچی

میخانه ای،می یی

ققنوسی،کوهی و موشی،

درخود فرو می روی ابدی،

از خود می پروازی ابدی،

رخشندگی ِ همه ی ژرفاها.

 

و مستیِ همه ی مستانی

-تو و شراب؟

رخنه در من!

كنار همون جاده ي سبز


كه يه روز تو خواب ديدم


يه كوره راهه رنگ شراب


شرابي كه يه شب


آبيه


يه شب بنفش


ته كوره راه


يه حباب


اندازه ي آرزو هام


مثل قاصدكي بي پيغام


توي هوا


سرگردونه.


در سرد ترين نقطه ي حباب


يه جاييه- كه جايي نيست


يه چيزيه- كه چيزي نيست.


+++


بـــــه درك…


اگه همه شو قبول داري


بهت ميگم…


با تموم وجود ميگم:


دلبرم به كاخ ديو خوش اومدي!

کتاب

کتاب همون چیزی نیست که با دمپایی ابری و کاه قاطی می کنن و میدن گوسفندا بخورن پروار بشن؟! میگن خیلی خاصیت داره

 

اسمش اینه که در ایران کتاب چاپ میشه… بیشتر این کتاب ها، درسی هستند یا کمک آموزشی. تازه همین ها هم تیراژی بالای پنج هزار ندارند. بقیه کتاب ها که تیراژشان به زحمت به دو هزار می رسد… برای یک کشور هشتاد میلیون نفری با این همه مردم که ادعای باسوادی دارند این تیراژ شرم آور نیست، تهوع آور است… دست همه تان درد نکند!

روزهای خوب: چس ناله ای قدیمی

امروز آمدي

پس از سال ها

درست هنگامي كه در سكوت

فرياد مي كردم

(( با تو بودن خيلي وقته كه گذشته ))

امروز آمدي

پس از سال ها

پس از قرن ها

با لبخندي بر لب.

در ميان ماشين ها

چشمانت مرا جستجو مي كرد

و من در كنارت بودم

بي آن كه بداني.

امروز غنچه ي سرخي كه بر لبانم كاشتي

بوي گل هاي شكفته مي داد

امروز اسارت نا خواسته اي

كه در آغوشت داشتم

شادي صد آزادي داشت.

امروز پس از

سال ها…قرن ها

چشمانت مرا مي ديد

و دلت براي من

مي تپيد.

روزهاي خوب

روز هاي شادمانه

روز هاي زندگي

روز هاي خوب

اگر چه شب باشند

با تو آغاز مي شوند

با تو

همان گاه كه خودت هستي

– نه آن كسي

كه من او را نمي شناسم.

روز هاي خوب

با تو آغاز مي شوند

با لبخندي كه صورتت را مي پوشاند

با چشم هايي كه از شادي مي درخشند

با دست هاي مهربانت

با شيطنت هاي پنهانت

روز هاي خوب

اگرچه شب باشند

با تو به پايان مي رسند

با بوسه هاي وداع.

قافیه!

ما بدبخت قافیه ها شدیم از وقتی که برای جور شدن وزن و آهنگ شعرمان
بلندی موی معشوقه مان را به شب یلدا رنگ چشمانش را به رنگ عسل
و طمع لبانش را شیرین همچون نقل ونبات و  قامتش را همچون سرو
 تشبیه نمودیم.غافل از آنکه معشوقه مان هیچکدام از اینها را نداشت.

در میان دو بوسه

http://8pic.ir/images/08199307649067690446.jpg

دوستم داشت و

ديوانه ي لب هايم بود؛

دوستم داشت و

به گاه نفس تازه كردن

در ميان دو بوسه

در گوشم نجوا مي كرد كه:

لب هايت شيرين است.

و من،

در آرامش ميان دو بوسه

- در هزار توي خويش -

نجوا مي كردم كه:

چه تلخ است لب هايش.

راهنمای مشاغل در زبان عامیانه‌ی ایرانی

قصاب: مرتیکه ی چاقوکش

کارگر: مرتیکه‌ی حمّال

فروشنده‌ی خدمات یا کالا: مرتیکه‌ی دلّال

آرایشگر: زنیکه‌ی فاحشه

ورزشکار: مرتیکه‌ی تنه‌لش

بازرگان: مرتیکه‌ی دزد

مهندس راه و ساختمان: مرتیکه‌ی عمله

پزشک: مرتیکه‌ی قاتل

طنزپرداز: مرتیکه‌ی دلقک

نوازنده: مرتیکه‌ی مطرب

شاعر: مرتیکه‌ی بیعار

دانشمند: مرتیکه‌ی بیکار

فیلسوف: مرتیکه‌ی کس‌خل

سخن‌ور: مرتیکه‌ی ورّاج

منتقد: مرتیکه‌ی عقده‌یی

قاضی: مرتیکه‌ی بی‌وجدان

سیاستمدار: مرتیکه‌ی حرومزاده

محمد علی جمال‌زاده

نا امیدی یعنی این که با چه شور و شوقی کتاب «دارالمجانین» جمال‌زاده را پیدا کنی و بخوانی بعد ببینی چند تا از چیزهایی را که فکر می کرده ای برای نخستین بار به ذهن خودت رسیده است و در یکی از داستان هایت به کار برده ای، او هفتاد سال پیش در داستانش آورده است. حالا من به یک دارالمجانین واقعی نیاز دارم!


عشق، واژه ی ممنوع!

می دونی… کسی به من یاد نداد عشق چیه. کسی برای من عشق را معنی نکرد. فقط گاهی می شنیدم چیز خوبی به نام عشق وجود داره. برای من کلمه ی عشق کلمه ای ممنوع بود. البته کسی به من نگفته بود عشق چیز بدیه یا نباید حرفش رو بزنم اما چون کسی از عشق حرف نمی زد فکر می کردم چیز خجالت آوریه! عاقبت تصمیم گرفتم دنبالش برم و ببینم چیه… همه جا دنبالش گشتم از توی سطل آشغال بگیر تا کنار دریا، ولی باز هم نفهمیدم چیه… خجالت هم می کشیدم از کسی بپرسم. هر وقت می خواستم کلمه ی عشق را بر زبان بیارم نا خود آگاه یواش حرف می زدم که کسی فکر نکنه من خیلی پر رو هستم! اما تا دلت بخواد می تونستم بگم از این بدم میاد از اون متنفرم و کسی هم ایراد نمی گرفت شاید فکر می کردند کسی که از همه چیز بدش میاد دنبال عشق نمی ره و این خیلی بهتره.

راستی الان اوضاع چطوره؟ هنوز هم عشق ممنوعه؟! هنوز هم نفرت بهتر از عشقه؟!

درین شب‌ها

سلام بر همه دوستان همراه.
برای این پست شعر زیبائی از دکتر شفیعی کدکنی که خطاب به استاد مهدی اخوان ثالث هست رو انتخاب کردم. امیدوارم که لذت ببرید.

 

درین شب‌ها،

که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می‌ترسد.

درین شب‌ها، 

که هر آیینه با تصویر بیگانه‌ست

و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای 

سرّ و سرودش را

چنین بیدار و دریا وار 

توئی تنها که می‌خوانی.


توئی تنها که می‌خوانی 

رثای ِ قتل ِعام و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را 

توئی تنها که می‌فهمی 

زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ نا امیدان را.


بر آن شاخ بلند، 

ای نغمه ساز باغ ِ بی‌برگی!

بمان تا بشنوند از شور آوازت 

درختانی که اینک در جوانه‌های خُرد ِ باغ

در خوابند

بمان تا دشت‌های روشن آیینه‌ها،

گل‌های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را 

ز ِ آواز تو دریابند.

تو غمگین‌تر سرودِ حسرت و چاووش این ایام.

تو، بارانی‌ترین ابری 

که می‌گرید،

به باغ مزدک و زرتشت.

تو، عصیانی‌ترین خشمی، که می‌جوشد،

ز جام و ساغر خیام.


درین شب‌ها 

که گل از برگ و 

برگ از باد و 

ابر از خویش می‌ترسد،

و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای 

سرّ و سرودش را، 

در این آقاق ظلمانی 

چنین بیدار و دریا وار

توئی تنها که می‌خوانی.

هیچ نگو!

ایـن ســالــهـا را خــوب بـه خـاطــر بـســپـار
سـالــهـائـی کـه لـبـخــنـد، دگـرگـیــسـی کـامـلــی از غــم شــده
و مــن هـائــی کـه در تـنــهــائـی شـان غـنــی تـر شـده انـد
ایــن ســالــهـای بـا فــصـل مــشــتـرک درد را بــه خـاطــر بـســپـار
و هــیــچ نــگـو ...